دلخط
Kanalga Telegram’da o‘tish
به دلخط خوش آمدی؛ جایی که واژهها، صدای نبض دلاند، و هر خط، تکهای از روحِ آدمیست که حرف میزند… @makanro00
Ko'proq ko'rsatish1 830
Obunachilar
-1124 soatlar
-1387 kunlar
-62430 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Avgust '26
Avgust '26
+4
0 kanalda
Iyul '26
+70
5 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+59
4 kanalda
Get PRO
May '26
+10
0 kanalda
Get PRO
Aprel '260
4 kanalda
Get PRO
Mart '26
+3
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+3 395
6 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+40
5 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+62
7 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+98
8 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+85
3 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+99
3 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+168
5 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+213
3 kanalda
Get PRO
Iyun '250
0 kanalda
Get PRO
May '25
+22
3 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 01 Avgust | +4 |
Kanal postlari
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
و یک روز من،
خفته در تابوت سرد و تاریک،
بر دوش کسانی که شاید حتی روزی مرا دوست نداشتند،
بدون خداحافظی از کسانی که جانم بودند میروم!!!
و عجیبتر اینکه
بعد از رفتنِ من،
بعضیها تازه میفهمند
چقدر آرام
برای ماندنشان جنگیده بودم.
تازه میفهمند
پشتِ سکوتهایم
چند فریاد
بیصدا دفن شده بود.
تازه میفهمند
آن لبخندهای ساده
همیشه از سرِ خوشی نبود،
گاهی فقط
برای آرام کردنِ دلِ آنها بود.
من میروم…
نه با کینه،
نه با نفرین،
نه با گلایهای
که کسی را تا آخر عمر
عذاب بدهد.
میروم
با همان قلبی
که بارها شکست،
اما هنوز
بدی کردن را یاد نگرفت.
میروم
و تمامِ خاطرهها را
همراه خودم میبرم.
تمامِ شبهایی را
که با فکرِ حالِ دیگران
صبح کردم.
تمامِ وقتهایی را
که خودم خسته بودم
اما کنارشان ماندم.
تمامِ روزهایی را
که حالم خوب نبود
ولی وانمود کردم
میتوانم ادامه بدهم.
یک روز…
شاید کسی
جای خالیام را
در سادهترین اتفاقها حس کند.
در یک پیامِ نرسیده،
در یک تماسِ بیپاسخ،
در یک شوخیِ تکرارنشده،
یا در سکوتِ عجیبی
که هیچکس
نتواند پُرش کند.
شاید آن روز
بفهمند
بعضی آدمها
تا وقتی هستند
معمولی به نظر میرسند،
اما وقتی میروند
تمامِ جهان
یک جای کارش میلنگد.
من میروم…
بدون آنکه
کسی را مقصر بدانم.
شاید سهمِ من
از این دنیا
همین بود؛
آمدن،
دل بستن،
دوست داشتن،
و بیصدا رفتن.
اما اگر روزی
نامم از خاطرتان گذشت،
فقط چند لحظه
ساکت بمانید.
نه برای سوگواری،
برای یادآوریِ کسی
که شاید
زیادی دوستتان داشت.
و اگر بغض کردید،
آنوقت بفهمید
بعضی خداحافظیها
وقتی گفته نمیشوند،
تا آخر عمر
در دل میمانند…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
| 2 | sticker.webp | 1 |
| 3 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
هیچوقت نفهمیدم…
آدمها عوض میشوند،
یا فقط یک روز
خودِ واقعیشان را نشان میدهند؟
سالها
با لبخندشان
به دلِ آدم راه پیدا میکنند…
با چند جملهی قشنگ،
با توجههای کوچک،
با بودنهای بهموقع.
و تو
آرامآرام
به حضورشان عادت میکنی…
به صدایشان،
به نگاهشان،
به حسِ خوبی
که با خودشان میآورند.
