uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

مرگ در میان ابرها

مرگ در میان ابرها

Kanalga Telegram’da o‘tish

and another fig tree was a famous poet.

Ko'proq ko'rsatish
3 681
Obunachilar
+624 soatlar
+167 kun
+8330 kun
Postlar arxiv
Don’t you ever tame your demons but always keep ‘em on a leash!🪾

همه‌جا با خودم می‌برمت. فرقی نداره چقدر کوله‌م رو با خرت‌و‌پرت پر کرده باشم؛ بالاخره جایی برای تو پیدا می‌کنم. می‌‌ذارمت کنج
همه‌جا با خودم می‌برمت. فرقی نداره چقدر کوله‌م رو با خرت‌و‌پرت پر کرده باشم؛ بالاخره جایی برای تو پیدا می‌کنم. می‌‌ذارمت کنج دلم. روی سرم. تا خود رشت توی دست‌هام نگهت می‌دارم و می‌ذارم با خیال راحت به پرنده‌ها غذا بدی جود عزیزم. اگه آقای کشاورز از اومدن پرنده‌ها به زمینش ناراضیه، خودم دونه‌ها رو برات پیدا می‌کنم جود! خودم حواسم هست تا برق چشم‌هات رو ازت نگیرن. تا این آدم‌ها ذوقت رو کور نکنن. از دانشجوشدن و خوندن و عاشق‌بودن منصرفت نکنن. همه‌ کار می‌کنم تا تو همچنان مشتاق بمونی. حتی اگه لازم باشه این کتاب رو آتیش بزنم و تو رو ازش بکشم بیرون. همه‌ کار می‌کنم تا دست این سرنوشت به قلب پر شور و تاب تو نرسه. تا مثل من نشی.

آقای هاردی؟ ممنونم که بهم یک بهونهٔ درست‌وحسابی دیگه برای شکایت از جهان جبری و گریه‌کردن برای غم دیگری رو می‌دید. تمام تابستو
آقای هاردی؟ ممنونم که بهم یک بهونهٔ درست‌وحسابی دیگه برای شکایت از جهان جبری و گریه‌کردن برای غم دیگری رو می‌دید. تمام تابستون رو منتظر این بعدازظهر پاییزی بودم؛ منتظر خوندن شما.

“My dreams went up in flames what a sweet relief!”

ادبیات، ادوات نوشتن و ته‌ماندهٔ انگیزه‌هایم برای ادامه
ادبیات، ادوات نوشتن و ته‌ماندهٔ انگیزه‌هایم برای ادامه

کاترین منسفیلد یک‌جایی توی داستان کوتاه «خیارشور»اش نوشته: «احساس می‌کردم تو تنهاترین آدم این دنیایی. و با این حال، شاید تو تنها آدم این دنیا بودی که واقعاً زنده است، واقعاً.» دستکش را نوازش کرد و نجواکنان گفت: «فرزند زمانهٔ خودت نبودی… نفرینت کرده بودند.»

بله، بله لطفاً!
بله، بله لطفاً!

رسیدم به‌ نقطه‌ای که فروغ می‌گفت: آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم

تمام ایمانم را یک‌کاسه می‌کنم، خیز برمی‌دارم سمت زندگی و او همه‌اش را از دستم می‌گیرد و نابود می‌کند. انگار هی یک شمع را می‌برم توی باد. هی خاموشم می‌کنی. هی می‌گویی برگردم و از شوق به پایت نیفتم. عجب معشوقهٔ خودشیفته‌ و دل‌سنگی هستی زندگی! عجب سر ناسازگاری.

- Early October
+1
- Early October

پاییز شده و ما دوباره خوشبخت🧡
پاییز شده و ما دوباره خوشبخت🧡

+3
John-Denver-Rocky-Mountain-High-320.mp311.17 MB

همیشه توی جاده‌ بودن. بخشی از راه‌. خود کفش. مسافر شگفت‌زده‌ای که دژ خورشید رو برای هزارمین‌بار هم با انگشت و حیرت نشون می‌ده و التماس می‌کنه پیاده شیم و چایی بخوریم. جاری و در حرکت ولی نه به معنای خوبش. بیشتر آدم‌ها اسم این دویدن‌های زیگزاگی رو بلاتکلیفی می‌ذارن. - بالاخره می‌خوای با زندگیت چیکار کنی؟ + می‌خوام بشینم روی صندلی سمت راستی تا کوه‌ها رو بهتر ببینم! مدام درحال نوشتن. نه به شکلی قابل‌احترام. برای هدرنرفتن درخت‌هاست که کلمات رو بهشون یادآوری می‌کنم. که حافظه‌شون همچنان از عشق پر باشه. - بالاخره می‌خوای با زندگیت چیکار کنی؟ + می‌خوام کوله‌م رو پر کنم از مدادهای خوش‌دست و ظرف سیب و یک جفت بوت. می‌خوام حالاحالاها راه برم. یک‌جایی زیر آسمون سوادکوه جواب رو می‌گیرم. می‌دونم. می‌دونم که بالاخره یکی از این درخت‌های بلند بهم رو می‌کنن و ازم می‌خوان شجاع باشم و اجازه ندم ترسوهای شهری و رام‌شده توی دلم رو خالی کنن. تا اون‌موقع مجبورم این وظیفه رو خودم گردن بگیرم و نذارم برای ثانیه‌ای سکون توی استخون‌هام جایی پیدا کنه. تبدیل‌شدن به انرژی جنبشی. تبدیل‌شدن به انرژی جنبشی. تبدیل‌شدن به انرژی جنبشی و هرگز میلی برای ایستادن ‌نداشتن. چون اگر بایستیم دوباره صدای سوال‌هاشون رو می‌شنوم: می‌خوای با زندگیت چیکار کنی؟ نمی‌دونم و نمی‌خوام که بدونم! قراره با زندگیم راه برم. هرموقع حس کردم نفسم تنگه، بذارمش توی کوله‌م و زیپش رو بکشم و ببرمش مرزیکلا. ببخشید که نمی‌تونم یک‌جا بندش کنم و بهش بگم سروصدا نکنه و آروم بگیره. ببخشید که توی دلم بهتون می‌گم گور باباتون! دیگه یک‌‌ثانیه هم نمی‌خوام این «دام و دانه» رو تحمل کنم! شما بمونید و راهنمای کامل «چگونه بی‌خطر و حوصله‌سربر و جان‌فرسا زندگی کنیم»تون. من یکی نمی‌تونم شهری و رامش کنم. ما هردو برای توی جاده‌بودن، هرگز به جایی نرسیدن و خاکی‌شدن ساخته شدیم اما پر از خنکی و تازگی‌ایم. جوون می‌مونیم و همون‌طور که می‌گی نادون. به قول تو پر از اشتباه و به قول من پر از شگفتی.

