452
订阅者
-224 小时
+47 天
-530 天
帖子存档
دردانه من علایقت را نمیدانم اما میدانم کسی برایت شعر بفرستت خصوصا من بال در میاوری
از رفیقانه هایم به تو
~صهراوی
بین انبوه دلبران جهان
این دو دسته چقدر بیرحمند:
پسرانی که شعر میگویند
دخترانی که شعر میفهمند...
+1
نمیگفت دوستت دارم بجایش شعر میفرستاد...!
البته بار ها گفته اما این شعر فرستادن هایش...💘
میگفت:
گویی زخم گذشته یک رویداد تمام شده نبود، بلکه زندگی دیگری است که در سایه آن را میگذرانم،
گویی نخ نامرئی است که هرگاه سعی میکنم دور شوم مرا میکشد،
از آن فرار میکنم و در برابر قدمهایم برمیخیزد، مرا به آنچه سعی کردم بین صفحات پنهان کنم یادآوری میکند،
این زخم بدن را نمیآزارد، بلکه حافظه را نیش میزند،
در شبهایی که سکوت سنگین است بازمیگردد،
وقتی اشیاء ساکت میشوند و صدای خاطره بلند میشود،
گویی قلب هنوز در آن روز زندگی میکند،
وقتی برای اولین بار شکست و کسی نبود که آن را ترمیم کند،
سالها میگذرند و چهرهها محو میشوند و ویژگیها کمرنگ میگردند،
اما زخم همانگونه باقی میماند.
استغفرالله عزیزم اصلاً قصد بیان چنین چیزی را نداشتیم...
من سپاسگزارم واقعاً با اینکه اصلاً خیلی آشنایی نداشتیم من با شما و شما با من همین هم همه چیز است.🫶🦋
Repost from N/a
در یک مهمانى
يک خيابان
يا حتی یک مغازه، چرا برحسب اتفاق
ما جايى به هم بر نمىخوريم؟
به طور وحشتناكى احساس مى كنم كه روز به روز بيشتر در خود فرو مىروم.
به هركجا كه رو میكنم، ديوارى مقابلم مىبينم.
زندگى بیكرانه است و ما چيزى را به روشنی نمىبينيم.