فکر میکنی
کسی آمده
که فرق دارد…
کسی که میماند،
کسی که میفهمد،
کسی که دوست داشتن را
فقط نمیگوید،
بلد است زندگیاش کند.
اما یک روز…
درست وقتی
به بودنش دل بستهای،
چهرهای دیگر
از خودش نشان میدهد.
آنقدر سرد،
آنقدر دور،
آنقدر غریبه…
که از خودت میپرسی:
این همان آدمیست
که روزی
تمامِ آرامشِ من بود؟
گاهی آدمها
عوض نمیشوند…
فقط تا وقتی
به تو نیاز دارند،
نسخهی بهتری
از خودشان را
نشان میدهند.
تا وقتی
چیزی برای گرفتن هست،
مهرباناند.
تا وقتی
حضورت را میخواهند،
میمانند.
و وقتی
دلیلشان تمام شد،
نقابشان
آرامآرام
میافتد.
دردناکترین قسمت
رفتنِ آدمها نیست…
فهمیدنِ این است
که تو برایشان
واقعی بودی،
اما آنها
برای تو
نقش بازی میکردند.
تو با تمامِ وجود
دوستشان داشتی…
و آنها
فقط تا جایی ماندند
که ماندن
برایشان آسان بود.
بعد از همهی این زخمها
فقط یک چیز را فهمیدم:
به حرفها
کمتر دل ببندم…
و رفتارها را
بیشتر باور کنم.
چون آدمها
شاید هزار بار بگویند:
«میمانم…»
اما آخرِ قصه،
نوعِ رفتنشان است
که حقیقتِ دلشان را
نشان میدهد…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 1 459 |
| 4 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
سخت بود،
اما پذیرفتم
نباشم بهتر است…
میروم،
خوشبخت باشی،
کورِ بابای دلم…
نه اینکه
دوستت نداشته باشم،
نه اینکه
دلم
از تو خالی شده باشد،
فقط فهمیدم
گاهی دوست داشتن،
ماندن نیست…
گاهی
باید رفت
تا کسی که دوستش داری
آرامتر نفس بکشد.
من میروم،
اما نه آنقدر دور
که دعایت
به من نرسد.
نه آنقدر دور
که اسمت
از حافظهام پاک شود.
من میروم،
اما دلم
همانجا میماند…
کنارِ همان خندههایی
که روزی
تمامِ جهانم بودند.
کنارِ همان نگاههایی
که بلد بودند
تمامِ غرورم را
آرام کنند.
کنارِ همان صدایی
که هر بار
نامم را میگفت،
قلبم
دوباره جوان میشد.
من میروم،
اما با خودم
هیچ گلایهای نمیبرم.
فقط
کمی دلتنگی،
کمی سکوت،
و هزار حرفِ
نگفته…
شاید یک روز
در شلوغیِ زندگی،
ناگهان
به یادم افتادی.
شاید یک آهنگ،
یک خیابان،
یک شبِ بارانی،
یا عطرِ آشنایی
دلَت را لرزاند.
آن روز
فقط لبخند بزن…
نه برای رفتنم،
برای آن روزهایی
که صادقانه
دوستت داشتم.
من نخواستم
باری روی دوشت باشم.
نخواستم
حضورم
خستگیِ دیگری
به دلت اضافه کند.
برای همین
اینبار
بیسروصدا میروم…
با دلی
که هنوز
به سمتِ تو برمیگردد.
با چشمی
که هنوز
در هر جمعی
دنبالِ تو میگردد.
با دستی
که دیگر
قرار نیست
به سمتت دراز شود.
اما
این را بدان…
هیچکس
به اندازهی من
از خوشحال بودنت
خوشحال نمیشود.
حتی اگر
این خوشبختی
کنارِ من نباشد.
سخت بود،
اما پذیرفتم…
بعضی عشقها
برای رسیدن نیستند.
برای ماندن
در عمیقترین جای قلباند.
