uz
Feedback
.𝗥𝗲𝗰𝗶𝘁𝗮𝗹.

.𝗥𝗲𝗰𝗶𝘁𝗮𝗹.

Kanalga Telegram’da o‘tish

   ‹ 🏷️ › ᥕ‌ᥱ‌ᥣ‌ᥴ‌᥆‌m‌ᥱ‌ 𝗍᥆‌ 𝗍һ‌ᥱ‌ ᥣ‌ᥲ‌ᥒ‌‌ძ‌ ᥆‌𝖿‌ s‌‌𝗍᥆‌r‌і‌ᥱ‌s‌‌. 𝄒 ˓˓ @ChoiKylebot@xarchivew · ࣪ 𓈒      

Ko'proq ko'rsatish
507
Obunachilar
-424 soatlar
-157 kun
-3330 kun
Postlar arxiv
یادم نمیاد دقیقا کی استاد اومد و چیا گفت ولی یادم اون هر چند دقیقه یکبار دو انگشتش رو به هم می‌چسبوند بین گردن و یقه‌ش قرار می‌داد و یقش رو به عقب میکشید و همزمان دم عمیقی می‌گرفت

حقیقتا نمیفهمیدم دوستم بغل گوشم چی می‌گفت ولی دیدم که اون چطور با لبخند زیبایی پا روی پا انداخت و شروع کرد با دوستش حرف زدن

همین چند دقیقه که از در داخل بشه و سمت صندلی سوم کنار ردیف سوم از آخر کنار دیوار بره برای من انگار روی حالت اسلوموشن بود

کوله‌پشتی رو یه بنده سمت راست انداخته بود با دست بندش رو گرفته بود و با دست چپش همون چند تار موی توی صورتش رو عقب زد

یکی؟ اوه اون کاملا مرد من بود موهای رو به عقب شونه شده که چند تا تارمو روی صورتش ریخته. یقه اسکی مشکی همراه کت چرم و شلوار لی و نیم بوت مشکی

واقعا ذهنم اینطوری بود در حالی در نظر دوستم من فقط به یکی با لبخند احمقانه زل زده بودم

برای اولین بار توی زندگیم حس کردم وسط یه سریال عاشقانه قرار دادم. فضای تاریک و ساکت و باریکه‌ی نوری که روی شخصیت اصلی افتاده با افکت اکلیل و آهنگ

من دارم داستان میگم شما لفت میدید؟ مرسی

برای ادامه داستان ۲ رو بفرستید

با حفظ حالت صورتم به سمت کسی که تازه وارد کلاس شد برگشتم و واو....

+ اره دیگه استاد به اون پسر مشکیه پرید اونم انقدر خونسرد و باادبانه جوابشو داد من جای استاد خجالت کشیدم - اسمش چی بود؟ +د..یادم نمیاد -ودف...تا رنگ لباس زیر استاد رو فهمیدی اینی که من میخوام یادت نیست؟؟؟ +بابا خب یاد....اینها اومد

ساعت ۱۳:۰۵ بود و اون دقیقه ۱:۳۰ دقیقه بی وقفه داشت حرف می‌زد تا به بخش اصلی رسید...خدایا من عاشق این قسمتم

اه بیاین به اصل داستان برگردیم. دوستم می‌خواست تا قبل اومدن استاد همه اتفاقات رو بهم بگه برای همین بغل گوشم تند تند حرف می‌زد. البته من دوست خوبیم و به روش نیاوردم وقتی که راجع به افراد دیگه میگه و بهشون اشاره میکنه اونا هم میفهمن :)

یادمه سال دوم دبیرستان یه روز تصمیم گرفتم به مدرسه نرم و دقیقا همون روز سلبریتی مورد علاقم اومد! کی باورش میشه!!

اون داشت با شور و هیجات اتفاقات هفته گذشته رو تعریف می‌کرد و من با دقت گوش می‌داد. هیچوقت نمیفهمیدم چرا وقتی من نیستم اتفاقات هیجان انگیز میافته.

همونطوری که با دوستم صحبت می‌کردم وارد کلاس ۲۰۵ شدیم و به سمت ردیف آخر صندلی ها رفتیم یه جای خنک و نقطه کور تا راحت بتونیم سر کلاس بخوابیم

بعد از ظهر چهارشنبه ۲۵ اکتبر

عاشقت شدم
عاشقت شدم

Ovozli xabar00:15

جوری که دارم جون میدم 😊
جوری که دارم جون میدم 😊