uz
Feedback
فرزندِ خَلَفِ استاد اسپلینتر

فرزندِ خَلَفِ استاد اسپلینتر

Kanalga Telegram’da o‘tish

He/They (Yes I'm non-binary) Obsessed with cinema, super long nails, soft metal music, piercings, languages and queerness. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general. To contact me: @SashaKazemi @SashaNBBot

Ko'proq ko'rsatish
Eron195 733Toif belgilanmagan
74
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
به خودم قول داده‌م سالی حداقل یه بار سه‌گانه‌ی "ارباب حلقه‌ها" و سریال "چرنوبیل" رو ببینم. درس‌هایی در اینها پنهان هست که باید مکرراً به یاد آورده بشن.

این روزا فراموش‌شدنی نیستن. تا ابد لکه‌ی زردشون روی روان آدم می‌مونه.

Repost from دوزیپوس
ادامه‌ی متن شماره ۵۶۶ در دیدگاه کلاینی، روان فرد جنگ‌زده اغلب مملو از ابژه‌های بد درونی است که به‌شکلی پارانوییدانه تجربه می‌شوند. روان تبدیل به میدان نبرد درونی می‌شود؛ جایی که امید و مهر جایی ندارد، و ذهن تحت سلطهٔ ابژه‌های آزارگر و تهدیدکننده قرار می‌گیرد. شاید این را در خودمان یا حداقل دیگران دیده باشیم که گاهی حتی به شوخی دعا می‌کنند که اصلاً کاش همین امشب بزند که تمام شود (شویم). گناه بازمانده و صدای بی‌رحم فراخود در دل بسیاری از غیرنظامیان بازمانده، صدایی شکل می‌گیرد که می‌گوید: «چرا من زنده ماندم؟» این احساس نه صرفاً اخلاقی، بلکه از منظر روان‌کاوی، نمود قوی‌تر شدن سوپرایگو است: نهادی سخت‌گیر که زندگی فرد را نوعی جرم تلقی می‌کند. فرد بازمانده، حتی در شرایط صلح، ممکن است احساس کند زندگی‌اش غصبی و نامشروع است. این گناه ممکن است به شکل افسردگی، خشم به خود، احساس بی‌استحقاقی، یا میل پنهان به قربانی‌شدن بروز کند. به این ترتیب، جنگ از سطح بیرونی به اعماق روان منتقل می‌شود. مقاومت روانی: بازنمایی، قصه‌گویی و بازی به‌مثابه زندگی با این‌حال، حتی در دل ویرانی روانی، روان انسان تلاش می‌کند نماد بسازد، معنا خلق کند، و بماند. نوشتن، شعر گفتن، قصه گفتن، بازی کودکانه، و حتی شوخی، راه‌هایی برای بازسازی خویشتن‌اند. تلاش‌هایی برای احیای نظم، بیان امر ناگفتنی، و اتصال دوباره به حیات روانی. روان‌کاوی این تلاش‌ها را صرفاً مکانیزم دفاعی نمی‌داند، بلکه آن‌ها را شکل‌هایی از بازسازی نمادین و پیروزی رانهٔ زندگی بر رانهٔ مرگ می‌خواند. جایی که واژه‌ها جای سکوت را می‌گیرند، روان دوباره نفس می‌کشد. @Dosipus