اما خوانش‌های اواخر شهریورماه جور دیگری به دل می‌چسبند.
اما خوانش‌های اواخر شهریورماه جور دیگری به دل می‌چسبند.

دو موقع در سال است که مردم—خودم را هم جزوشان حساب کنید—در آن رفتارهای عجیب (یا شاید بهتر باشد بگویم عجیب‌تری) پیدا می‌کنند: اواخر شهریور و اواخر اسفند. انگار هردوی این‌ها خالی از وجودیت خودشان می‌شوند و ازشان چیزی نمی‌‌ماند جز لحظه‌شماری‌ای برای پاییز یا دل‌توی‌دل‌‌نبودنی برای شب عید. و راستش را بخواهید این موضوع به دلایل بسیاری عصبانی‌ام می‌کند. انگار یک‌جور معلولیت همگانی در دیدن چیزهای جاری داریم. البته شاید آدم‌های خوشبین‌تر از من بگویند چیزی که داریم یک‌جور قوهٔ خارق‌العادهٔ رویاپردازی برای روزهای پیش‌روست. یا این‌طور توضیحش دهند که آ‌ن‌هایی که تیغ تیز تابستان‌ یا کولاک زمستان در استخوان‌هایشان را تاب آورده‌اند، طاقتشان طاق‌تر از این‌حرف‌هاست و طبیعی‌ست بخواهند بپرند آن‌ور دیوار. شاید هم طبیعی باشد. اما از طرفی دلم برای آنچه این روزها عرضه می‌کنند و خریده نمی‌شود هم می‌سوزد. انگار این دو ماه بیچاره آمده‌اند کنار اعیانی‌‌ترین مغازه‌های شهر بساط کرده‌اند و هیچ چشمی اصلاً آن‌قدر به سمت پایین نمی‌چرخد که بخواهد ببیندشان. همه با عجله در گذرند و این نورهای کم‌جان آخر شهریور یا صبح‌های خنک و خوشبوی اسفند تا ابد می‌ماند روی دستشان. فکر می‌کنم تنها وقتی که به فکر تمام‌شدن «این چیز توی دستمان» و «شروع آن چیز بعدی» نیستیم؛ وقتی‌ست که به یک فنجان پر از چای یا قهوه یا هر جور نوشیدنی دیگری که خودتان می‌دانید زل زده‌ایم. بعید است موقعی که گرمای فنجان دستمان را گرم می‌کند در حال فکرکردن به قهوهٔ فردا و دوشنبهٔ هفتهٔ بعد باشیم. توی سرمان کم پیش می‌آید متصور شویم داریم چایی را توی سینک خالی می‌کنیم و یکی بهترش را می‌ریزیم. اما با هر کتاب به کتاب بعدی‌ای که باید خوانده، با هر قدم به قدم بعدی‌ای که باید برداشته، با هر حضور به حضور بعدی‌ای که باید برنامه‌ریزی و با هر رسیدن به رسیدن دیگری که باید جشن گرفته شود فکر می‌کنیم و خلاصه خاطرجمع می‌شویم طعمش را برای خودمان زهرمار کرده باشیم. و حالا همین بلا را سر روزهای بی‌آزار و تماماً خوب شهریور و اسفند هم می‌آوریم. همه‌چیز را می‌گذاریم روی دور تند تا برسیم به یک موعد فرضی. به یک‌جایی توی آن دایرهٔ زمان که ظاهراً مرغوب‌تر از اکنون است. پس اینی که توی دستمان مانده و یخ کرده چی؟ بریزیمش توی سینک؟

سه تکه از فرح‌بخش‌ترین بخش‌ زندگی روزمره:
+2
سه تکه از فرح‌بخش‌ترین بخش‌ زندگی روزمره:

Kane Brown Shania Twain Vivamusic2 Boots.mp37.54 MB