Both window and mirror
Kanalga Telegram’da o‘tish
71
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
از صبح که پا میشم فقط درحال چک کردن تلگرام با اینترنتیم که هر سرچ ساده گوگل رو 1 دقیقه طول میده. نه درس، نه مطالعه آزادی، هیچی. فلج شدم و فکر کنم خیلی های دیگه هم اینطور شدن.
من امسال سال سختی رو تجربه کردم. کنکور داشتم و با چیزی در افتاده بودم که به هیچ وجه آمادگیش رو نداشتم. تقریبا از هر چیزی که میترسیدم سرم اومد. ولی از یک تجاوز روحی و روانی سالم در اومدم، و اون زمان سخت گذشت و چند وقتی بود که زندگیم رو روال افتاده بود، حالم بعد از سالها خوب بود داشتم زندگیم رو ذره ذره میبردم جلو تا برای کنکور سال بعد آماده بشم. و خب هیجان زده بودم، وقتی تقریبا کل دوران نوجوانیت در حال مبارزه با چیزی باشی که درکی ازش نداری، طبیعیه که وقتی به یک نقطه امن میرسی خوشحال باشی. روزی هم که اخبار جنگ اومد من روز قبل برنامه داشتم در مورد یک چیزی که جدیدا باهاش آشنا شده بودم تحقیق کنم که خیلی جذاب به نظر میرسید. رفتم تو هال که چایی بریزم برای خودم که مادرم یکدفعهای بهم راجع به اخبار گفت. انگار در یک لحظه نفسم قطع شد. جنگ هر معنیای که برای خودت ساختی در هم میشکنه و از معنی تهی میکنتشون. زندگی معمولی رو به اسارت میگیره و کاری میکنه که احساس غریبی با تصویر زندگی معمولی بکنی. ناگهان رویای تو برای رفتن به تهران و درس خوندن و آشنا شدن با آدمهای تازه در مقابل چنین وحشت غیر قابل توصیفی احمقانه و بیمعنا جلوه میکنه. من از همین 12 نفر مخاطب کانال بابت این متن معذرت میخوام. چون میدونم این متن چقدر خودخواهانه است و اصلا زمان مناسبی برای نوشتنش نبود.
البته کل این بحث طبق شنیدههام به کار علمی هم قابل تعمیمه. صرفا میخواستم بگم هر بار خواستم مخاطب نباشم و خالق باشم شکست خوردم و بدجور خورد به ذوقم.
بین مخاطب هنر بودن، و هنرمند بودن یه دنیا فاصله هست و شاید چیزی که خلق کردن رو با ارزش میکنه همین باشه.
من همیشه توسط مدیاهای مختلف تحت تاثیر قرار میگرفتم. بازیها، فیلمها، کتابها، نقاشیها. یک بازی خوب بازی میکنم و دلم میخواد بازیساز شم. یک فیلم خوب میبینم و اگر سینماتوگرافی خوبی داشته باشه میرم یک کتاب در زمینه سینماتوگرافی پیدا میکنم و سعی میکنم بخونمش. یا یک نقاشی خوب میبینم میخوام یاد بگیرم نقاشی کنم. در مورد این مورد بیشتر صحبت میکنم چون تجربه جالبی از این آخری داشتم. هنرهای بصری خیلی منو تحت تاثیر قرار میدن. هر چیزی که یک کوچولو از لحاظ بصری چشم نواز باشه حس خوبی بهم میده. حالا چه منظرههای خیره کننده Clair Obscur باشه چه انیمشنهای درخشان استودیو جیبلی. و من هیچوقت استعدادی در نقاشی نداشتم. همیشه زنگ هنر برام بدترین زنگ بود. ولی خب، جوگیریهای لحظهای، من رو به کجاها که نمیبره. میانگین هر 6 ماه یه بار فاز برم میداره و میگم «این دفعه دیگه نقاشی یاد میگیرم!» میرم لوازم التحریر یه دفتر نقاشی ارزون و یک پاک کن و یه مداد میخرم، میام خونه و سرچ میکنم «Drawing for begginers» رو یکی کلیک میکنم و هیچی نمیفهمم. بیشتر تلاش میکنم و در مورد پرسپکتیو و آناتومی و سایه زدن میخونم و هیچکدوم رو نمیتونم اجرا کنم. کل اشتیاقم ازبین میره و ولش میکنم. مسئله اینجاست فرق هست بین مخاطب بودن و خالق بودن. تو منظرههای خیره کننده استودیو جیبلی، فن آرت آرتیست مورد علاقهات از بازی محبوبت رو میبینی و هیجان زده میشی و فکر میکنی خلق هنر همونقدر که مخاطبش بودن لذت بخش و رمانتیکه، لذت بخشه. ولی نه برای نقاشی کردن باید ساعتها با مسائل فنی مثل پرسپکتیو سر و کله بزنی، برای موسیقی باید نظریه موسیقی یاد بگیری که پر از اصطلاحات عجیبیه که هر چقدر هم تلاش کنی نمیفهمیش. غیر از این مسئله باید با بد بودن خودت کنار بیایی. که شاید هیچوقت نتونی اثری خلق کنی که به خوبی هنرمندهای محبوبت باشه. مسئله دیگهای که خیلی مشکل ایجاد میکنه اینجاست که تو به عنوان خالق هیچوقت دید بیرونی به اثرت نداری، و نمیتونی قضاوت درستی از خوب یا بد بودن ساختهات داشته باشی. و خوب شدن زمان بره. حقیقت اینجاست پشت تک تک آثار محبوبت که ملکه ذهنت شدن و تمایل خلق کردن درت ایجاد میکنن هزاران ساعت عرق ریختن و شکست خوردن و پا شدن خوابیده. حقیقت اینجاست پشت انیمیشن مبارزات Nier Automata هزاران آزمون و خطا خوابیده. همینطور پشت سکانس منفجر شدن دکل نفت در There Will Be Blood یا پشت موسیقیهای زیبا جو هیسایشی برای پرنسس مونونوکه. خلق کردن یه آشوبه و فکر نکنم من مناسبش باشم.
