es
Feedback
𝔈𝔠𝔩𝔦𝔭𝔰𝔢𝔡 ℌ𝔢𝔞𝔯𝔱𝔰

𝔈𝔠𝔩𝔦𝔭𝔰𝔢𝔡 ℌ𝔢𝔞𝔯𝔱𝔰

Ir al canal en Telegram

𝔚𝔥𝔢𝔯𝔢 𝔩𝔬𝔳𝔢 𝔥𝔦𝔡𝔢𝔰 𝔦𝔫 𝔱𝔥𝔢 𝔢𝔠𝔩𝔦𝔭𝔰𝔢 @Grayorwhiteversion_bot

Mostrar más
Irán140 450La categoría no está especificada
288
Suscriptores
Sin datos24 horas
+247 días
-230 días
Archivo de publicaciones
مردم سطل آشغالِ احساسی شما نیستن ؛ احساسات مزخرفتون رو برای خودتون نگه دارین .

وقتی اولویت زندگی خودت نیستی ؛ از بقیه توقع نداشته باش اولویتشون باشی عزیزم .

دلم یه پیام ریسکی میخواد ، ولی اونی که ریسک کرده من نباشم .

امروز 10 July، روزِ جهانی پیام دادن به کراشه.

من بیشتر ”از عاشق شدن در یک نگاه“ به ”از چشم افتادن در یک حرکت“ اعتقاد دارم.

اگر علاقه دارین 🗣

حتی اگه یک تایم خیلی کوتاه باشه هم برام واقعا ارزشمنده 🤍

نصف بیشتر هزینه کلاسا هم صرف حمایت از بچه های کار میشه❤️

میشه لطفا پیاممو بزاری داخل کانال بچه هایی که علاقمند هستن پیدام بکنن؟

سلام خوبیی✨🥲 @artnazanin_2 من کلاس های آنلاین آموزش طراحی چهره رو شروع کردم دارم برگزار می کنم خوشحال میشم عضو کانالم بشی و همراهم باشی❤️❤️ هزینه کل دورم ( ۶ ترم ) که بچه ها می تونن ۰ تا ۱۰۰ طراحی چهره رو یاد بگیرن برای ظرفیت محدود فقط ۲۹۰ هزار تومانه😭😍❤️

خورشیدِ کم‌نورِ من... باز هم دیر رسیدم... یا شاید این ایستگاه، دوباره زمان را از من دزدید. وقتی پا به سکو گذاشتم، باد هنوز با ردِ قدم‌هایت بازی می‌کرد. نیمکت، گرمای حضورت را در آغوش کشیده بود و فنجانی که کنارش جا مانده بود، هنوز بوی قهوه می‌داد. دستم را آرام روی چوبِ نیمکت کشیدم... انگار داشتم دست‌های تو را لمس می‌کردم. فقط یک دقیقه... همیشه فقط یک دقیقه بین من و تو فاصله بوده و هست؛ فاصله‌ای که از تمامِ دنیا بزرگ‌تر است. ساعت ایستگاه، برخلاف تمامِ ساعت‌های جهان، روی نیمه‌شب لبخند می‌زند... اما هر بار که به آن نگاه می‌کنم عقربه‌ی دقیقه‌شمار، بی‌رحمانه یک خانه از تو دورترم می‌کند. گاهی با خودم فکر می‌کنم... شاید تو هم هر شب می‌آیی... شاید درست همین‌جا می‌ایستی... شاید حتی نامم را صدا می‌زنی و من فقط یک دقیقه برای شنیدنش دیر می‌رسم. می‌گویند زمان، زخم‌ها را درمان می‌کند... پس چرا این ایستگاه هر شب زخمِ تازه‌ای روی قلبم می‌گذارد ؟ قطارِ آخر از میانِ سکوت گذشت... چشم‌هایم را بستم و آرزو کردم، فقط برای یک شب... زمان، دلش برای دو عاشقِ خسته بسوزد. خورشیدِ من... اگر امشب صدای قدم‌هایم را نشنیدی، تقصیرِ من نبود این ایستگاه هر شب مرا فقط یک دقیقه بعد از تو دوست دارد... #Vkook #ایستگاه_آخر PART 2

خورشیدِ کم‌نورِ من... باز هم دیر رسیدم.. یا شاید این ایستگاه دوباره زمان را از من دزدید. وقتی پا به سکو گذاشتم،باد هنوز با ردِ قدم‌هایت بازی می‌کرد. نیمکت گرمای حضورت را در آغوش کشیده بود و فنجانی که کنارش جا مانده بود هنوز بوی قهوه می‌داد. دستم را آرام روی چوبِ نیمکت کشیدم.. انگار داشتم دست‌های تو را لمس می‌کردم. فقط یک دقیقه..همیشه فقط یک دقیقه بین من و تو فاصله بوده و هست؛ فاصله‌ای که از تمامِ دنیا بزرگ‌تر است. ساعت ایستگاه برخلاف تمامِ ساعت‌های جهان، روی نیمه‌شب لبخند می‌زند.. اما هر بار که به آن نگاه می‌کنم عقربه‌ی دقیقه‌شمار بی‌رحمانه یک خانه از تو دورترم می‌کند. گاهی با خودم فکر می‌کنم؛شاید تو هم هر شب می‌آیی... شاید درست همین‌جا می‌ایستی،شاید حتی نامم را صدا می‌زنی و من فقط یک دقیقه برای شنیدنش دیر می‌رسم. می‌گویند زمان زخم‌ها را درمان می‌کند.. پس چرا این ایستگاه هر شب زخمِ تازه‌ای روی قلبم می‌گذارد؟ قطارِ آخر از میانِ سکوت گذشت... چشم‌هایم را بستم و آرزو کردم فقط برای یک شب،زمان دلش برای دو عاشقِ خسته بسوزد. خورشیدِ من.. اگر امشب صدای قدم‌هایم را نشنیدی تقصیرِ من نبود این ایستگاه هر شب مرا فقط یک دقیقه بعد از تو دوست دارد. #Vkook #ایستگاه_آخر PART 2

خورشیدِ کم‌نورِ من... باز هم دیر رسیدم... یا شاید این ایستگاه، دوباره زمان را از من دزدید. وقتی پا به سکو گذاشتم، باد هنوز با ردِ قدم‌هایت بازی می‌کرد. نیمکت، گرمای حضورت را در آغوش کشیده بود و فنجانی که کنارش جا مانده بود، هنوز بوی قهوه می‌داد. دستم را آرام روی چوبِ نیمکت کشیدم... انگار داشتم دست‌های تو را لمس می‌کردم. فقط یک دقیقه... همیشه فقط یک دقیقه بین من و تو فاصله بوده و هست؛ فاصله‌ای که از تمامِ دنیا بزرگ‌تر است. ساعت ایستگاه، برخلاف تمامِ ساعت‌های جهان، روی نیمه‌شب لبخند می‌زند... اما هر بار که به آن نگاه می‌کنم عقربه‌ی دقیقه‌شمار، بی‌رحمانه یک خانه از تو دورترم می‌کند. گاهی با خودم فکر می‌کنم... شاید تو هم هر شب می‌آیی... شاید درست همین‌جا می‌ایستی... شاید حتی نامم را صدا می‌زنی و من فقط یک دقیقه برای شنیدنش دیر می‌رسم. می‌گویند زمان، زخم‌ها را درمان می‌کند... پس چرا این ایستگاه هر شب زخمِ تازه‌ای روی قلبم می‌گذارد ؟ قطارِ آخر از میانِ سکوت گذشت... چشم‌هایم را بستم و آرزو کردم، فقط برای یک شب... زمان، دلش برای دو عاشقِ خسته بسوزد. خورشیدِ من... اگر امشب صدای قدم‌هایم را نشنیدی، تقصیرِ من نبود این ایستگاه هر شب مرا فقط یک دقیقه بعد از تو دوست دارد... #Vkook #ایستگاه_آخر PART 2

واقعا خداحافظیِ رونالدو انصاف نبود .

ماهِ نقره‌ایِ من... می‌گویند این ایستگاه، آخرین جایی‌ست که زمان هنوز نفس می‌کشد... برای همین هر شب، درست وقتی عقربه‌ها روی نیمه‌شب آرام می‌گیرند، خودم را به اینجا می‌رسانم. قطارها می‌آیند... آدم‌ها می‌روند... چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند... اما انتظارِ من، هر شب از نو متولد می‌شود. روی همان نیمکتی می‌نشینم که همیشه رو‌به‌روی ریل‌هاست. جایی که اگر می‌آمدی، اولین چیزی که می‌دیدی چشم‌های خسته‌ی من بود. گاهی نسیم، بوی عطرت را با خودش می‌آورد... آن‌قدر واقعی که بی‌اختیار برمی‌گردم. اما پشت سرم همیشه فقط سکوت ایستاده است. ساعتِ ایستگاه هیچ‌وقت از دوازده نمی‌گذرد... انگار خودش هم دلش نمی‌آید این شب را تمام کند. با خودم فکر می‌کنم... شاید راه را گم کرده‌ای... شاید دیگر مرا به خاطر نمی‌آوری... یا شاید اصلاً هیچ‌وقت قولی برای آمدن نداده بودی و تمامِ این سال‌ها، فقط من اسیرِ خاطره‌ای بوده‌ام که هر شب دوباره زندگی‌اش می‌کنم. قطارِ آخر که می‌گذرد، چشم‌هایم را برای چند ثانیه می‌بندم. زیر لب فقط یک جمله می‌گویم... «ماهِ کوچولوی من... امشب هم فقط یک دقیقه دیر رسیدی...؛ مگه نه...؟» #Vkook #ایستگاه_آخر PART 1