DΣVI𝗟’𝐒 PΛ𝗟Λ𝐂Σ
Kanalga Telegram’da o‘tish
971
Obunachilar
-124 soatlar
-157 kun
-4530 kun
Postlar arxiv
کف خیابون دراز کشید. سرفه هاش بند نمیومد. با مشت محکم زد تو قفسه سینش چشماشو و بست . با تصور اون ،آروم اشک ریخت .
جئون: خوشحال باش خب ؟ بهش بگو دوسش داری . باهاش خیال پردازی از آینده کن .
از بچه هاتون بگو براش ..
هیچ وقت نفهمیدی چقدر مهمی برام که برای بدست اوردن تو خودمو از دست دادم .
میدونی ازم این روزا می پرسن چرا آنقدر بهم ریخته ای .
چطوری بگم دارم کسی و نادیده میگیرم که قلبمو به زانو خودش در آورده .
چطوری بگم باید ببینم با بقیه خوبه با من بد ..
من تا که به توهمت دلخوش کنم عوضی ؟
آنقدر محو تو بودم نفهمیدم لب پرتگاهم.
ندیدم دارم سقوط می کنم .
Когда человек сходит с ума от боли, остальные видят только его безумие, а не его боль.
اسلحه رفتار و گلوله حرف .
این گلوله ها که شلیک میشن هیچ وقت خونریزیشون بند نمیاد .
به خودت میای و می بینی با بدن پر از خون و زخم نشستی.
و خبر بد این که هیچ وقت قرار نیست خوب بشن.
خودت می مونی و زخمات.
زیباست نه ؟!
عجیب تر این که باید ادامه بدی تا جایی که دیگه چیزی نمونه ازت .
و اینجا به خودت بستگی داره چطوری پایان بدی.
کل زندگی که قشنگ نبود ولی باید پایانش باشه نه ؟
چیکار کردی دوسال بعد می فهمی
وقتی داری به جا من با یه اشغال
سر میز صبحانه حرف میزنی
حیف من واسه تو
منو دیدی پرت کن حواستو