تهش ریاضی دان شدن پیشه بهتری برای منه.
من هنوز فرصت تجربه Clair Obscur برام پیش نیومده. قبل انتشار بازی دیوونه تریلرهاش شده بودم و وقتی نمرات بازی اومد اصلا تعجب نکردم. و کاملا واضحه که تیم سازنده عاشق ویدیوگیمه و از ساخت بازی لذت بردن. این چند روز چند جا خوندم بازی در مورد فقدانه و برخورد شخصیتها با این موضوع. در حدی که جیکوب گلر عنوان ویدیو بررسی بازیش رو گذاشته:
"Clair Obscur is an Endless Canvas of Grief"
و اولین واکنش من این بود make sense و با خودم گفتم چرا قبلش بهش فکر نکرده بودم. داستان بازی در جهان فانتزی جریان داره که موجود خدا مانندی ملقب به paintress هر سال میاد و یک عدد رو نقاشی میکنه، کسانی که سنشون به اون عدد رسیده باشه ناپدید میشن. هر سال گروهی از افراد که یک سال به مرگشون مونده سوار کشتی میشن و به سفری برای کشف راز paintress میرن. کلیر آبسیکور داستان سی و سومین سفر برای فهم راز نقاش رو روایت میکنه. اطلاعات بالا اسپویل نبود، تمام چیزی بود که تریلر رونمایی بازی در مورد داستان بازی نشون میده. و من در وهله اول متوجه نشده بودم که چقدر چنین چیزی وحشتناکه. مرگ شتریه که دم در خونه همه میخوابه، و مرگ با گذر زمان، با افزایش سن پیوند خورده. در جهان کلیر آبسکیور این ویژگی مرگ پر رنگتره. در دنیای واقعی ما از گذر زمان وحشت داریم، خیلیهامون هر بار که تولدمون میرسه زانوی غم بغل میکنیم و بابت گذر زمان و پیر شدنمون عزاداری میکنیم. ولی نمیدونیم تیک تاک ساعت کی پاچه ما رو میگیره، ولی شخصیتهای Clair Obscur دقیقا میدونن در چه روزی، در چه ساعتی میمیرن. و بدتر از این، اونا نمیدونن چرا میمیرن. اونا موجود خدا مانندی که هیچی راجع به ماهیتش نمیدونن رو میبینن، و میدونن مرگ و زندگی اونها دستشونه. بدون که این که حتی بدونن چرا این کار رو میکنه. مرگ در جهان این بازی معنا خودش رو از دست داده و این وحشتناکترش میکنه.
شخصیتهای بازی محکوم به یک مرگ بی معنا شدن و تنها سلاحی که در مقابلش دارن امید داشتنه. امید شخصیتهای جهان این بازی از اون جنس از امیدیه با ترس پیوند خورده، اون امیدی که همیشه ته قلبت باور داری نمیشی، ولی دست و پا میزنی که فقط دست و پا زده باشی. این ویژگی چنان در این جهان بازی پر رنگه که یکی از شخصیت های بازی در تریلر رونمایی بازی میگه:
"Even if we fail we lay the trail for those who come after"
و این فقط محدود به تریلر رونمایی بازی نیست. for those who come after شعار قهرمانهای بازیه.
استدلالیه که آب تو هاون کوبیدنهاشون رو توجیه میکنه. هر چی باشه شاید ما پا به کشتی بذاریم و به سفری بریم که احتمالا به مرگ ما ختم بشه. شاید نقاش بیاد 33 رو بکنه 34 و باعث مرگ هزاران نفر دیگه بشه. ولی حتی اگر شکست بخوریم، راه رو برای کسانی که پس از ما میان هموار میکنیم.