و تو…
تا آخرین نفس،
همان آدمی میمانی
که نبودنش
سخت بود،
اما
دوست داشتنش
زیباترین اتفاقِ زندگیام شد…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 2 708 |
| 5 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
برای مظلومیتِ جنوبِ ایرانم…🖤
جنوبِ من…
تو را همیشه
با بوی دریا میشناختم،
با نخلهایی
که زیر آفتاب
سر به آسمان داشتند،
با لنجهایی
که امید را
روی موجها میبردند.
اما امروز…
هر بار نامت را میشنوم،
بغضی
در گلویم قد میکشد.
انگار
دریا هم
دیگر آن آبیِ همیشگی نیست.
انگار
باد،
به جای بوی نمک،
بوی اندوه میآورد.
جنوبِ من…
چه بر سرت آمد
که چشمهایت
اینهمه غمگین شدند؟
چه بر سرت آمد
که مادرها
هر صدای بلندی را
با اضطراب
گوش میکنند؟
چه بر سرت آمد
که کودکانت
زودتر از سنشان
بزرگ شدند؟
من…
دلم برای خندههای بندر
تنگ شده است.
برای عصرهایی
که موج
فقط قصهی آرامش میگفت.
برای نخلهایی
که تنها دغدغهشان
رسیدنِ خرما بود.
جنوبِ من…
تو فقط
یک تکه از خاک نیستی.
تو
نبضِ ایران هستی.
تو
گرمای دستهای مردمانی
که با تمام سختیها
هنوز
مهربانی را
از یاد نبردهاند.
دردِ تو
دردِ همهی ماست.
زخمِ تو
روی قلبِ همهی ما
نشسته است.
کاش…
دوباره
بادهای جنوب
فقط بوی دریا بیاورند.
دوباره
شبهای بندر
با صدای موج
به خواب بروند.
دوباره
کودکی
بیهراس
کنار ساحل بدود.
و دوباره…
جنوبِ عزیزم
به جای اشک،
لبخند بپوشد.
چون هیچ سرزمینی
شایستهی رنج نیست…
و هیچ مردمی
سزاوارِ اندوهِ بیپایان نیستند.
جنوبِ من…
تا وقتی
نامِ ایران
بر زبانِ ماست،
نامِ تو هم
در قلبِ ما
خواهد تپید. 🖤
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 2 967 |
| 6 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
میدونی…
بعد از این همه مدت،
بیشتر از همه
یه چیز
اذیتم میکنه…
اینکه آخرش
هر دوتامون
برای نفرِ بعدی،
بهترینِ خودمون
میشیم…
در حالی که
کاش
همون آدم
برای هم
میشدیم…
عجیب نیست؟
آدمها
بعد از هر شکست،
مهربانتر میشوند.
بعد از هر رفتن،
قدرِ ماندن را
بیشتر میفهمند.
بعد از هر خداحافظی،
میآموزند
چطور
کمتر دل بشکنند.
اما افسوس…
این آموختنها
اغلب
سهمِ کسی میشود
که دیرتر
واردِ زندگیمان شده است.
و آن کسی
که تمامِ این درسها
به بهای اشکهایش
نوشته شد…
فقط
یک خاطره میشود.
گاهی فکر میکنم
عشق
شبیه مدرسهایست
که شهریهاش
دلِ آدم است.
تا وقتی
همهچیز را
از دست ندهی،
هیچچیز را
درست یاد نمیگیری.
ما
اشتباه کردیم…
نه در دوست داشتن،
که در دیر فهمیدن.
دیر فهمیدیم
آغوش،
از غرور
ارزشمندتر است.
دیر فهمیدیم
گاهی
یک «ببخش»
میتواند
سرنوشتِ دو نفر را
عوض کند.
دیر فهمیدیم
بعضی سکوتها
نجابت نیست…
آغازِ فاصلهاند.
و حالا…
هر کدام
نسخهی بهتری
از خودمان شدهایم.
آرامتر،
صبورتر،
فهمیدهتر…
اما
برای کسی
که هنوز نیامده است.
