uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

بازمانده‌‌ای از یکم دسامبر

بازمانده‌‌ای از یکم دسامبر

Kanalga Telegram’da o‘tish

فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"

Ko'proq ko'rsatish
149
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-730 kun
Postlar arxiv
گفت: زخم ها نشانه اند، راه را نشان میدهند.

بعد من یه ابر میاد🪄/ 3:06

دوست‌های قدیمی پروانه‌های قلبمو توانِ زندگی می‌بخشن.

عزیزکم مرا ببخش که تو را از خودم دور می‌کنم، راستش را بخواهی می‌دانم که اگر بمانی دلت می‌شِکند و روحت ترک می‌خورد.

امشب توی کافه با یه دختربچه‌ای دوست شدم ۷ سالش بود، اسمش نلیا بود و مشخص بود تو خانواده‌ی محترم و متشخصی بزرگ شده انقدر که این دختر با ادب و ناز نازی بود، خلاصه که با همدیگه کلی حرف زدیم و کلی صحبت کردیم، امشب تولد دوستِ مامانش بود، اینم پروانه‌های رو کیکو برداشت و بزرگ‌ترینشو داد بهم و اضافه کرد که چون دوستم داره اینو داده بهم داشت می‌گفت دی ماه تولدشه و کلی منتظره تولدش بشه بعدشم کلی سوال های مختلف از همدیگه پرسیدیم و داشت می‌گفت که رنگ مورد علاقه‌اش صورتیه و دوست داره دکتر بشه و وقتی هم ازش پرسیدیم که دوست داری بزرگ بشی؟ گفت نه دلم میخواد همین سنی بمونم و بعد ازم اجازه گرفت که با گوشیم عکس بگیره و بازی کنه و منم با ذوق قبول کردم و تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم ( اون موقع از لبخندم کامل مشخص بود دارم ذوقشو میکنم)، تهش هم ازمون خواست خیلی درس بخونیم و مشق‌هامونو بنویسیم تا موفق بشیم و ماهم ازش خواستیم مواظب خودش باشه و در نهایت قول دادیم همدیگه رو فراموش نکنیم. وقتی از در کافه اومدیم بیرون رفتیم طبقه‌ی بالای پاساژ و براش چندتا گیره‌موی صورتی خریدیم و وقتی برگشتیم دیدیم داخل کافه نیستن، کل پاساژو گشتیم تا بالاخره توی شهربازی پیداش کردیم و وقتی کادوشو بهش دادیم محکم پرید تو بغل‌مون و بغض کرده بود، بوسش کردم و ازش خواستم مواظب خودش باشه و بعدش از همدیگه خدافظی کردیم و اون رفت مشغول بازی بشه و ماهم برگشتیم و این بچه‌ی نازنین شد یکی از قشنگ‌ترین خاطره‌های زندگیم ؛🩷

عکسی که از خودش گرفت=)))😭😂
عکسی که از خودش گرفت=)))😭😂

عکسی که ازش خودش گرفت=))))))))😭😂
عکسی که ازش خودش گرفت=))))))))😭😂

امشب توی کافه با یه دختربچه‌ای دوست شدم ۷ سالش بود، اسمش نلیا بود و مشخص بود تو خانواده‌ی محترم و متشخصی بزرگ شده انقدر که این دختر با ادب و ناز نازی بود، خلاصه که با همدیگه کلی حرف زدیم و کلی صحبت کردیم، امشب تولد دوستِ مامانش بود، اینم پروانه‌های رو کیکو برداشت و بزرگ‌ترینشو داد بهم و اضافه کرد که چون دوستم داره اینو داده بهم داشت می‌گفت دی ماه تولدشه و کلی منتظره تولدش بشه بعدشم کلی سوال های مختلف از همدیگه پرسیدیم و داشت می‌گفت که رنگ مورد علاقه‌اش صورتیه و دوست داره دکتر بشه و وقتی هم ازش پرسیدیم که دوست داری بزرگ بشی؟ گفت نه دلم میخواد همین سنی بمونم و بعد ازم اجازه گرفت که با گوشیم عکس بگیره و بازی کنه و منم با ذوق قبول کردم و تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم ( اون موقع از لبخندم کامل مشخص بود دارم ذوقشو میکنم)، تهش هم ازمون خواست خیلی درس بخونیم و مشق‌هامونو بنویسیم تا موفق بشیم و ماهم ازش خواستیم مواظب خودش باشه و در نهایت قول دادیم همدیگه رو فراموش نکنیم. وقتی از در کافه اومدیم بیرون رفتیم طبقه‌ی بالای پاساژ و براش چندتا گیره‌موی صورتی خریدیم و وقتی برگشتیم دیدیم داخل کافه نیستن، کل پاساژو گشتیم تا بالاخره توی شهربازی پیداش کردیم و وقتی کادوشو بهش دادیم محکم پرید تو بغل‌مون و بغض کرده بود، بوسش کردم و ازش خواستم مواظب خودش باشه و بعدش از همدیگه خدافظی کردیم و اون رفت مشغول بازی بشه و ماهم برگشتیم و این بچه‌ی نازنین شد یکی از قشنگ‌ترین خاطره‌های زندگیم:))))🩷

امشب یکی از قشنگ‌ترین شب‌های زندگیم بود، هیچ وقت فراموشش نمیکنم.

Repost from قشاع.
فقط کسانی که از تحصیل خسته هستند این پیام رو فوروارد کنند.

این پیاممو فور کنیدچنل های قشنگتون فولدر بزنم جذب بگیرید ^•^💚🌿✨
اینجا جوین باش ماهزاد🌜صبور باشید🫶🏼

فور کنید ، فور کنم 🪫🤍.

Repost from 𝟬𝟱:𝟬𝟱
‏هیچکس حوصله حال بدت رو نداره ‏تنها درباره‌اش گریه کن عزیزم.

ولی تنهایی میکشتم آخرش🎀🎀

وقتشه یه چند ساعتی تنها باشم.

ظرفیتم منظورمه

هرچه زودتر مدرسه مو عوض میکنم و میرم تو غربت و غریبی.❤️

دلم برای همکلاسی های پارسالم تنگ شده. آدم‌های امن و دوست داشتنی ای بودن. فکر کنم دیگه هیچ وقت نتونم عین‌شون رو پیدا کنم.

این روزها ظریفتم برای مقابله با آدم‌ها و آدم بودن تکمیله. کاش پروانه بودم.