Repost from دوزیپوس
متن شماره ۵۶۶ شاید مطالعه این متن برای همه مناسب نباشد. شهروند در جنگ: واکاوی روان‌پویشی بقا و فروپاشی روانی جنگ، مرزهای نهایی تجربهٔ انسانی را آشکار می‌سازد. وقتی افراد عادی، غیرنظامیان، در معرض بمباران، آوارگی، سوگ، و فروپاشی نظم موجود قرار می‌گیرند، چه رخ می‌دهد؟ ترومای فزاینده و ناتوانی من در یکپارچه‌سازی از دیدگاه فروید در آن‌سوی اصل لذت (۱۹۲۰)، ترومای روانی هنگامی رخ می‌دهد که محرک‌ها از آستانهٔ تحمل روان فراتر می‌روند و امکان پالایش و دگردیسی هیجانات از بین می‌رود. در شرایط جنگ، روان فرد در معرض محرک‌هایی قرار می‌گیرد که نه می‌توان آن‌ها را پیش‌بینی کرد و نه کنترل نمود. ایگو، که مسئول یکپارچه‌سازی و سازمان‌دهی تجربه‌هاست، در برابر این طغیان هیجانی ناتوان می‌ماند و به فروپاشی نزدیک می‌شود. نتیجه می‌تواند به صورت چرخه‌های تکرارشوندهٔ کابوس، بازآفرینی‌های وسواسی، و بی‌قراری‌های روان‌تنی بروز کند که تلاش‌هایی ناهشیار برای بازنمایی آن‌چه قابل نمادسازی نیست، هستند. در واقع واقعیت به وحشیانه‌ترین حالت ممکن به افراد تیر می‌زند. این فقط اختلال استرس پس از سانحه نیست؛ بلکه یک فروپاشی بنیادی در توانایی ساختن معنا و بازسازی واقعیت روانی است. بنیاداً اختلال استرس پس از سانحه پدیده‌ای سیاسی جهت توجیه امیال سیاست‌مداران و انداختن مسئولیت‌ها ناشی از جنگ روی دوش افراد عادی است. فروپاشی محیط نگهدارنده با استناد به نظریهٔ وینیکات، کودک و انسان بزرگسال برای رشد روانی سالم نیاز به محیطی «به‌قدر کافی خوب» دارد. محیطی که به نیازهای هیجانی پاسخ دهد، قابل پیش‌بینی و ایمن باشد. اما جنگ این محیط را به طور کامل نابود می‌کند: خانه‌ها، زمان، ریتم زندگی، تکیه‌گاه‌های روانی و مراقبان؛ همه ناپایدار و تهدیدآمیز می‌شوند. نتیجه، به‌ویژه در کودکان، شکل‌گیری «خود کاذب» است—ساختاری دفاعی که از طریق انکار نیازها، سازگاری بیش از حد، و سرکوب، امکان بقا را فراهم می‌کند. اما بهایی سنگین دارد: انکار خویشتن واقعی و تثبیت اضطراب‌های بنیادین. شاید پررنگ‌ترین بخش آن جایی باشد که مراقبان اولیه، به خصوص پدر، دیگر نقش تکیه‌گاهی ندارد و او هم ترسیده است. در واقع اینجا ایمان به همه‌توانی مراقبان اولیه از دست می‌رود و دنیا در روان بسیار ناامن می‌شود. سوگواری منجمد و مالیخولیا در نوشتار سوگواری و مالیخولیا، فروید توضیح می‌دهد که روان چگونه از طریق سوگواری، تدریجاً از موضوعات از‌دست‌رفته دل می‌کند. اما در جنگ، از دست دادن‌ها آن‌قدر وسیع و مکررند و اغلب ناگفتنی یا تابو که فرآیند سوگواری دچار انسداد می‌شود. در این حالت، روان بجای جدا شدن از موضوع، آن را به درون می‌بلعد. این فروبردن می‌تواند به مالیخولیا بینجامد: حملهٔ ناهشیار به خود، احساس بی‌ارزشی، افسردگی، و نوعی هم‌ذات‌پنداری با مرگ. فرد جنگ‌زده نه تنها در غم از‌دست‌رفته‌هاست، بلکه به‌گونه‌ای ناهوشیار، خود را با آنان یکی می‌پندارد. یکی دیگر از دلایلی که سوگواری سخت‌تر می‌شود، عدم شناخت دقیق از قربانیانی‌ است که خبر کشته‌شدنشان را افراد می‌شوند. نه به قدر کافی شناختی وجود دارد که فرد متوجه باشد، حق سوگواری دارد، نه حتی به علت ناشناس بودن یا حتی دورادور شناختن آن افراد، تصویری از آن‌ها دارد، که معنایی برای سوگواری خلق شود. در واقع ابژه‌ای از دست رفته در حالی که آن ابژه نه واقعا مال فرد بوده، نه واقعا هیچ ربطی به آن فرد ندارد. این موقعیت پیچیده، اوضاع را سخت می‌کند. پیدا کردن جایگاه و تعریف هویت اینجا بسیار پیچیده می‌شود. گسست، فرافکنی و دشمن‌سازی درونی برای بسیاری از غیرنظامیان، زیستن در جنگ مستلزم استفاده از دفاع‌های اولیه مانند گسست و فرافکنی است. در این وضعیت، جهان به دو قطب خوب مطلق (خود و گروه خودی) و بد مطلق (دشمن) تقسیم می‌شود. این مکانیزم اگرچه به روان کمک می‌کند تا با هول و هراس کنار بیاید، اما هم‌زمان مانع از تجربهٔ پیچیدگی‌های اخلاقی و هیجانی می‌شود. فرافکنی نیز راهی است برای بیرون‌ریزی احساسات غیرقابل تحمل مانند ترس، خشم، نفرت، و شرم بر دشمن. به این ترتیب، دشمن نه فقط تهدید بیرونی، بلکه تجسم بخش‌های طردشده و سرکوب‌شدهٔ درونی فرد می‌شود. این روند می‌تواند پس از پایان جنگ نیز به حیات خود ادامه دهد. در موقعیت سیاسی پیچیده، مجدد تعریف هویت واقعا پیچیده می‌شود و ناپایداری‌هایی در هویت محتمل است. رانش مرگ و تکرار ویران‌گر رانه‌ی مرگ کششی ناهشیار به سمت بازگشت به سکون، خاموشی، و عدم. جنگ ویران‌گر نه‌تنها نمود بیرونی این رانش است، بلکه در سطح روان نیز فعال می‌شود: به شکل خودآزاری، انزوا، انکار لذت، و آرزوی نیستی. @Dosipus