خلاصه که این بازی پتانسیل روایت یک داستان قدرتمتد رو داره، و خوشبختانه طبق چیزهایی که شنیدم، تیم سازنده از تمام پتانسیل موجود استفاده کرده.
چند وقت داشتم درمورد ادوارد ویتن میخوندم و متوجه شدم ویتن اوایل تاریخ میخونده، و یک کهاد در زمینه زبانشناسی هم زده. که خب تعجب برانگیز بود، چون که ویتن نه تنها به عنوان یکی از بزرگترین فیزیکدانهای زمانه ازش یاد میشه، بلکه به نظر خیلیها یکی از باهوشترین آدمهای زنده دنیاست. و خب یک کلیشهای که تو داستان این بزرگان وجود داره، اسطوره دهن پر کن بچه دوازده سالهایه که حساب دیفرانسیل و انتگرال بلده. و معمولا اکثر این افراد از همون بچگی به ریاضی و فیزیک واکنش مثبت میدن و آبسس میشن. مردم هم اینجور داستانها رو دوست دارن. ولی خب ویتن اینطوری نبوده، با این وجود که پدرش فیزیک دان بوده. شاید هم بخش از این موضوع که در دوران جوونی از ریاضی و فیزیک دوری میکرده این بوده که میخواسته شورش کنه و علاقه پدر رو دنبال نکنه. به هر حال این رو نوشتم که بگم نباید چشممشون رو به این داستانها ببندیم. جالبترین دانشمندها اونایی هستن که در استروتایپ دهن پر کن بچه نابغه شلدون کوپر-مانند صدق نکنن. تقریبا هیچکدوم از فیلدز مدالیستهای 2022 بخشی از این استروتایپ نبودن. و همچنین یکی از بهترین داستانها رو لئونارد ساسکیند داره که در مورد روزی که بیاد به پدرش میگه میخواد فیزیک بخونه میگه:
"When I told my father I wanted to be a physicist, he said, 'Hell no, you ain't going to work in a drug store.' I said, 'No, not a pharmacist.' I said, 'Like Einstein.' He poked me in the chest with a piece of plumbing pipe. 'You ain't going to be no engineer,' he said. 'You're going to be Einstein.'
و خب کلا به نسبت آدم عادی به نظر میرسه، هیچکدوم از سر و صداهایی نوابغ رو نداشته و یکی از معروفترین فیزیکدانهاست.
داشتم صفحه ویکی پدیا همسر جان میلنور که ریاضی دانه رو میخوندم و با این کوت برخورد کردم. دلیل این که اصرار برای وجود دایورسیتی تو مدیاهای مختلف هست همینه. (توجه به جمله داخل پرانتز)
Repost from Mathematical Musings
17 اثبات برای نامتناهی بودن تعداد اعداد اول، یکاثبات توپولوژیک هم داره که در اثبات های فایل پیوست نیست.
بعضی اثبات ها اینقدر ساده به نظر میاند که آدم فکر می کنه چرا به ذهن خودش نرسیده.
Repost from نوین رسانه (Multidisciplinary Media)
عنوان: دو چهرگی ریاضیات
نویسنده: جان فون نویمان
مترجم: علی عنایت
ناشر: مجله فرهنگ و اندیشه ریاضی، سال ۴۳، شماره ۲، صص ۱۷۳ تا ۱۸۴
🔸رابطه ریاضیات با تجربه و علوم طبیعی چیست؟ آیا ریاضیات یک علم تجربی است؟
🔸آیا مفهوم دقت و اثبات در ریاضیات ثابت است یا در دورههای مختلف تاریخی تحول یافته است؟
رابطه ریاضیات و فلسفه و معرفت شناسی چیست؟
مناقشه در مبانی ریاضیات و تلاشهای راسل، براوئر، وایل، هیلبرت و گودل نشان میدهد که مفهوم دقت در ریاضیات ثابت نیست و اثبات ریاضی مفهومی مطلق که مستقل از تجارب انسانی باشد، نیست.
🔸رابطه ریاضیات با ذوق و زیبایی چیست؟
معیار انتخاب ریاضیدان و موفقیتش در اصل زیباشناسانه است اما اگر صرفا به زیبایی مشغول شود در خطر انحطاط قرار میگیرد و در این مرحله تنها راه بازگشت به منبع طراوت بخش، بازگشت به ایدههای تجربی است.
ادامه مطلب
#علم
#فلسفهریاضیات
@multidisciplinarymedia
یادش به خیر یه بنده خدایی تو توییتر در مورد این مسئله نوشته بود مردم چپ و راست میاومدن براش اثبات ارائه میدادن.
«عه این که کاری نداره، اینم اثباتش [insert kosher] »