و این
تلخترین قسمتِ قصه است…
اینکه
بعضی آدمها
تمامِ درد را
تحمل میکنند…
فقط
تا نفرِ بعدی
عاشقِ
نسخهی کاملترِ آنها شود.
اگر روزی
دوباره
همدیگر را دیدیم…
نه از گذشته
گلایه میکنم،
نه از تقدیر.
فقط
آرام
به چشمانت نگاه میکنم
و با خودم میگویم:
کاش…
کاش
تمامِ چیزهایی
که بعد از هم
یاد گرفتیم…
وقتی
کنارِ هم بودیم
بلد بودیم.
شاید آن وقت…
آخرِ این داستان،
به جای
دو غریبهی آشنا،
هنوز
خانهی هم بودیم…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 2 926 |
| 7 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
گاهی هم
باعثِ لبخندش شدم…
همین برایم کافیست
که بیدلیل
زندگی نکردهام. 🖤
بعضی آدمها
تمام سهمشان از دنیا
همین است…
اینکه
بیآنکه کسی بفهمد،
دلیلِ آرامشِ یک نفر باشند.
نه نامی بماند،
نه عکسی،
نه یادی…
فقط
یک لبخند
که روزی
روی لبهای کسی نشسته باشد.
من
هیچوقت
دنبالِ ماندن در حافظهی آدمها نبودم.
فقط دلم میخواست
وقتی دنیا
از همه طرف
به قلبِ کسی هجوم میآورد،
من
دلیلِ چند ثانیه
آرام گرفتنش باشم.
اگر
روزی
میانِ شلوغیِ زندگی
بیاختیار
لبخند زدی…
اگر
کسی پرسید
«چرا؟»
و خودت هم
دلیلش را
یادت نیامد…
شاید
سالها قبل
کسی
تمامِ دلش را
خرجِ خندیدنت کرده باشد.
بعضی آدمها
بیصدا
عاشق میشوند.
بیصدا
دعا میکنند.
بیصدا
دل میبندند.
و بیصدا
از زندگیِ آدمها
کنار میروند.
اما…
اثرِ دوست داشتنشان
سالها
روی قلبِ آدم
باقی میماند.
من
اگر چیزی
از این دنیا بخواهم،
نه ثروت است،
نه شهرت،
نه ماندنِ نامم…
فقط
روزی
اگر از کنارِ خاطرههایم گذشتی،
با خودت بگویی:
«خوشحالم
که یک روز
چنین آدمی
در زندگیام بود…»
همین…
همین برایم
از تمامِ دنیا
بیشتر ارزش دارد.
چون آدم
گاهی
نه با سالهایی که زندگی کرده،
بلکه
با لبخندهایی
که روی لبِ دیگران نشانده،
جاودانه میشود.
و اگر
روزی
تمامِ ردّ پایم
از این دنیا
پاک شد…
امیدوارم
در گوشهای
از قلبِ یک نفر
هنوز
لبخندی
به یادگار مانده باشد.
آن وقت…
با خیالِ راحت
چشمهایم را
میبندم…
چون میدانم
بیهوده
از این دنیا
عبور نکردهام.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 3 517 |
| 8 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
آخرین پیام من به تو… ❤️
اگر روزی
دیگر خبری از من نشد،
اگر روزی
سکوت جای تمام حرفهایم را گرفت،
بدان که
چیزی از دوست داشتنت کم نشده بود.
فقط
بعضی آدمها
گاهی خسته میشوند
از جنگیدن برای چیزی
که فقط یک نفر
برای نگه داشتنش تلاش میکند.
ممنونم…
برای تمام لبخندهایی
که بیخبر
روی لبهایم نشاندی.
برای تمام شبهایی
که با فکر تو
خواب به چشمهایم آمد.
برای تمام روزهایی
که دنیا
با بودنِ تو
قشنگتر به نظر میرسید.
