uz
Feedback
دکلمه✍️سناریو🎥

دکلمه✍️سناریو🎥

Kanalga Telegram’da o‘tish

♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿

Ko'proq ko'rsatish
7 286
Obunachilar
+2024 soatlar
+427 kunlar
-3130 kunlar
Postlar arxiv
#دکلمه یه وقتایی دلت اون‌قدری پُره که نمی‌دونی از کجا شروع کنی… از کی بگی؟ از چی بگی؟ اصلاً بگی یا نه؟ فقط می‌مونی با یه دل پُر… یه عالمه حرف که سال‌هاست توی گلوت جمع شده، نه گفته شد، نه شنیده… فقط موند و موند و شد یه بغض لعنتی! حرفایی دارم که اگه می‌زدم، شاید خیلی چیزا فرق می‌کرد. اگه یه روز یکی می‌نشست روبه‌روم و فقط گوش می‌داد، نه نصیحت، نه قضاوت، فقط می‌شنید… شاید دیگه این‌قدر خسته نبودم! آره… خستم، نه از زندگی، نه از روزگار، خستم از وانمود کردن… از اینکه هر بار بگم «من خوبم»، ولی ته دلم زخم باشه! خستم از اینکه همه فکر کنن قوی‌ام، چون اشکامو ندیدن. چون وقتی گریه داشتم، خودمو پشت یه لبخند قایم کردم… بغضم، حاصل سکوتیه که یه عمر خوردم. حاصلِ دل‌سوزوندن برای آدمایی که حتی نفهمیدن دارم می‌سوزم… سعی کردم قوی باشم برای همه، ولی کی قوی بود برای من؟ یه وقتایی فقط دلم می‌خواست بگم: «بشین، گوش بده… نمی‌خوام راه‌حل بدی، فقط بشنو…» ولی کو گوش شنوا؟ میدونی چیه؟ گاهی وقتا آدم دلش می‌خواد فقط بغل شه… بدون حرف، بدون دلیل… فقط بغل شه تا آروم شه… ولی خب، بعضی بغضا هیچ‌وقت فرصتِ اشک شدن پیدا نمی‌کنن. می‌مونن ته دل، ته گلو… و یه روز، یه جایی، بی‌هوا می‌ترکن… شاید وسط یه موزیک، یه عکس قدیمی، یه شب بی‌خواب، یا حتی توی خلوت یه دلنوشته مثل همین الان… اگه تو هم یه دل پُر داری، اگه یه عالمه حرف توی سینه‌ت مونده، بدون که تنها نیستی… ما خیلیاییم که بغض‌مون، یه عمر حرف داشت ولی مخاطب نداشت… #علیرضاسوئدی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🎀 #دکلمه 🎀
از همان اول عاشقش شده بودم انگار همان موقع که چشم گشودم در قلبم نام او را فریاد زده بودند و در چشمانم او را قاب گرفته بودند ... سال های اول ابتدایی بود درست زمانی که خواندن نوشتن را فرا گرفته بودم راستش از همان جا بود که اولین بار با خودم تکرار کردم عشق ... من از کودکی عاشق شدم برایش شب ها گریه می کردم روز ها می خندیدم اواره بودم اواره ی او ... چه بگویم از عشق .. ان هم عشقی آتشین .. انگار باروتی که فقط منتظر اشاره ای ناچیز بود .. نمی دانم من عاشق بودم یا که عاشق در من ریشه دوانده بود... باران که می بارید ..عمیق نفس می کشیدم انگاز بوی خاک نم خورده  یاد او را برای من از دور دست ها می آورد و بر روی قلبم نم نمک تزریق می کرد ... بزرگ شدم .. اما فراموش کار هرگز .. اصلا مگر می شد عشق را فراموش کرد.. دوست داشتم پزشک شوم به امید اینکه او روزی بیمارم شود زبانم را محکم گزیدم مگر من توان دیدن بیماری او را داشتم حتما اب می شدم .. پزشکی را رها کردم پرستاری را نیز .. معلمی هم نمی خواستم .. می خواستم فقط بنویسم برایش.. و او بخواند ... او بشود طولانی ترین شعر ناب .. بشود زیباترین نوشته .. دلم می خواست من مرد تربن شاعر زن باشم .. دلم می خواست وقتی نام مرا می گویند از او یاد کنند ... همه این ها را فقط دلم می خواست.. انگاز دلم زیادی خواه بود .. شاید هم منطق عشق اینگونه بود ... اکنون من کجا و او کجا .. و عشق یک طرفه ام ناکجا .. من ویران شده ام .. اما او .. او عاشق شد .. ازدواج کرد.. و رفت .. به گمانم تلخ ترین کلمه در ادبیات همین رفت باشد . و رفت و باروت مرا برای همیشه به خاکستری سرد مبدل کرد ....
