𝔈𝔠𝔩𝔦𝔭𝔰𝔢𝔡 ℌ𝔢𝔞𝔯𝔱𝔰
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝔚𝔥𝔢𝔯𝔢 𝔩𝔬𝔳𝔢 𝔥𝔦𝔡𝔢𝔰 𝔦𝔫 𝔱𝔥𝔢 𝔢𝔠𝔩𝔦𝔭𝔰𝔢 @Grayorwhiteversion_bot
Ko'proq ko'rsatishEron139 612Toif belgilanmagan
291
Obunachilar
-124 soatlar
+197 kunlar
-130 kunlar
Postlar arxiv
سلام خوبیی✨🥲
@artnazanin_2
من کلاس های آنلاین آموزش طراحی چهره رو شروع کردم دارم برگزار می کنم خوشحال میشم عضو کانالم بشی و همراهم باشی❤️❤️
هزینه کل دورم ( ۶ ترم ) که بچه ها می تونن ۰ تا ۱۰۰ طراحی چهره رو یاد بگیرن برای ظرفیت محدود فقط ۲۹۰ هزار تومانه😭😍❤️
خورشیدِ کمنورِ من...
باز هم دیر رسیدم...
یا شاید این ایستگاه، دوباره زمان را از من دزدید.
وقتی پا به سکو گذاشتم،
باد هنوز با ردِ قدمهایت بازی میکرد.
نیمکت، گرمای حضورت را در آغوش کشیده بود و فنجانی که کنارش جا مانده بود، هنوز بوی قهوه میداد.
دستم را آرام روی چوبِ نیمکت کشیدم...
انگار داشتم دستهای تو را لمس میکردم.
فقط یک دقیقه...
همیشه فقط یک دقیقه بین من و تو فاصله بوده و هست؛ فاصلهای که از تمامِ دنیا بزرگتر است.
ساعت ایستگاه، برخلاف تمامِ ساعتهای جهان، روی نیمهشب لبخند میزند...
اما هر بار که به آن نگاه میکنم عقربهی دقیقهشمار، بیرحمانه یک خانه از تو دورترم میکند.
گاهی با خودم فکر میکنم...
شاید تو هم هر شب میآیی...
شاید درست همینجا میایستی...
شاید حتی نامم را صدا میزنی و من فقط یک دقیقه برای شنیدنش دیر میرسم.
میگویند زمان، زخمها را درمان میکند...
پس چرا این ایستگاه هر شب زخمِ تازهای روی قلبم میگذارد ؟
قطارِ آخر از میانِ سکوت گذشت... چشمهایم را بستم و آرزو کردم، فقط برای یک شب...
زمان، دلش برای دو عاشقِ خسته بسوزد.
خورشیدِ من...
اگر امشب صدای قدمهایم را نشنیدی،
تقصیرِ من نبود
این ایستگاه هر شب مرا فقط یک دقیقه بعد از تو دوست دارد...
#Vkook
#ایستگاه_آخر
PART 2
خورشیدِ کمنورِ من...
باز هم دیر رسیدم..
یا شاید این ایستگاه دوباره زمان را از من دزدید.
وقتی پا به سکو گذاشتم،باد هنوز با ردِ قدمهایت بازی میکرد.
نیمکت گرمای حضورت را در آغوش کشیده بود و فنجانی که کنارش جا مانده بود هنوز بوی قهوه میداد.
دستم را آرام روی چوبِ نیمکت کشیدم..
انگار داشتم دستهای تو را لمس میکردم.
فقط یک دقیقه..همیشه فقط یک دقیقه بین من و تو فاصله بوده و هست؛ فاصلهای که از تمامِ دنیا بزرگتر است.
ساعت ایستگاه برخلاف تمامِ ساعتهای جهان، روی نیمهشب لبخند میزند..
اما هر بار که به آن نگاه میکنم عقربهی دقیقهشمار بیرحمانه یک خانه از تو دورترم میکند.
گاهی با خودم فکر میکنم؛شاید تو هم هر شب میآیی...
شاید درست همینجا میایستی،شاید حتی نامم را صدا میزنی و من فقط یک دقیقه برای شنیدنش دیر میرسم.
میگویند زمان زخمها را درمان میکند..
پس چرا این ایستگاه هر شب زخمِ تازهای روی قلبم میگذارد؟
قطارِ آخر از میانِ سکوت گذشت... چشمهایم را بستم و آرزو کردم فقط برای یک شب،زمان دلش برای دو عاشقِ خسته بسوزد.
خورشیدِ من..
اگر امشب صدای قدمهایم را نشنیدی تقصیرِ من نبود
این ایستگاه هر شب مرا فقط یک دقیقه بعد از تو دوست دارد.
#Vkook
#ایستگاه_آخر
PART 2