ممنونم
برای تمام خاطراتی
که حتی اگر بخواهم
فراموششان کنم،
راهِ قلبم را بلدند.
اگر جایی
ناخواسته دلت را شکستم،
اگر حرفی زدم
که آزارت داد،
اگر در دوست داشتنت
کم آوردم،
مرا ببخش.
باور کن
تمام آنچه داشتم
همین قلب بود
و آن را
بیهیچ حساب و کتابی
به تو سپرده بودم.
دوست داشتنت
زیباترین اتفاقِ زندگی من بود،
حتی اگر
آخرینش هم باشد.
تو را
نه برای داشتن،
که برای دوست داشتن
دوست داشتم.
و بعضی عشقها
حتی اگر به پایان برسند،
از قلب آدم
نمیروند.
فقط
شکلِ بودنشان عوض میشود.
شاید
از کنار هم بودن
به دلتنگی تبدیل شوند،
اما هرگز
به فراموشی نه.
اگر روزی
در شلوغیِ این دنیا
نامم را شنیدی،
لبخند بزن.
یادِ آدمی بیفت
که تمامِ وجودش
برای خوشحال دیدنت
کافی بود.
و اگر روزی
دلت برایم تنگ شد،
بدان
جایی در این دنیا
قلبی بود
که صادقانه
تو را دوست داشت.
آخرین پیام من به تو…
مراقبِ خودت باش.
مراقبِ لبخندت،
رویاهات،
و قلبت باش.
دنیا
همیشه با آدمهای خوب
مهربان نیست.
و در آخر…
اگر قرار باشد
روزی دوباره
همدیگر را ببینیم،
امیدوارم
آن روز
هیچ حسرتی
بین ما نباشد.
و اگر قرار نیست
دیگر همدیگر را ببینیم…
بگذار
آخرین جملهام
همان اولین حقیقت باشد:
من…
واقعاً
دوستت داشتم. ❤️
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 3 652 |
| 9 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
خدایا…
دنبالِ چی بودی؟!
که اینهمه دل را
در مسیرِ هم قرار دادی،
و بعد
هر کدام را
به سمتی فرستادی.
دنبالِ چی بودی
وقتی آدمها را
آنقدر شبیهِ معجزه آفریدی،
و بعد
آنها را
در امتحانِ نبودنِ هم گذاشتی؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی عشق را
در قلبِ آدمها کاشتی،
اما زمان را
همیشه
زودتر از آرزوها فرستادی؟
چرا بعضی دستها
درست لحظهای
که به هم عادت میکنند،
از هم جدا میشوند؟
چرا بعضی لبخندها
اینقدر کوتاهاند
و بعضی دلتنگیها
اینقدر بلند؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی مادر را
اینقدر مهربان آفریدی،
اما عمرِ بعضی آغوشها را
اینقدر کوتاه نوشتی؟
چرا بعضی آدمها
تمامِ زندگیِ یک نفر میشوند،
و بعد
تنها به یک خاطره
تبدیل میشوند؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی امید را
در دلِ آدم گذاشتی،
اما رسیدن را
همیشه
سختتر از خواستن کردی؟
گاهی فکر میکنم
شاید تو
بیش از آنکه ما را
برای ماندن آفریده باشی،
برای دوست داشتن آفریدهای.
شاید قرار نبود
همه چیز را داشته باشیم،
قرار بود
قدرِ بودنها را بدانیم.
شاید قرار نبود
همهی راهها
به رسیدن ختم شوند،
بعضی راهها
فقط آمدهاند
تا ما را
بزرگتر کنند.
خدایا…
اگر این دنیا
قرار است
مدرسهی صبر باشد،
قبول…
اما گاهی
شاگردها هم
خسته میشوند.
گاهی دلها
کم میآورند.
گاهی آدم
فقط میخواهد
برای چند دقیقه
دلیلِ تمامِ این دردها را بداند.