#ماهک
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

☘️ #شعر ☘️
ما بدان قامت و بالا نگرانیم هنوز در غمت خون دل از دیده روانیم هنوز جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت بر همان عهد که بودیم ، بر آنیم هنوز به امید تو شب خویش به پایان آریم آن جفادیده که بودیم ، همانیم هنوز ای دریغا که پس از آن همه جانبازی ها بر سر کوی تو بی نام و نشانیم هنوز دیگران وادی عشق تو به پایان بردند ما به یاد تو درین دشت ، روانیم هنوز آرمیدند همه در حرم حرمت و ما ساکن کوی خرابات و مغانیم هنوز نوبهار آمد و بگذشت ولیکن من و دل همچنان در تف آسیب خزانیم هنوز بس شگفت است که با این‌همه تابش چو نخست در پس پرده ی پندار ، نهانیم هنوز ما ازین چرخ کهن ، گرچه بسی پیرتریم همچنان از مدد عشق ، جوانیم هنوز اوستاد همه فن بوده و هستیم (ادیب) با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز
#ادیب_نیشابوری
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♣️ دکلمه ♣️ خسته بودم دنیا دور سرم می چرخید دراز کشیدم رو تخت که شاید خوابم ببره خوابم میومد اما چشمام خواب نمیرفت از لای پنجره به بیرون نگاه کردم آسمون بغض کرده بود ابرا داشتن گریه میکردن گونه های پنجره خیس اشک شده بود یه نسیمی با بوی خاک نم خورده میپیچید تو اتاق چشمام رو بستم بلکه تاریکی اتاق رو نبینم اما دنیام تاریک تر شد خسته بودم به اندازه هزارسال خواب میخواستم میخواستم بخوابم و بیدارشم ببینم همه چیز یه کابوس بوده کاش رفتنت و نداشتنت یه کابوس بود کاش همه چیز کابوس بود جز لحظه اول دیدنت.. دستات رو حس کردم بین دستام کنار عطر کشنده بارون،عطر تنت رو نفس کشیدم باورم نمیشد یعنی برگشتی؟ داشتم میلرزیدم که گفتی چرا میلرزی،سردته؟ گفتم آره انگار تب دارم،دارم میسوزم گفتی چیزی نیست حتما سرما خوردی! گفتی چرا چشمات رو بستی و بهم فشار میدی،مگه چشمات درد میکنه؟ گفتم نه میترسم،میترسم خواب ببینم میترسم چشمام رو باز کنم و از خواب بیدار شم میترسم از اینکه بیدارشم تو نباشی میترسم بیدارشم ببینم تو رفتی و برنگشتی.. گفتی نترس من همینجام،هیچ جا نمیرم.. گفتم از همین میترسم از اینکه اینجا نباشی از اینکه رفته باشی از اینکه وقتی صدات کنم در و دیوار این خونه جواب منو بدن! گفتی رفتن که ترس نداره اگه یه روزی هم برم خیال کن که از اول نبودم مثل گذشته زندگیت رو ادامه بده گفتم رفتنت ترس داره، تو یه بار رفتی و حالا برگشتی ولی من هزار بار رفتم به گذشته و برنگشتم نشد بشم همونی که بودم نشد بشم همون آدم قبل تو من قبل تو بارون رو دوست نداشتم اما کنار تو با بوی بارون مست میشم من قبل تو از قهوه بدم میومد تلخ بود اما کنار تو قهوه خوردن برام شیرین شد میترسم،میترسم چون اگه بری دنیا برای من همیشه یک جای خالی داره تو کافه یه میز خالی تو خیابون دستای خالی تو ذهنم یه دنیای خالی اما تو قلبم یه جای پر که حالا خالی شده هرچی رو بتونم با جای خالی تو پرکنم این قلب وامونده رو نمیتونم میشم مثل همین خونه از پنجره که نگاه میکنی بیرون پاییز و داخل زمستونه منم همینم تب دارم مثل پاییز سردم مثل زمستون از رفتنت میترسم خیلی میترسم صدای بهم خوردن پنجره اومد که از خواب پریدم خشکم زده بود تند تند هوا رو نفس میکشیدم ببینم عطر تو رو درست حس کردم یا نه دست کشیدم کنارم رو تخت هیچ کس نبود چراغ رو روشن کردم دیدم در و دیوار زل زدن به منو هیچی نمیگن از پشت سرم یه سوز و سرمای بدی میومد برگشتم دیدم در خونه باز مونده و باد داره پرده