بازماندهای از یکم دسامبر
Відкрити в Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
Показати більше149
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-730 днів
Архів дописів
عزیزکم مرا ببخش که تو را از خودم دور میکنم، راستش را بخواهی میدانم که اگر بمانی دلت میشِکند و روحت ترک میخورد.
امشب توی کافه با یه دختربچهای دوست شدم
۷ سالش بود، اسمش نلیا بود و مشخص بود تو خانوادهی محترم و متشخصی بزرگ شده انقدر که این دختر با ادب و ناز نازی بود، خلاصه که با همدیگه کلی حرف زدیم و کلی صحبت کردیم، امشب تولد دوستِ مامانش بود، اینم پروانههای رو کیکو برداشت و بزرگترینشو داد بهم و اضافه کرد که چون دوستم داره اینو داده بهم داشت میگفت دی ماه تولدشه و کلی منتظره تولدش بشه بعدشم کلی سوال های مختلف از همدیگه پرسیدیم و داشت میگفت که رنگ مورد علاقهاش صورتیه و دوست داره دکتر بشه و وقتی هم ازش پرسیدیم که دوست داری بزرگ بشی؟ گفت نه دلم میخواد همین سنی بمونم و بعد ازم اجازه گرفت که با گوشیم عکس بگیره و بازی کنه و منم با ذوق قبول کردم و تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم ( اون موقع از لبخندم کامل مشخص بود دارم ذوقشو میکنم)، تهش هم ازمون خواست خیلی درس بخونیم و مشقهامونو بنویسیم تا موفق بشیم و ماهم ازش خواستیم مواظب خودش باشه و در نهایت قول دادیم همدیگه رو فراموش نکنیم.
وقتی از در کافه اومدیم بیرون رفتیم طبقهی بالای پاساژ و براش چندتا گیرهموی صورتی خریدیم و وقتی برگشتیم دیدیم داخل کافه نیستن، کل پاساژو گشتیم تا بالاخره توی شهربازی پیداش کردیم و وقتی کادوشو بهش دادیم محکم پرید تو بغلمون و بغض کرده بود، بوسش کردم و ازش خواستم مواظب خودش باشه و بعدش از همدیگه خدافظی کردیم و اون رفت مشغول بازی بشه و ماهم برگشتیم و این بچهی نازنین شد یکی از قشنگترین خاطرههای زندگیم ؛🩷
امشب توی کافه با یه دختربچهای دوست شدم
۷ سالش بود، اسمش نلیا بود و مشخص بود تو خانوادهی محترم و متشخصی بزرگ شده انقدر که این دختر با ادب و ناز نازی بود، خلاصه که با همدیگه کلی حرف زدیم و کلی صحبت کردیم، امشب تولد دوستِ مامانش بود، اینم پروانههای رو کیکو برداشت و بزرگترینشو داد بهم و اضافه کرد که چون دوستم داره اینو داده بهم داشت میگفت دی ماه تولدشه و کلی منتظره تولدش بشه بعدشم کلی سوال های مختلف از همدیگه پرسیدیم و داشت میگفت که رنگ مورد علاقهاش صورتیه و دوست داره دکتر بشه و وقتی هم ازش پرسیدیم که دوست داری بزرگ بشی؟ گفت نه دلم میخواد همین سنی بمونم و بعد ازم اجازه گرفت که با گوشیم عکس بگیره و بازی کنه و منم با ذوق قبول کردم و تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم ( اون موقع از لبخندم کامل مشخص بود دارم ذوقشو میکنم)، تهش هم ازمون خواست خیلی درس بخونیم و مشقهامونو بنویسیم تا موفق بشیم و ماهم ازش خواستیم مواظب خودش باشه و در نهایت قول دادیم همدیگه رو فراموش نکنیم.
وقتی از در کافه اومدیم بیرون رفتیم طبقهی بالای پاساژ و براش چندتا گیرهموی صورتی خریدیم و وقتی برگشتیم دیدیم داخل کافه نیستن، کل پاساژو گشتیم تا بالاخره توی شهربازی پیداش کردیم و وقتی کادوشو بهش دادیم محکم پرید تو بغلمون و بغض کرده بود، بوسش کردم و ازش خواستم مواظب خودش باشه و بعدش از همدیگه خدافظی کردیم و اون رفت مشغول بازی بشه و ماهم برگشتیم و این بچهی نازنین شد یکی از قشنگترین خاطرههای زندگیم:))))🩷
Repost from 𐙚-𝐌𝐚𝐫𝐢 ᥫ᭡
این پیاممو فور کنیدچنل های قشنگتون فولدر بزنم جذب بگیرید ^•^💚🌿✨
اینجا جوین باش ماهزاد🌜صبور باشید🫶🏼
دلم برای همکلاسی های پارسالم تنگ شده.
آدمهای امن و دوست داشتنی ای بودن.
فکر کنم دیگه هیچ وقت نتونم عینشون رو پیدا کنم.
این روزها ظریفتم برای مقابله با آدمها و آدم بودن تکمیله.
کاش پروانه بودم.