و باز
در آخرِ تمامِ سؤالها،
در آخرِ تمامِ بغضها،
در آخرِ تمامِ چراها…
فقط یک جمله
در دل میماند:
خدایا…
هر چه بود،
هر چه خواستی،
فقط مراقبِ دلِ آدمها باش…
دلها
خیلی زودتر از آنچه فکر میکنی
میشکنند…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 5 531 |
| 10 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
پر از حرفیم،
ولی بزنیم که چی؟
وقتی گوشها
مدتهاست
شنیدن را فراموش کردهاند.
وقتی هر کسی
فقط منتظر است
نوبتِ حرف زدنِ خودش برسد،
نه فهمیدنِ دیگری.
پر از حرفیم…
از دلتنگیها،
از بغضها،
از خستگیهایی
که سالهاست
پشتِ لبخند پنهان شدهاند.
اما بگوییم که چی؟
مگر چند نفر
معنای سکوتِ آدمها را میفهمند؟
مگر چند نفر
پشتِ یک «خوبم»
ویرانهای را میبینند
که فرو ریخته است؟
گاهی آدم
آنقدر حرف دارد
که دیگر
هیچ کلمهای پیدا نمیکند.
آنقدر درد دارد
که دردش
از زبان بزرگتر میشود.
پر از حرفیم،
اما یاد گرفتهایم
بعضی چیزها را
با خودمان به گور ببریم.
نه از روی غرور،
از روی تجربه.
چون بعضی آدمها
دردت را نمیفهمند،
فقط داستانش را
برای دیگران تعریف میکنند.
و بعضیها
زخمت را نمیبندند،
فقط عمقش را اندازه میگیرند.
برای همین
گاهی سکوت
نجیبتر از حرف زدن است.
گاهی سکوت
فریادیست
که خسته شده
از شنیده نشدن.
پر از حرفیم،
ولی بزنیم که چی؟
وقتی دنیا
بیشتر از آنکه گوش باشد،
زبان شده است.
پس میگذاریم
بعضی حرفها
در دلمان پیر شوند.
میگذاریم
بعضی بغضها
بیصدا آب شوند.
و فقط
گاهی شبها،
وقتی همه خوابند،
به خودمان اعتراف میکنیم:
ما
پر از حرف بودیم…
فقط
مخاطبِ درستی نداشتیم.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 5 572 |
| 11 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
زمان
روی مدارِ ایستادن نیست…
اما من
درست در همان ثانیهای که خندیدی
برای همیشه ایستادم.
دنیا میچرخد،
بی اعتنا به مردی
که تمام هستیاش را
در عمق چشم های یک زن
جا گذاشته است.
روزها
مثل ورقهای یک تقویمِ کهنه
از عمرم کنده میشوند،
و من
فقط به تو نگاه میکنم.
هیچ کس
به ویران شدنِ یک مرد
شک نمیکند،
چرا که ما
پشتِ دیواری از سکوت و غرور
آرام آرام
فرو میریزیم.
عشق
با منطق کاری ندارد،
این من هستم
که در مسیر دوست داشتنت
بیدفاعترین آدمِ زمین شدهام.
هر روز
یک تکه از من میرود،
و جایِ خالیاش را
دلتنگیِ تو پر میکند،
بیآنکه کسی بفهمد
چقدر درونم جای تو خالی است.
ساعت
نه میدود،
نه میایستد،
فقط
بی وقفه دورِ خیالِ تو میگردد…
و همین
شیرین ترین و ترسناک ترین حقیقت است.
عشق
دشمن نیست
اما رفیقِ روزهای دوری هم نیست.
با یک نگاه
میآید
با یک عطر
گره میخورد،
و با بیرحمی تمام
روح آدم را تسخیر میکند.
من
در دلِ دوست داشتن تو
گم میشوم،
در حالی که
دیگران فکر میکنند
مثل یک کوه روی پاهایم ایستاده ام و زندگی میکنم.
گاهی
آنقدر درگیرِ صدای تو میشوم
که جهان
بیصدا از کنارم عبور میکند.
