مـــاهــی فروشــ𓆟ـی
Kanalga Telegram’da o‘tish
شد ، شد نشد ، بیا باهم درباره اش حرف بزنیم🌱🧣 https://t.me/SendHarfBot?start=d9066695ea45 انلاین شاپ کتابم : @Willow_book
Ko'proq ko'rsatishEron168 310Toif belgilanmagan
595
Obunachilar
+1124 soatlar
+67 kun
+130 kun
Postlar arxiv
یکی از دلایلی که از اول آبان تا امروز عکسهام رو به این شکل منتشر میکردم، این بود که ببینم این ۱۶ روز باقیمونده تا تولدم چطور میگذره.
و خب، بالاخره امروز تولد ۲۰ سالگیم رو جشن گرفتم؛ با این تفاوت که امسال کنار دوستهایی جشن گرفتم که وقتی برای اولین بار همدیگه رو دیدیم، حتی فکرش رو هم نمیکردیم که قراره روزی تا این اندازه با هم صمیمی بشیم.
اگه بخوام روز تولدم رو صرفاً روایت کنم، باید بگم از ساعت ۱۲ شب تا صبح فیلم دیدم و بعد از اینکه خوابیدم، با پیامک پردیس کتاب مواجه شدم که به مناسبت تولدم تخفیف گذاشته بود. بعد از خوردن یک هاتچاکلت، رفتم پردیس کتاب و دو تا کتاب و یک جامدادی خریدم. از اونجا تا خود دانشگاه پیاده رفتم و توی مسیر به آهنگهای بیتلز گوش میدادم.
وقتی به دانشگاه رسیدم، سر کلاس نشستم تا اینکه دوستهام سورپرایزم کردن. واقعیتش، خوشحال شدم از اینکه برای عدهای انسان روی این زمین خاکی، تولدم مهمه و حاضرن برای خوشحال کردنم وقت بذارن.
بعد از اون، پیاده رفتم خونه خواهرم که هستی هم بهم ملحق شد. بعد از اینکه با هم حرف زدیم و موقع خداحافظی بود، بهم یک نیمست سنگی هدیه داد؛ چون میدونه من چیزهای سنگی رو دوست دارم.
بعدش هم رفتم خونه و کلی با خواهر و برادرم و خواهرزاده نازم خندیدیم، بستنی خوردیم و حسابی خوش گذروندیم.
وقتی برگشتم خونه، یک چای گرم توی ماگی که دوستم برام هدیه گرفته بود ریختم و شروع کردم به کتاب خوندن و چیل کردن در آخر شب.
در کل، خوش گذشت.
و تبدیل شد به یکی از بهترین تولدهای زندگیم.
ممنونم از تمام کسانی که بهم تبریک گفتن و با حضورشون، پیامهاشون و محبتشون این روز رو برام قشنگتر کردن. ♡
