آقا گرگه-
Kanalga Telegram’da o‘tish
189
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-830 kun
Postlar arxiv
189
۲۵ سالمه.
ولی اگه بپرسی بهترین روز زندگیت کی بوده، جوابی ندارم.
هر روزی که گذشت، فقط با خودم گفتم: "میگذره... درست میشه."
ولی نه گذشت، نه درست شد. فقط خستهتر شدم.
۱۸ سالم شد، گفتم قراره همهچی جذاب بشه.
۲۰ سالم شد، گفتم این سن عجیبه، قراره خودمو پیدا کنم.
اما چشم باز کردم دیدم ۲۵ سالمه و هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
امروز فهمیدم هیچ اتفاقی واقعاً خوشحالم نمیکنه.
با تمام وجودم تلاش میکنم، میدوم، کاری رو تموم میکنم...
ولی وقتی تموم میشه، هیچی. نه حس خوبی، نه شادی، نه ذوقی.
انقدر آدمهای خراب و لحظههای تلخ سر راهم بودن که دیگه هیچ چیزی ذوقزدهام نمیکنه.
فقط دارم جلو میرم، شاید از سر عادت، شاید چون هنوز ته دلم یه "شاید" مونده.
ولی تهش، فقط یه جمله توی ذهنمه:
"اوکی... اینم تموم شد."
189
آسمونو دیدم وقتی از زمین زدم من
خستم ، قسم به پَست ترین قسم از
کثافتمو خبرم همینم که هستم
حتماً تو بهترین منم بدترین بدم نه
189
«همیشه حس میکنم عصبانیام...
و اگه بعد از همهی این چیزایی که گذروندم، یه چیزی تو وجودم خراب شده چی؟ اگه دارم بد میشم چی؟»
189
یه جایی تو وجودم هست
ساکت، ولی پر از زهر.
یه حیون زخمی اونجاست.
زل زده. نفس میکشه. صدا نداره… ولی هنوز وحشیه.
من اونم.
میخندم؟ چون دارم نگهش میدارم.
حرف میزنم؟ چون هنوز نپاشیدم.
ولی کافیه یهچیز بلغزه.
یه کلمه، یه نگاه، یه حرکت.
بعدش دیگه چیزی نمیمونه.
نه حرف، نه رحم، نه من.
فقط یه سایه میمونه.
سایهای که فقط بلده تموم کنه.
ر.ر
189
ما هله هوله
ما پا پتی اصاً
نمونن اینجا اگه با ما اذیتن
بس همین که داره به ما بالا سری نظر
نباشم اون روز که سر تا پا سلیقتم
ما رو زاییدی یا نونِ ما رو دادی؟
این یه بند گوه خوریاتون * ما رو *
