uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

بازمانده‌‌ای از یکم دسامبر

بازمانده‌‌ای از یکم دسامبر

Kanalga Telegram’da o‘tish

فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"

Ko'proq ko'rsatish
149
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-730 kun
Postlar arxiv
https://t.me/Decembeeeerrr/7489 عزیزم حتی شما چالش نامه رو هم اجرا نکردی صرفا برای افزایش ممبره این کارت و رسماً کلاه برداری

تا آخر عمرم تنها کاری که همیشه دارم درس خوندنه

باید برم و درس بخونم اما حوصله‌شو ندارم

از اون آدمی که فکر می‌کردید میمونه چه خبر؟! https://t.me/HarfinoBot?start=c578be34cbfc1ee

خیلی زیبایید همتون واقعا

چه چشم‌های زیبایی داری

خانومی که تازه جوین شدی

به قول شاعر، من تنها تر از پیشم دارم تنها تر میشم.🎀

بچه‌ها یه سوال کسی اطلاعاتی درمورد شماره‌های یکبار مصرف داره؟! یا اکانت‌هایی با شماره‌های فیک؟!

هیجان انگیز و خیلی خیلی جالب

مثلا بیاید سوال های جالب بپرسید

بیاید راجع به یک موضوعی صحبت کنیم

حوصله ام موقتا سر رفته

لطفادچنل‌های پرایوت برام از طریق لینک ناشناسِ بیو، چنل‌تون رو بفرستید.

تو هم مرا نا امید کردی و این دردناک ترین زخمِ قلبم بود.

بچه ها خوابید؟!

صبح شنبه بود، تازه کلاس دوم تمام شده بود و امروز اولین روز از کلاس سوم بود، دنبال کلاس می‌گشتم و وقتی آن را پیدا کردم سریع سلام کردم و طبق عادت همیشه رفتم و روی نیمکت‌ِ ردیف اول نشستم، بعد از دقایقی معلم شروع کرد به خواندن اسم‌ها؛ به فامیلی‌ام که رسید خواستم با صدای بلند بگویم «حاضر» که ناگهان دخترکی با هدبند سفید و لباس‌گرمِ زردرنگی با من هم صدا شد و هر دو گفتیم «حاضر»، معلم شوکه شد و پرسید [باهم دیگه نسبتی دارید؟!] با تعجب به معلم نگاه کردم و گفتم [نه نسبتی نداریم]، دخترک زردپوش هنوز هم با تعجب به من نگاه می‌کرد. بعد ازخوردن زنگ نتوانستم آرام بمانم و رفتم با او صحبت کنم که متوجه شدم تازه به اینجا آمده‌اند؛ بعد از چند دقیقه صحبت دوباره به کلاس بازگشتیم، کل مدت کلاس آرام و یواشکی به او نگاه می‌کردم و دوست داشتم او را بیشتر بشناسم، کمی که گذشت زنگ خورد و من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم تا با دخترک خداحافظی کنم که او را برای بار اول و به طور ناخواسته به آغوش کشیدم‌ .. چند روز پیش زنگ در خانه‌شان را زدم، عین همیشه با لبخند به استقبالم آمده بود، او را دوباره در آغوش گرفتم، دیگر آن دخترکِ گذشته نبود، بزرگ‌تر شده بود، موهایش را کوتاه کرده بود، خوش سر و زبان تر شده بود، عشق قلبش را نوازش کرده بود، اما آغوشش؛ آغوشش هنوز همان آغوش همیشگی بود، همان آغوشی که سال‌ها پیش در میان آغوشم آن را احساس کرده بودم؛ عزیزِ من احساساتی که بر ما می‌گذرد گاهی وقت‌ها اجازه‌ی بروز عواطف‌مان را نمی‌دهد اما در انتهای قلبم دقیقا در همان بخشی که زیباترین خاطراتم را نگه داشته‌ام تو را در کنار خاطرات کودکی ام گذاشته‌ام و تا آخرین دقایق عمرم به تو فکر خواهم کرد" _بـرایِ آشـتـی