رو تکون میده انگار یه نفر رفته و در رو برای همیشه باز گذاشته.. #سهراب 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💎 #شعر  💎 آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری ماهم از کارگه دیده نهان شد چو پری باز در خواب سر زلف پری خواهم دید بعد از این دست من و دامن دیوانه سری تا مگر باز به خاک سر کوی تو رسم چون صبا شیوهٔ خود ساخته‌ام دربه‌دری منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری دوش با یاد گل روی تو از شبنم اشک به چمن ریختم آب رخ گلبرگ طری چه که آن آهوی مشکین سیه چشم گشود از سر زلف سیه نافهٔ خونین‌جگری خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت اینهمه عمر به بی حاصلی و بی خبری دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت تا به هوش آمدم از ناله مرغ سحری باش تا هاله صفت دور تو گردم ای ماه که من ایمن نیم از فتنه دور قمری نه من از کوه فراقت کمری گشتم و بس زیر این بار گران، کوه نماید کمری یاد آن طفل نوآموز فریبنده به خیر که دم از علم و ادب می‌زد و صاحب‌نظری منش آموختم آئین محبت لیکن او شد استاد دل آزاری و بیدادگری وه که در چشم خود از بی‌پسری پروردم طفل اشکی که به رخ می‌دود از بی‌پدری به، که تنها ننهم گوشهٔ تنهایی را کاین دهد توشهٔ دانایی مرد هنری سرو آزادم و سر بر فلک افراشته ام بی ثمر بین که ثمردارد از این بی ثمری شهریارا به جز آن مه که بری گشته ز من پری اینگونه ندیدیم ز دیوانه بری
#شهریار
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

☘️ دکلمه ☘️ چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت.. یه غمی که آزارم می داد ، کم حرف شده بود ، مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد ، یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم ، خیلی دلتنگم... نذاشت بپرسم دلتنگ کی ، دلتنگ چی دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟ سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم ، شاید ، تو چی؟ خندید و گفت آره... من به خودم حسودیم میشه ، به همون کسی که بودم و دیگه نیستم ، همونی که از یه جایی به بعد عوض شد ، می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه... حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ، دلتنگ شدم ، دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم ، دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم ، دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود ، دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد... همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی ، اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت دلتنگی که هیچ راه فراری نداره دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه ، فقط گاهی فراموش میشه ... همین #حسین‌حائریان✍ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟ سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟ روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟ گر منم دور ز روی تو، دل من با توست نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟ برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟ دل در آن چاه زنخ مرد و به مویی کارش بر نمی‌آوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟ نیک‌خواه توام و روی تو، دلخواه من است می‌رود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟ پادشاه منی و من، ز گدایان توام پاز گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟ در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را «حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟ #سلمان_ساوجی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♣️ دکلمه ♣️ یادت می‌آید؟ اولین قرارمان را من دیر کرده بودم اما تو منتظرم ماندی چقدر حس قشنگی است که یکی برای آمدنت صبر کند بگذریم، روزهای زیادی از آن روز گذشت و امروز چند شنبه هست؟؟ چندمین روز از چندمین ماه سال هست؟؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم ۵۲۱ روز شده است که من در انتظار رسیدنت هستم. آخر مگر آدم این‌قدر کینه‌ای هم داریم؟ مگر من چقدر دیر کردم؟ چقدر منتظر من نشستی؟ که این همه شب و روز مرا به انتظار نشاندی بیا، بیا که به سر رسید صبر این دل، بیا که نابینا شد این چشم از بس به راه تو ماند و اشک ریخت. بیا که کر شد این گوش از بس نصیحت شنید که فراموشت کنم بیا، بیا که تمام این مردم را شرمنده‌ی آمدنت کنم راستی، مگر خودت نبودی که هوای تست کردن تمام کافه‌های شهر را به سر من انداختی؟ من که اهل گشتن و تنوع نبودم جای من گوشه‌ی خلوت همان کافه‌ی همیشگی بود با دونخ سیگار و یک قهوه‌ی فرانسه یادت می‌آید؟ دفعه‌ی اول هم با تو همان‌جا نشستیم انگار برای تو دلگیر بود آن‌جا نشستن مرا بلند کردی و سر یک میز بین جمعیت نشاندی صداهای زیادی اطرافمان بود اما تنها صدایی که به گوش من می‌رسید صدای تو بود تنها صدای دلنشین که مرا به خود جذب می‌کرد و برای شنیدنش اشتیاق داشتم صدای نازک و دلربای تو بود. درست عین شنیدن صدای پیانو در یک کافه‌ی شلوغ برایم شنیدنی بود آدم‌های زیادی اطرافمان نشسته بودند اما مرکز ثقل چشمان من تو بودی جوری به تو خیره شده بودم که انگار تمام زیبایی‌های دنیا در تو خلاصه شده بود این‌ها را گفتم که بدانی چقدر چشم به راه آمدنت هستم بعد از تو هر روز به آن کافه می‌روم و به صندلی رو به رویم ساعت‌ها خیره می‌شوم به این امید که یک‌بار معجزه شود و به جای صندلی تو را ببینم شاید بیایی... بیا، بیا تا قهوه‌ات سرد نشده است بیا تا دل من یخ نزده است بیا که با تو می‌چسبد فقط رفتن به قعر عاشقی ورنه در باب هوس بازی که آدم قحط نیست... #علی_عبدلی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است کجا بریم ز راهت شکسته‌بالی عجز ز خویش نیز اگر رفته‌ایم افواه است ثبات رنگ نکردم ذخیره اوهام چو غنچه درگرهم‌گرد وحشت آه است قسم به طاق بلند کمان بیدادت که چون نفس به دلم ناوک ترا راه است به هستی تو امید است نیستیها را که ‌گفته‌اند اگر هیچ نیست الله است ز رنگ زرد به سامان سوختن علمیم چراغ شعلهٔ ما را فتیلهٔ ‌کاه است چگونه عمر اقامت‌ کند به راه نفس گره نمی‌خورد این رشته بسکه ‌کوتاه است فریب ساغر هستی مخور که چون ‌گرداب به‌جیب خویش اگر سر فرو بری چاه است به غیر ضبط نفس‌ ساز استقامت ‌کو مراکه شمع‌صفت مغز استخوان آه است به عالمی ‌که تو باشی ‌کجاست هستی ما کتان غبار خیال قلمرو ماه است به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امید که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل که از ضعیفی من دست ناله ‌کوتاه است #بیدل_دهلوی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♣️ شعر ♣️ هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تأثیر اختران شما نیز بگذرد این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد #سیف_فرغانی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💥 دکلمه 💥 آقای دکتر اگه اجازه بدین من دوکلمه عرض دارم. میخوام بگم این بی‌خنده شدن ما، بی‌گریه شدن ما اسمش علاج نیست، زر میزنه علم. یعنی شما که عینک داری باس بدونی دیگه، این که آدم از یه مرضی منتقل بشه به یه مرض دیگه، اسمش بهبودی نیست، حالا هرچقدر هم شما هی روی کاغذ بنویسی نشانه‌های پیشرفت در بیمار قابل ملاحظه است. اصلا اون کاغذ حیف نیست؟ وردار روش اسم یارت رو بنویس، بذار دلت گرم بشه بابا دیوونه. نمی‌بینی زمستونه؟ صب پا میشیم کلافه، از بس که خواب نمی‌بینیم دیگه. چی شد اون خواب خوب‌ها؟ چی میریزین تو قرص‌ها که دیگه اون دختر چشم رنگیه نمیاد تو خوابم بگه دلم تنگ شده برات، بریم کوه؟ نکنه دیگه تو خواب هم دلش تنگ نشه؟ نکنه دیگه نریم کوه؟ نکنه کوه یه تیکه از خواب یه دیوونه‌ی دیگه باشه؟ نکنه دختره روی پل هشتم درکه خواب بوده؟ ببین کارات رو دکتر. حیف که قشنگی، وگرنه فحشت می‌دادم. آی دکتر، جا نیست تو آسایشگاه. مردم بی‌لبخند فقیر شدن جای خواب ندارن، همه هجوم آوردن به محوطه. شبها نون و غم می‌خورن و یکیشون با صدای ویگن آهنگای داریوش رو می‌خونه، میخوام بگم خرابه اوضاعشون. بی‌پولی عین دوریه، هی پیرت میکنه، یهو تموم میشی یه روز. اگه اجازه بدی و باز نگی زشته، امشب میخوام لباس رنگی بپوشم و دایره دست بگیرم و دور مردم بچرخم و بخونم و برقصم: ارباب خودم بزبزقندی، ارباب خودم چرا نمی‌خندی. بلکم یادم رفت دیگه حتی توی خوابام هم دختره دلتنگم نیست. دروغ چرا، منم دلتنگش نیستم. یعنی فهمیدم دلتنگی یه جور خودنماییه. خودنمایی کنی بقیه می‌بیننت، من بدم میاد کسی نگام کنه. چی می‌نویسی باز روی کاغذ؟ اضطراب در رفتار بیمار مشاهده می‌شود؟ بیمار مضطرب خود تویی، من فقط یه کفترم که کله نداره، کله‌‌شو گربه چاقالوی کوچه خورده. کفتر بی سر هنوزم کفتره، آدم بی‌پول بازم آدمه، باس بدونی که. برم برقصم؟ تو نمیای؟ بیا. تو بخون من برقصم: ارباب خودم اخماتو واکن، امشبو بازم با غصه سر کن، فردا باهار میاد شهرو خبر کن... ​ #حمیدسلیمی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♣️ شعر ♣️ حیف از عمری که اینگونه شتابان می رود بی گدار از معرکه تا اوج  ِ ویران می رود موج در موجش بُوَد آشفتگی ، ویرانگری همچو سربازی که دارد حکم زندان ، می رود راه ما تا نیک بختی پُر زِ سنگ و خار و خس گاه گاهی در نهایت تا به طوفان می رود همدم شبهای مستی در پی یک جام ناب بر دلش افتاده ترس ، افتان و لرزان می رود چشم عاشق گشته نابینا ز هجر یار خویش راه را بی منطق و بی فکر و برهان می رود سایه معشوق افتاده به روی جام می چون سپهسالار جنگی که به میدان می رود وقتی آهنگی نباشد از گذرگاهش به گوش مثل اندوهی که بر چشمان گریان می رود قلب او سرشار عشق است و نداری تو خبر چون شرار آتشین بر پشت مژگان می رود آبرویش رفته از دست فلک ، معشوق زار شِبه ِ اندوهی که با پسوند بهتان می رود شد چنان ظرفی شکسته قلب او از روزگار گشته ای غافل از او ، همراه شیطان می رود بهر رفتن از سرای فانی او خوانَد غزل با لباسی از حریر  ِ شعر و عرفان می رود کاش بنشیند کنارم بی بهانه ساعتی جان من اینگونه در راهش به قربان می رود #فریما_محمودی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🍁 دکلمه 🍁 در بند تو..... راستش را بخواهی این روزها هر چه از تو بگویم،خلاصه می شود در یک دوستت دارمِ ساده یک جمله ی دو کلمه ای که تمام هست و نیست این شب های دلتنگی من است