uz
Feedback
حوالی‌غرب'

حوالی‌غرب'

Kanalga Telegram’da o‘tish

«در پی راهی برای زنده ماندن.» -متن های که اسم نویسنده آخرش نیست رو خودم مینویسم. پس خواهشا،کپی نکنید و اگر‌ که دوست داشتید فور بزنید.

Ko'proq ko'rsatish
514
Obunachilar
-224 soatlar
-337 kun
-10430 kun
Postlar arxiv
«خاطره؛🩶»
+1
«خاطره؛🩶»

شبتون بخیر🫂🩶

18 سالگی آماده باش که قراره یه ورژن دیگه از من تورو تجربه کنه.

چنان در دِی یخ کرده‌ام که حتی آفتاب تیر هم مرا از آن رها نمیکند:)!

چقدر خسته ام. نه این خستگی هایی که با خوابیدن،استراحت کردن و جایی نرفتن از تن آدم در میره. از اون خستگی هایی که انگار کم آوردی ولی انگار هم نه.از اونایی که باعث میشه عصبی شی و فاصله بگیری.

بلاخره یه جا این غم تموم میشه ولی اون روز دیگه واسه من مهم نیست آدم خوشحالی‌ام یا نه. حتی دیگه برام اهمیتی نداره که غم ها تموم میشن،یا من.

اندر احوالات من؛

Repost from هشت صُبح
انقدر تو موقعیت های مختلف بودم که از حالت بگی میفهمم تو چه موقعیتی هستی!

«تقریبا همه آهنگ های مورد علاقه ام:)!🩶»

سلام بر آن هاکه دوریشان به ما می آموزد بیشتر دوستشان داشته باشیم!
-نزار قبانی

خوبم.حالم کاملا خوبه.تا قبل از اینکه شروع کنم به فکر کردن و فکر کردن و ساختن بدترین سناریوها تویی ذهنم..!

من اول اضطراب و درد معده بودم،بعد دست و پا در آوردم.🙏🏻

«Maybe in other life:)!🩶»
+1
«Maybe in other life:)!🩶»

من دوست دارم و همین باعث میشه بارها بهت فرصت بدم. و همین باعث میشه تو انقدر گند بزنی که دیگه دوستت نداشته باشم.

کمترین توقعی که از آدم های مورد علاقه ام دارم،اینه که عاقل باشن و فکر کنن به برخورد هاشون. اینکه الان این حرفت با رفتارت باعث میشه من حس خوبی بگیرم یا نه؛اولین و آخرین خواسته من از اوناست:)!

میخوام برگردم به قبل از 15 سالگیم. نمیدونم چرا ولی همه چی یه شکل دیگه‌ای واسم قشنگ بود. انگار زندگی توی وجودم و همه رگ هام جریان داشت.ناامید نبودم.از زندگی خسته نبودم و آینده ذوق داشتم.شاید به خاطر این که هنوز با پدیده ای به اسم بزرگسالی آشنا نشده بودم..!

•✨️🧚🏻‍♀️•
+1
•✨️🧚🏻‍♀️•

من قصه‌ی فراق تو را خاک کرده‌ام. حاصل چه شد؟ جوانه زدی بیشتر شدی!
-شیروانی

بله.نمیدونم دارم چیکار میکنم با زندگیم.

Repost from Offhand
پس کی قراره بشه، من خسته شدم اینقدر نشد.