DΣVI𝗟’𝐒 PΛ𝗟Λ𝐂Σ
Kanalga Telegram’da o‘tish
971
Obunachilar
-124 soatlar
-157 kun
-4530 kun
Postlar arxiv
باز برگشت .
باز او را در آغوش کشید.
باز بوسیدش .
و باز بی رحمانه ترک شد .
و او ندید با یه اشاره در مقابلش سر خم می کنه .
و ندید چگونه فرار می کنه از چشمانی که او را نمی بینه.
آروم تکیه داد به دیوار که نیوفتاد.سرشو انداخت پایین و دستاشو مشت کرد.
جئون : چی داری میگی روحم ؟!
کیم دستی تو موهاش کشید و رفت سمت پنجره و به بیرون خیره شد . نفس عمیق کشید و دستشو کرد تو جیبش .
کیم : واضح گفتم ، متاسفم جئون من یکی دیگه رو دوست دارم . امیدوارم بهتر از من گیرت بیاد .
جئون : بهتر از تو ؟! لعنتی من فقط تورو خواستم میگی بهتر از تو ؟!
کیم : نمی خوامت خب ؟ بیخیال من شو .
آروم اشکا جئون سرازیر شد . یاد این سه سال و خاطراتشون افتاد و دستشو برد سمت گردنبندش . کیم که دید از پسر کوچیک تر صدا نمیاد برگشت نگاش کرد .
جئون تو چشمای کیم نگاه کرد ، برای بار آخر به یاقوتا سیاه خیر شد و گردنبند و تو گردنش پاره کرد .
جئون : ببخشید که بهت دل دادم جناب کیم .
امیدوارم بهش برسی و خوشبخت بشی .
با سرعت از اتاق زد بیرون و به صدا زدنا نامجون و یونگی توجه نکرد . با دو از شرکت اومد بیرون و سوار ماشین شد . پاشو رو گاز گذاشت و دیوانه وار رانندگی می کرد .و توجهی به اطرافش نداشت .
ماشین و پارک کرد و از ماشین پیاده شد .قطره ها بارون خورد تو صورتش . رفت سمت خاک مادربزرگش و با شدت گرفتن بارون ،گریه ها اونم شدت گرفت .
جئون : این بود چیزی که می گفتی ؟ اومدی تو خوابم گفتی یه معجزه میاد تو زندگیت این بود ؟!
همه گفتن سمه ، گفتن دور شو . راست میگفتن سم شیرین زندگی من بود ، با دروغا شیرینش قلبمو برد و من نفهمیدم داره جونمو میگیره .شاید اون بهش حرفا قشنگ میزنه نه مادربزرگ؟ آخه من بلد نبودم حرف بزنم ، از حسم بگم ولی از رفتارم هم نفهمید می پرستمش؟!
نه نفهمید. من از بقیه که هیچ از خودم گذشتم براش...
چقدر نیاز دارم سرمو بزارم رو پات گریه کنم مامان بزرگ. چقدر نیاز دارم اون بیاد بغلم کنه بگه هیش توله ، همش شوخی بود .شما دوتا ولم کردید ولی عیبی نداره مامان بزرگ .امشب این طلسم نحسی و درد کشیدن می شکونم .
زندگی بدون اون و می خوام چیکار؟ امشب تموم می کنم همه چیو ...