گاهی
آنقدر به دستهایت فکر میکنم
که حالِ خودم
فراموشم میشود.
و زمان…
بیآنکه مکث کند
همهچیز را با خودش میبرد،
جز یادِ تو را.
نه اجازه میگیرم،
نه پنهان میکنم،
نه انکار میکنم.
فقط
عاشقت میمانم…
و من
در میان این گذشتنِ روزگار
گاهی یادم میرود
که قبل از تو
اصلا چطور نفس میکشیدم،
چطور میخندیدم.
ساعت
روی مدارِ ایستادن نیست،
اما دلِ یک مرد
گاهی دلش میخواهد
جهان را از حرکت نگه دارد،
تا فقط
یک لحظه بیشتر تماشایت کند.
یک نگاه،
یک لبخند،
یک آغوش که بوی امنیت بدهد…
اما زمان
برای هیچ عاشقی
مکث نمیکند.
و این
تمام قصهی دلدادگیِ من است:
من میخواهم تو در آغوشم بمانی
و زمان
میخواهد بگذرد.
و در این میان…
جانِ من
آرام آرام
در فدای تو شدن
آب میشود.....
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 3 772 |
| 12 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
برای آخرین بار تلاشم را برایت کردم…
نه از سرِ اجبار،
نه از روی عادت،
فقط چون دلم نمیخواست
روزی به خودم بگویم:
«کاش بیشتر میجنگیدی…»
برای آخرین بار
تمامِ راههایی را که به تو میرسید
قدم زدم.
تمامِ حرفهایی را که
سالها در سینه نگه داشته بودم،
به زبان آوردم.
تمامِ غرورم را
کنار گذاشتم،
تمامِ سکوتهایم را شکستم،
تمامِ بهانهها را از میان برداشتم.
برای آخرین بار
به قلبم گفتم:
«صبور باش…»
و به چشمانم گفتم:
«فقط یک بار دیگر امیدوار بمان…»
من برای ماندنت
با خودم جنگیدم،
با دلتنگی جنگیدم،
با شبهایی که
نامت در آنها
تا صبح بیدارم نگه میداشت.
برای آخرین بار
دستم را به سمتت دراز کردم،
نه برای آنکه نجاتم بدهی،
برای آنکه بدانی
هنوز هم
دلم سمت توست.
اما بعضی آدمها
حتی وقتی دوستشان داری،
حتی وقتی برایشان میجنگی،
حتی وقتی تمامِ خودت را خرجشان میکنی،
باز هم
رفتن را انتخاب میکنند.
و آن روز فهمیدم
عشق،
گاهی ماندن نیست؛
گاهی رها کردن است.
برای آخرین بار
تلاشم را برایت کردم.
آنقدر که دیگر
هیچ حسرتی
در دلم باقی نمانده.
اگر نماندی،
بدان کم نگذاشتم.
اگر رفتی،
بدان کوتاه نیامدم.
من سهمِ خودم را
از دوست داشتن
تمام و کمال ادا کردم.
حالا اگر قرار است
کسی برود،
تو برو…
و اگر قرار است
کسی دلتنگ بماند،
من میمانم.
اما این را بدان…
روزی که از خاطرت گذشتم،
نه چون دوستت نداشتم،
چون دیگر
چیزی از من باقی نمانده بود
که برای نگه داشتنت خرج کنم.
برای آخرین بار تلاشم را برایت کردم…
و این آخرین بار،
تمامِ جانِ من بود…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 3 251 |
| 13 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
در واقع زندگی همین است…
گاهی میخندی
در حالی که دلت
هزار تکه شده است.
گاهی میانِ شلوغترین جمعها
تنهاترین آدمِ زمینی.
گاهی به چیزی میرسی
که سالها برایش جنگیدهای،
و همان لحظه میفهمی
خوشبختی
جای دیگری جا مانده بود.
