ملغمهٔ لاطائلات
Kanalga Telegram’da o‘tish
ناشناس واقعی @SendBot689826a16a4aBot نَناشناس واقعی @mohamadesadeq
Ko'proq ko'rsatish544
Obunachilar
-724 soatlar
+1017 kunlar
+19130 kunlar
Postlar arxiv
Repost from کاژِه؛
هرچی سنت میره بالاتر میلت به توضیح دادن هر چیزی خیلی کمتر میشه.
تو میفهمی آدمها عمق ماجرارو میفهمن و درک میکنن اما اگه جور دیگهای وانمود میکنن این تصمیم خودشونه، پس خیلی وقتها توضیح حس حماقت میده.
بچییااا میدونم یسریاتون چقدر پررو و بیادب و وقیح و ذیشعورید، نیاز نیست این دریدگیتون رو تو ناشناس و کانالاتون یادآوری کنید. تو خونه مادرتون اینجوری باباتون رو صدا میکنه که یاد گرفتید؟ ماشالا همه هم هیئت بروی مذهبی. ماشالا قبول باشه خوب چیزایی یاد گرفتید. یعنی ریدین تو دین و مذهب و همه چی با این ادبتون. :)))
پیشنهادم بهتون بجای ده صفحه تایپ کردن دریوری اینه که یه لیوان آب بخورید. :)))
خب دوستانی که میگفتن بدون برنامه فقط موشک بزنیم و بجنگیم بجنگیم و همه فرماندهها و شعام نمیفهمن و فقط ما میفهمیم، الان که عملا برگشتیم به جنگ راهکارتون رو برای محاصره دریایی و دوباره قطع شدن صادرات نفت ایران و ول دادنش تو دریا، متحد شدن همه اروپا و عربا و بقیه کشورا علیه ما، عقب کشیدن چین و روسیه، دور خوردن تنگه هرمز طی چند ماه آینده با بندر جدید امارات و خط لوله سوریه، حملات شبانه آمریکن، حملات چند وقت دیگه اسرائیل و خوردن برق و آب و دوباره درو شدن لانچرها به حدی که باز فقط بتونیم روزانه ده دوازده تا موشک بزنیم، یحتمل تصرف خارک و چابهار و وضعیت دلار و اقتصاد بگید ما هم بدونیم.
امروز نگاه میکردم پست اینستام سه برابر نفر رای اول مجلس تهران ویو گرفته. کی مجلس رو باز میکنید حالا؟
اولین باره در تاریخ رهبر یه کشور رو میبرن یه کشور دیگه برای تشییع.
ایران با کمک به عراق برای از بین بردن داعش باعث شد که مسئله ۸سال جنگ بین دو کشور فراموش بشه و دو ملت حس هم سرنوشتی داشته باشن.
Repost from آخرین خبر
🔺️🔻 ماجرای جنگ ۲
🔹روایت متفاوت جواد موگویی از تشییع رهبر شهید انقلاب در عراق
@Akharinkhabar | akharinkhabar.ir
Repost from جواد موگویی|حرف بیحساب
روزهای جنگی- ۸۴
یکشنبه ۱۴۰۵/۴/۲۰
ماجرای جنگ ۲
بهروایت جواد موگویی
روایت نوزدهم:
همسرنوشتی؛
روایتی از تشییع آیتالله خامنهای در عراق
https://t.me/javadmogoei
عزیزم ما تو خاورمیانه در حالت عادی هم معلوم نی فردا رو ببینیم، حالا ده میلیارد بدن که فردا رو نبینیم میدونیم لااقل ده تومن برد کردیم.
چگونه میتوانم به تو فکر کنم حالا که دیگر نیستی! حالا که دیگر نیستی و فقط جای خالی تو، کنار من روی نیمکت بلوار کشاورز زیر آن درخت چنارِ بلند مینشیند، حالا که دیگر فقط خیالِ چشمهایِ وهم انگیزت را از پشت بخارِ فنجان قهوه در یک غروبِ زردِ دلگیرِ پاییزی میبینم. چگونه میتوانم به تو فکر کنم حالا که کلمات را برایت فقط در ذهنم ردیف میکنم، شعرهایم را برای تو مینویسم ولی در رود میاندازم، حالا که فقط در خیالم با تو میرقصم و عطر تو فقط در هوای بهارم جریان دارد. چگونه میتوانم به تو فکر کنم حالا که گرمای دستانت در سوز زمستان، دستهایم را گرم نمیکند و زیر باران کنار من قدم نمیزنی.
فراموشت کردهام زیباترین خاطرات فراموش شدهی کنجِ گنجهی خاک گرفتهی من، عکسهای سیاه و سفید زیر تلقِ آلبوم بزرگ خاطراتم. گرمای دلچسب آغوشت و غرق شدن در موج گیسوهایت را فراموش کردهام.
این چند دقیقه هم ادمینی دست یکی دیگه بود وگرنه من همینم حال نداشتم حرفاتون رو بذارم اینجا و پاسخگو باشم.