جمله ای که مرا تا عمق ناکجاهای این دل شیدا می برد یک جمله به وسعت تمام نرسیدن ها و نداشتن ها یک جمله به عمق و اندازه ی تمام بی کسی ها آری این منم سنگ ترین مرد روی زمین سنگ ترین مرد بجا مانده از حوادث تلخ روزگار که نگاهش سالها با تمام نگاه های آهوانه بیگانه بود. کلامش همچو شمشیر بُرانی بود بر همه ی دلبری ها و افسون گری های زنانه... همان مرد حالا با تو سخن می گوید با تو که حالا شده ای تمام دار و ندارش همان مرد که حالا اینجا نشسته و خیال عاشقانه های نداشته اش را،به سرانگشتان وصل تو می بافد همان جسم سخت و نگاه پر جذبه،که سالها خود هم از خود می ترسید نشسته در کنجی، کنار پنجره ای رو به صحنه ای زیبا پر از درختان سبز و سر به فلک کشیده دور دستی روشن و مبهم نظاره گر پرواز پرنده های غزل خوان باغ پُر برگ و بار نمی‌دانم این حس چگونه در من زاییده شد در منی که کالبدم پر بود از تمام بغض های فروخورده ی نیمه شب و جایی برای کودک سرکش و مغرور و جذاب عاشق این روزها را نداشت. نمیدانم کجا بود و چگونه اما این را میدانم که تمام خوشبختی یک مرد خلاصه می شود در دوست داشتن زنی که او را عاشقانه بخواهد و دوست داشته باشد. آری این حال و هوای این شبهای من است. شبهایی که پر است از ماه و ستاره و وهمی عجیب و ترسی ترسناک تر از همیشه. ترسی از نداشتن و نرسیدن که کامم را تلخ کند و فراغ بشود پایانِ این رویای خوش. نمی دانم چگونه می شود ادامه داد بعد تو بعد از رویای تو... بعد از داشتن تو... بعد از لمس خیال تو... وقتی هنوز سر انگشتانم عادت به لمس تو نکرده وقتی هنوز این قلب،متصل به خانه ی ابدی خود نشده نمی‌دانم چگونه می شود که تو را داشت و تو را نداشت..... مگر می شود کاری کرد جز صبر و تحمل و امید داشتن؟ مگر می شود ازین به بعد به حتی برای لحظه ای نبودن تو فکر کرد؟ چه شد این توده ی سهمگینِ،غمگینِ،خشمگین،حالا شده نرم ترین آدمِ حساسِ روی زمین آدمی که حالا به تمام عابران کوچه ی خیالش هم حسادت میکند که مبادا از کوچه ی تو گذر کنند و نگاهِ نا پاکی به سراپای وجود نازنینت بیاندازند. چه بلایی سر این آدم آمد که حالا در به در کوچه های پر پیچ خم کاغذ سفیدی شده،که دنبال کلمه های گمشده ای بگردد تا از تو بنویسد کلمه هایی که خیلی وقت بود ازین کوی و برزن سفر کرده اند و رفته اند و او خو گرفته بود به مسافران جدید خیالش همسایگانِ در هم رفته و عبوس و غمگینش. آری چه شد؟ چه شد که این منِ تنها حالا رها ترین آدم دربند این جهان شده است؟ در بند تو..... #سهراب 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

☘️ دکلمه ☘️ می‌خواستم بلد باشم تو را بخندانم، و بلد باشم وقتی غصه داری قانعت کنم به من پناهنده شوی، و وقتی به من می چسبی از تیغ هایم نترسی، و به نوازش انگشتان ملتهبم اعتماد کنی، و در چشم‌های من تن برهنه‌ی خودت را ببینی تا بفهمی آتشْ‌بودنت چه دلخواه است. اما گمت کردم. می‌خواستم خانه‌ات باشم، تا از خستگی‌هایت به من بازگردی. می‌خواستم روزها و شب‌ها صبور و دور بمانم تا در ملاقاتی دلچسب کلماتت را بنوشم، و در تو گم بشوم بدون علاقه‌ای به پیداشدن. می‌خواستم ارض موعود تو باشد وسعت آغوشم، ای زیباترین زائر زشتی‌های من. اما گمت کردم. می‌خواستم بلد باشم تو را نترسانم. می‌خواستم دنیای امن تو باشم، جزیره‌ای که در سفرهای کوتاه آرامشت را آن‌جا جستجو کنی. می‌خواستم آدم‌برفی ساده‌ی تو باشم در کوچه‌های کودکیت. تا به دماغ هویجی من بخندی، و شالی برایم بیاوری، و با زغال دو چشم برای من