uz
Feedback
𝖬𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍 𝗍𝖺𝗅𝗄𝗌...

𝖬𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍 𝗍𝖺𝗅𝗄𝗌...

Kanalga Telegram’da o‘tish

𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖽𝗂𝖾🕳

Ko'proq ko'rsatish
343
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-1430 kun
Postlar arxiv
به پیانوم چیزایی رو میگم که قبلا به تو میگفتم.

audio-5186562298 (16).mp31.27 MB

4_5911127720997162406.mp39.23 MB

Repost from هذیان
آدمیزاد است دیگر، گاهی دلش تنگ می‌شود. مثل دودی که از ته دل بالا می‌آید و در حلقش می‌پیچد، چیزی درونش می‌گیرد، بغض می‌کند. نه راه پیش دارد، نه راه پس. دل که بگیرد، انگار یک گوشه از وجودش را چنگ می‌زنند، بی‌هوا، بی‌رحم. همین است دیگر، آدمیزاد بودن، یعنی گاهی بی‌هیچ دلیل، یا شاید با دلایلی که خودش هم نمی‌فهمد، دلش بگیرد.

زمانی که به دنبال عشق نبودم با اون آشنا شدم و زمانی که بیشتر از همه دوستش داشتم اونو از دست دادم.

No One Noticed The Marías.m4a3.66 MB

Repost from .اِکو.
Happy birthday to me.

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست، می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در می‌ کنی، چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟ باز می‌ خندم که خیلی. گرچه میدانی که نیست. شعر می‌ خوانم برایت واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست. چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست. می روی و خانه لبریز از نبودت می شود باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست. رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست.

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست، می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در می‌ کنی، چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟ باز می‌ خندم که خیلی. گرچه میدانی که نیست. شعر می‌ خوانم برایت واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست. چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست. می روی و خانه لبریز از نبودت می شود باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست. رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست.

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست، می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در می‌ کنی، چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟ باز می‌ خندم که خیلی. گرچه میدانی که نیست. شعر می‌ خوانم برایت واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست. چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست. می روی و خانه لبریز از نبودت می شود باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست. رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست.