زیر درخت بید
Kanalga Telegram’da o‘tish
«من کیستم؟ اگر کسی داستان مرا روایت نکند من کیستم؟» http://t.me/HidenChat_Bot?start=7079605552
Ko'proq ko'rsatishEron224 125Toif belgilanmagan
207
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+130 kun
Postlar arxiv
207
اینجا
گفت: «شاید زندگی یه موسیقی بیکلامه.»
خندیدم و گفتم: «زندگی یه شوخی مسخره است.»
او نخندید. محکمتر از قبل کامی از سیگارش گرفت. پاشدم و به جای خالیاش نگاه کردم. هوا مه بود یا من مه میدیدم. سردر بیمارستان به سختی دیده میشد؛ ولی هنوز آنجا بود. میخواستم بروم خانه؛ یک نخ دیگر مانده بود اما. سیگار را آتش زدم. گفت: «قبلاً اینجوری نبود.»
گفتم: «قبلاً هم همینجوری بود، فقط تو هم بودی.»
خندید. بلند خندید. سیگار را از دستم گرفت و نگه داشت بین انگشتهای ظریف رنگ پریدهاش. گفت: «دیروقته. چرا هنوز اینجایی؟»
گفتم: «سیگارم رو بکشم رفتم.»
نگاه کردم به دستش. خالی بود. وقت رفتنم است. همیشه وقتی میخواست بروم همینکار را میکرد. دستم را گذاشتم بالای نیمکت، جایی که باید شانهاش میبود. فلز سرد به دستم خورد. زیر لب خداحافظی کردم و رفتم. یکدفعه از پشت سرم صدای دادی آمد، دادی که پر از درد میگفت: «چرا همهاش میای اینجا؟»
برگشتم. روبهرویم ایستاده بود. با صدای آرامی گفتم: «که ببینمت.»
گفت: «من که اینجا نیستم.»
برگشته بود به همان ریتم حرف زدن یک دستش. هیچ جوابی نداشتم. راست میگفت. حتی بعضی شبها مه آنقدر غلیظ میشد که سردر بیمارستان هم معلوم نبود. ولی خب من میدانستم هنوز هم همینجاست. من حضورش را حس میکردم.
چشمهایش پر شده بود از قطرههای اشک؛ مثل روز خداحافظیمان. ناگهان ابرها و مه کنار رفت. آسمان را نگاه کردم. ماهی در کار نبود، فقط خوشهی ستارهای در آسمان نمایان بود؛ درست مثل روز خداحافظیمان. چشمهایش را بست. گفتم: «تو هنوز هم اینجایی.»
لبخندی زد. خیالم راحت شد. دیگر میتوانستم بروم. آرامآرام، انگار زیر پاهایم ابر گذاشته باشند، قدم بر میداشتم. دیر شده است. احساس گشنگی میکنم. خانه هم غذایی آماده نیست. سوز سردی به بدنم میخورد. دستهایم را فرو میکنم در جیبهایم. یک نخ سیگار دیگر اینجاست.
207
و حالا آنکه قلم میدواند نه قهرمان است و نه راوی، بلکه هیولایی است که تمام قصهها در فرارش بودند.
۱۴ مهر ۱۴۰۵
207
در وفایِ عشقِ تو، مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غمت بُبْریده شد
همچنان در آتشِ مهرِ تو سوزانم چو شمع
گر کُمَیتِ اشکِ گُلگونم نبودیِ گرمرو
کِی شدی روشن به گیتی رازِ پنهانم چو شمع؟
در میانِ آب و آتش همچنان سرگرمِ توست
این دلِ زارِ نزارِ اشکبارانم چو شمع
در شبِ هجران، مرا پروانهٔ وصلی فرست
ور نه از دَردَت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمالِ عالمآرایِ تو روزم چون شب است
با کمالِ عشقِ تو در عینِ نُقصانم چو شمع
کوهِ صبرم نرم شد چون موم در دستِ غمت
تا در آب و آتشِ عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدارِ تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصلِ خود ای نازنین
تا مُنور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتشِ مِهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتشِ دل، کِی به آبِ دیده بنشانم چو شمع؟
– حافظ
207
بچه که بودم تلویزیون سریال «خانه سبز» میگذاشت. سالها از اولین پخشش گذشته بود و از شکیبایی هم فقط صدایش در یاد مردم مانده بود. صدای شکیبایی را دوست ندارم؛ اما دیالوگی از آن سریال هست که برایم عزیزش میکند: «ببین، دلخوری باش، عصبانی هستی باش، قهری باش، هرچی میخوای باشی باش ولی حق نداری با من حرف نزنی.»
سالها از وقتی این سکانس را دیدم گذشت اما همیشه این چند جملهی ساده در ذهن من ماند. سکوت در خانهی ما نشان مشکل بود و در ذهن آن بچهی جلوی تلویزیون گواه آنکه حرف زدن از بزرگترین مصائب روزگار است؛ به همین خاطر هم بود که روز به روز ساکتتر میشدم و روز به روز بیشتر دوست داشتم بشنوم.
«هرچی میخوای باشی باش ولی حق نداری با من حرف نزنی.»
این جمله رویایی به آن بچه داد؛ رویای داشتن خانهای سبز. احمقانه است. احمقانه است یک کودک در کنار آرزوی داشتن اسباببازیهای بیشتر، آرزوی خانهای سبز را داشته باشد. و همینقدر احمقانه با من بزرگ شد تا اینکه فهمیدم این رویا تنها رویای من است و شاید نه حتی یک نفر دیگر هم؛ پس من باید بسازمش، من باید برایش آجر پیدا کنم، من باید تغییر کنم و تغییرش دهم، من باید حرف بزنم، من باید... اما هیچ خانهای هیچوقت سبز نخواهد بود چون برای آن کودک هنوز هم سکوت خفقان است و حرف زدن باعث درد. و همهی ما پر هستیم از این کودکان. کودکانی در انتظار رویاهایشان. و امشب باز کودکی در خاموشی نشسته است جلوی تلویزیون و دارد به خانه سبز فکر میکند.
– کودکی در جستوجوی خانهای سبز؛ ۸ مهر ۱۴۰۵.
207
Repost from 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘦 𝘞𝘰𝘳𝘭𝘥.
من به تب دچارم. تبی به سیالیت جریان اقیانوس. تب زندگی و تب مرگ. تب زیستن و نبودن. من به تناقض دچارم؛ بیماری لاعلاجِ وجودم. پردهها را میکشم و روزها بسته نگاهشان میدارم. در را هم میبندم و تصور میکنم که نیستم؛ که این چهار دیوار جایی در پس مرگ قرار دارند. بیرون میروم و خیابانها را گز میکنم تا جایی را پیدا کنم سبز. روی چمنها دراز میکشم، زیر درختی، نفسهای حریصانه میکشم و خیره میشوم به عبور ابرها یا پرندهها را تماشا میکنم که توی چالهی کوچکی حمام میکنند. من زندهام، زندهام، زندهام. نیستم، نیستم، نیستم. من به خود دچارم. چیزی در من رخنه نکرده است. بیماری من، روح من است. پس رنج میکشم، میمیرم و دوباره زندگی میکنم. زندگی میکنم و بعد خود را در گوری دورافتاده میخوابانم. من به این چرخه دچارم.