بکشی، و آرام نوازشم کنی، و اشک مرا ببوسی، و گنجشک کوچک مستی باشی که از شانه‌ی راستم به شانه‌ی چپم مهاجرت می‌کند و در راه برای موهای سپیدم لالایی می‌خواند. اما گمت کردم. ای دورایستاده از هراس تلخی من، ای بوسه‌ی رخ‌نداده که انتظار آمدنت هنوز رنج زیبای من است، ای ناشناسِ گرم خندان که فکرِ بودنت مستی دیوارهای خانه‌ی من است، گاهی بی‌دلیل و بی‌هوا بخند. بگذار فکر کنم آمده‌ای، دیده‌ای و رفته‌ای. و حالا مرا به یاد آورده‌ای، و تقلای غریبانه‌ام را برای خنداندنت. بگذار دلیل لبخند روشن تو باشم، من که گریه‌ساز خسته‌ای هستم.همین. "دلیل لبخند یکی باش،   آدم‌ها دلیل برای گریه دارند #حمید_سلیمی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

✅ شعر ✅ همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستے تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستے چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستے نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستے دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستے نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستے برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستے دل هوشمند باید که به دلبری سپارے که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستے چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستے گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستے #سعدے 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♠️ دکلمه ♠️ کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه‌های درخت بیدی که از خانه‌ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید. باران بی‌وقفه می‌بارید چشم دوخته بودم به پنجره‌ی اتاقش و با ولع بوی نمِ بهار را نفس می‌کشیدم که دیدم تکیه داده به در و زل زده به صورتم! نگاهش که کردم گفت ده دقیقه است مشغول تماشایت هستم، حواست پرتِ باران بود، شبیه به شخصیت‌های فیلم‌های ایرانیِ دهه پنجاه دل می‌بری چرا نامرد؟ گناه ندارم؟ فقط سیگار کنج لبَت کم است! سیگاری آتش زدم و به همان سبکی که دلش رفته بود گفتم: داشتیم پنجره خونتونو دید می‌زدیم بانو، حتی اگه بارون بالا بیاد تا سرِ زانو، ما واسه دیدنت منتظر می‌موندیم، درسته درس مرسِ درست و حسابی نخوندیم،شاگردِ نونوا اکبریم ولی چشم ابرویِ شمارو ازبریم، همیشه گفتن از قدیم... وسط بداهه گفتن‌هایم بودم که نگاهی به چپ و راستِ کوچه انداخت و دوید سمتم و سفت بغلم کرد! درِ گوشش گفتم لباس گرم می‌پوشیدی جانم، سرما می‌خوری! مقصدمان نامعلوم است! هوای بهار هم قابل پیش بینی نیست! گاه ابری ست و گاه آفتابی و گاه طوفان و باد و بوران! نکند میانه‌ی راه سردت شود، بخواهی ادامه‌ی مسیر همراهی‌ام نکنی! می‌دانی من این مسیر را بدون تو بلد نیستم، همراه تو بودی که قصدِ آمدن کردم، نکند تا آخر این راه همراهی‌ام نکنی! من در این مسیر انقدر حواسم پرتِ تو شده که راهِ برگشت را هم بلد نیستم، اگر رهایم کنی میانه‌ی راه بلاتکلیف و سر در گم می‌مانم. هوای مسیرمان بهاری‌ست جانم! کاش لباس گرم می‌پوشیدی که سردت نشود! از آغوشم که جدا شد زل زد به چشمانم، خنده‌اش کمرنگ شده بود و در چشمانش ترس و اضطراب موج می‌زد! دستانم را محکم چسبید و زدیم به راه، مقصدمان معلوم نبود، نمی‌دانم کجای مسیر بودیم که باران شدت گرفت، بارانی‌ام روی دوشش انداختم، نمی‌دانم کجای مسیر بود که دستانم را رها کرد و دستانش را در جیبش