در واقع زندگی همین است…
دویدن
برای رسیدن به فردایی
که وقتی میرسد
نامش میشود دیروز.
گاهی آدمها میآیند
تا تمامِ دنیایت شوند،
و بعد میروند
تا تمامِ شبهایت.
گاهی دلت
برای کسی تنگ میشود
که کیلومترها دور نیست،
فقط
دیگر مالِ تو نیست.
زندگی همین است…
یک فنجان چایِ سرد شده،
یک تماسِ از دست رفته،
یک عکسِ قدیمی،
و بغضی که
سالهاست
راهِ گلویت را بلد است.
گاهی تمامِ جانت را
برای نگه داشتنِ کسی میگذاری،
و او
در نهایت
خاطرهی رفتن میشود.
گاهی هم
درست وسطِ ناامیدی،
دستی پیدا میشود
که دوباره
تو را به زندگی برمیگرداند.
در واقع زندگی همین است…
نه آنقدر تلخ
که نشود ادامه داد،
نه آنقدر شیرین
که بشود به آن دل بست.
ترکیبیست
از اشک و لبخند،
از رسیدن و از دست دادن،
از آغازها
و پایانهایی
که خبر نمیکنند.
زندگی همین است…
یاد گرفتنِ دوست داشتن،
بدونِ مالکیت.
یاد گرفتنِ ماندن،
بدونِ تضمین.
یاد گرفتنِ خندیدن،
میانِ هزار درد.
و فهمیدنِ این حقیقتِ ساده
که هیچچیز
برای همیشه نمیماند.
نه غم،
نه شادی،
نه آدمها،
نه فصلها.
فقط خاطرهها هستند
که گاهی
در یک عصرِ بارانی،
در یک آهنگِ قدیمی،
یا در سکوتِ نیمهشب
دوباره برمیگردند.
در واقع زندگی همین است…
چشم باز میکنی،
عاشق میشوی،
میشکنی،
بلند میشوی،
دلتنگ میشوی،
میبخشی،
میگذری،
و یک روز
میفهمی
تمامِ هنرِ زندگی
همین ادامه دادن بود…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 6 873 |
| 14 | ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد…
نه برای آنکه زندگی بیتو ممکن نیست،
برای آنکه زندگی با تو
معنای دیگری دارد.
سالهاست
میان این همه آدم،
میان این همه آمدن و رفتن،
دل من
فقط یک آدرس را بلد است؛
تو.
گاهی فکر میکنم
خدا بعضی آدمها را
برای دوست داشتن میآفریند،
نه برای فراموش شدن.
و تو
از همان آدمهایی.
آنقدر دور،
که دستم به تو نمیرسد،
و آنقدر نزدیک،
که هر تپش قلبم
نام تو را زمزمه میکند.
شبها
وقتی جهان در خواب فرو میرود،
من بیدار میمانم
و فاصله را میشمارم.
نه فاصلهی شهرها را،
نه فاصلهی جادهها را،
فاصلهی میان دلم
تا آغوش تو را.
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد…
برای همان لحظهای
که چشمم در چشم تو گره بخورد،
برای همان ثانیهای
که دلتنگی
از نفس بیفتد،
و انتظار
پس از سالها
به پایان برسد.
میگویند عشق
با گذر زمان کمرنگ میشود،
اما عشقِ من
هر روز
شبیه روز اول
جوانه میزند.
تو را
نه در خیال،
نه در رویا،
که در عمق جانم زندگی کردهام.
و اگر روزی
قسمت شود
که روبهرویت بایستم،
گمان نکن
حرفی برای گفتن دارم.
تمام حرفهای من
در همان نگاه اول
آب خواهند شد.
من فقط نگاهت میکنم،
لبخند میزنم،
و در دلم میگویم:
این همان معجزهایست
که سالها
برای رسیدنش
نفس کشیده بودم…
جان به دیدار تو یک روز،
که تمام عمر
فدا خواهم کرد.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ | 3 179 |