احساس می‌کنم تکه‌های وجودیم از هم وا رفته‌ن و به کاتوره‌ای‌ترین حالت ممکن در تاریکی و ظلمات شرایط کنونی پخش شده‌ن. این بار مطمئن نیستم بتونم پیداشون کنم.

Repost from Knocking around~
بیا الان می‌ترسم برم بخوابم بعد فردا بیدار شم ببینم باز قطعمون کردن‌.

راستش اولش فکر کردم به اینترنت معتادم و واسه همین از نبودنش اذیتم؛ ولی یه مدت گذشت و فهمیدم این اعتیاد نیست، بلکه احساس انزواست. احساس وصل نبودن به بقیه و احساس معلق بودن. احساس رها شدن بدون هیچ دستاویز و هیچ راهنمایی. احساس واقعی نبودن.

بدون اینترنت احساس می‌کردم از گونه‌ی بشر جدا افتاده‌م.

وای خدا رو شکر تلگرامم وصل شد.

خدایا نمی‌دانم وجود داری یا نه؛ اما اگر هستی، ایران را از ویران شدن نجات بده. بگذار فقط همان که باید از بین برود. اصلا سقط شود، تکه تکه شود. این مردم حقشان این نیست.

Ebi - Setarehaye Sorbi [320].mp39.51 MB

بابام نگاهم کرد و گفت:"خیلی دلم گرفت که تو هم مجبور شدی جنگ رو ببینی. واسه‌ی زندگیت خیلی برنامه‌ها داشتیم." صداش غم داشت. بغض داشت. گفتم:"نگران نباش. در بدترین حالت برنامه‌هامون عقب میفته دیگه. امسال نشد، سال دیگه. قرار نیست جایی برم که. من نگران نیستم، شما هم نباش." کاش یک کلمه از حرفای خودم رو باور داشتم.

من از اسراییل به هیچ وجه طرفداری نمی‌کنم ولی خداوکیلی چه توقع دیگه‌ای باید ازش می‌رفت؟ وقتی مدت‌ها چوب به لونه‌ی زنبور می‌کنی، نیش خوردن پیامد طبیعی و قابل‌انتظاریه. به نظرم همه‌مون می‌دونیم از اول کی آتیش جنگ رو به پا کرد.

Repost from درویدوس
چیزهایی که فقط چهار روز قبل معنای بزرگی داشتن، حالا بیشتر از خیالی دوردست نیستن. آنچه به عنوان "آینده" در تصور ما جان داشت، اکنون مرده. به مسیری کشانده شدیم که قلمروی دیوهای مهیب و اژدهایان گرسنه‌ست. فقط یک دیوانه ممکنه وارد این دالان‌ها بشه، و هیچ خردمندی به خواست خودش او رو دنبال نخواهد کرد.

کاش یکی دو تا حوزه علمیه هم بزنن یه ملتو شاد کنن.

"فضای غبارآلود استودیو....💥💥💥💥"

احساس می‌کنم دیگه هیچی واسه از دست دادن ندارم.