گذاشت، سردش شده بود اما نمی‌گفت، نمی‌گفت چون گوشزد کرده بودم هوای مسیرمان بهاری ست اما هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود! نمی‌دانم کجای مسیر بود که حس کردم قدم‌هایش با قدم‌هایم همخوانی ندارد، مسیرمان مه آلود شد، بادِ سردی می‌وزید، خواستم دوباره دستانش را بگیرم اما کنارم نبود، برگشتم و دیدم با فاصله از من ایستاده، صدایش نامفهوم بود... میگفت دیگر توان ادامه دادن ندارم، هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود، رهایم کرد، مسیر بازگشت را نمی‌دانستم، سر در گم ماندم و دیگر هیچ وقت هوای بهار را بلد نشدم... #علی_سلطانی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

Repost from دل‌خط
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ سخت بود، اما پذیرفتم نباشم بهتر است… می‌روم، خوشبخت باشی، کورِ بابای دلم… نه اینکه دوستت نداشته باشم، نه اینکه دلم از تو خالی شده باشد، فقط فهمیدم گاهی دوست داشتن، ماندن نیست… گاهی باید رفت تا کسی که دوستش داری آرام‌تر نفس بکشد. من می‌روم، اما نه آن‌قدر دور که دعایت به من نرسد. نه آن‌قدر دور که اسمت از حافظه‌ام پاک شود. من می‌روم، اما دلم همان‌جا می‌ماند… کنارِ همان خنده‌هایی که روزی تمامِ جهانم بودند. کنارِ همان نگاه‌هایی که بلد بودند تمامِ غرورم را آرام کنند. کنارِ همان صدایی که هر بار نامم را می‌گفت، قلبم دوباره جوان می‌شد. من می‌روم، اما با خودم هیچ گلایه‌ای نمی‌برم. فقط کمی دلتنگی، کمی سکوت، و هزار حرفِ نگفته… شاید یک روز در شلوغیِ زندگی، ناگهان به یادم افتادی. شاید یک آهنگ، یک خیابان، یک شبِ بارانی، یا عطرِ آشنایی دلَت را لرزاند. آن روز فقط لبخند بزن… نه برای رفتنم، برای آن روزهایی که صادقانه دوستت داشتم. من نخواستم باری روی دوشت باشم. نخواستم حضورم خستگیِ دیگری به دلت اضافه کند. برای همین این‌بار بی‌سروصدا می‌روم… با دلی که هنوز به سمتِ تو برمی‌گردد. با چشمی که هنوز در هر جمعی دنبالِ تو می‌گردد. با دستی که دیگر قرار نیست به سمتت دراز شود. اما این را بدان… هیچ‌کس به اندازه‌ی من از خوشحال بودنت خوشحال نمی‌شود. حتی اگر این خوشبختی کنارِ من نباشد. سخت بود، اما پذیرفتم… بعضی عشق‌ها برای رسیدن نیستند. برای ماندن در عمیق‌ترین جای قلب‌اند. و تو… تا آخرین نفس، همان آدمی می‌مانی که نبودنش سخت بود، اما دوست داشتنش زیباترین اتفاقِ زندگی‌ام شد… ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

♠️ شعر ♠️ کــوه دردیــم و کـسی از حـال مـا آگاه نیـست جـز غـم دیریـنه ای با قلب مـا هـمــراه نیست آســمـان تـیـره بخـتی ابر رحـمـت بـرده اسـت در شب تاریـکمـان جـز نـاله ای گـه گاه نـیست با همـین حـال خـراب خـود گـرفـتـاریم ، لـیک این همه دلـواپسی از بـهـر مـا دلخـواه نیـست بـرکه ی خشکیده را سنگ جـفا پر کـرده اسـت در شـب تاریـک مـا اصـلا نـشان از مـاه نیست سـهـم مـا از زندگانی ، دست کی افـتاده است کــز تـمــام شــادمـانی قسمــتی جـز آه نیـست بار انـدوهی بـه دوش و دل پریشـان و حـزین طاقـتی دیگــر بـرای این غـم جــانـکاه نیـست از جـفــــای روزگار و خـلـــق بی مـــقـدار دون غیر غـصه حاصلی در خـرمـن و خـرگاه نیست مــا پــریشــانـتـر ز بــاد و در کـف دســـتان تـو  اینهمه جور وجفا شایسته مان، ای شاه نیست شــکـوه ای  در سر نداریم از تب و شـبهای تار جان اگرخواهی گرفتن جای هیچ اکراه نیست #علی_فعله_گری 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401