ماهي
Kanalga Telegram’da o‘tish
ماهي و متعلقاتش. بیمیل به نگاهِ انسانها و دوستدارِ تمام سبزهای جهان. https://t.me/BChatBot?start=sc-d688002d4e
Ko'proq ko'rsatish815
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kun
-2330 kun
Postlar arxiv
815
قبلترها فکر میکردم آدم همیشه برای خودش وقت داره. پس میتونه زندگی رو اونجوری که میخواد بچینه. میتونه برای تموم دلخوشیهای خُرد و کوچیکش وقت بذاره. هر شب اپیزودِ جدیدی از پادکستِ محبوبش رو گوش بده. صفحههای خوندهی کتابش رو بیشتر کنه. لذتِ همصحبتی با آدمهای دوستداشتنیش رو بچشه.
و عادتِ قدم زدن تو شبهای خنکِ شهریورش رو از دست نده. و من، این آدمیزادِ ساده، خیال میکردم همیشه برای کنارِ خودم بودن وقت دارم. همیشه آخرشبها میتونم به غُرهای -مَنِ دونده در طولِ روز- گوش بدم و آغوش امنی باشم براش. اما انگار جهانِ بزرگسالی اینجوری نیست. نه همیشه. انقدر که میتونه تو رو درونِ خودش غرق کنه و گاه یادت بره که اول از همه، باید «زنده بمونی». و اما بعد، اون آخرا شاید هم بشه و بتونی که دستهاتو کِش بدی و چند دلخوشیِ کوچیک و لطیف برداری؛ اما قول نمیدم.
815
هر آدمی نشونیِ غم خودش رو داره. نشونیِ غمِ من اینه که ثبت لحظههای زندگی دیگه برام تبدیل به لبخند نمیشه. از میونِ این شهرِ بزرگ میگذرم. آسمون، درخت و پرندههای شاد میبینم. قابهای قشنگی که میتونستن برای من باشن؛ -چند ثانیه نگاه- و بعد میگذرم. یا شبیه تمومِ آخرهفتهها پیِ دستورپختِ غذاهای نو رو نمیگیرم و به کُهنگی و ثبات ادامه میدم. یا گاهی سکوت میکنم و تلاشی بیوقفه برای نادیده گرفتنِ این سیاره و اتفاقاتش. هر آدمی نشونیِ غمِ خودش رو داره؛ که شبیه اونه. شبیه تیکههای قلبش. و میدونی، این مثل یه صفحه از یه دفترچهی راهنما میمونه.
815
امروز بعد مدتها احساسِ شادی دارم. دلم میخواد زندگی کنم تا رسیدن پاییز. تا زرد شدن درختها. تا پرسههای دمِ غروب. تا سرمای سر صبحِ و پیچ خوردن شالِ گردن. و انگار هنوز هم چیزی ارزشِ زیستن داره.
815
من خیلی دنبالِ زندگی گشتم. تو جاهای زیادی دنبالِ زندگی گشتم. تو چیزهای زیادی. تو شبهای زیادی.
و پیداش نکردم. نبود. نه وقتی داشتم دکمهی حذفِ ارتباطاتم با جهانرو میزدم و نه تو مُشتهای پر از خداحافظیم با انسانها. نه تو کنجِ تاریک شبهام. نه میون تنهایی و کدورتهام. نه تو روزهای پُر خنده و شادابم. نه حتی تو برقِ چشمهای موجوداتِ عزیزم.
من دنبالِ زندگی گشتم همهجا؛ نبود. ندیدمش.
پس رها کردم؛ که شاید روزی پیدا شه و از نو باهم بسازیم.
815
من خیلی دنبالِ زندگی گشتم. تو جاهای زیادی دنبالِ زندگی گشتم. تو چیزهای زیادی. تو شبهای زیادی.
و پیداش نکردم. نبود. نه وقتی داشتم دکمهی حذفِ ارتباطاتم با جهانرو میزدم و نه تو مُشتهای پر از خداحافظیم با انسانها. نه تو کنجِ تاریک شبهام. نه میون تنهایی و کدورتهام. نه تو روزهای پُر خنده و شادابم. نه حتی تو برقِ چشمهای موجوداتِ عزیزم.
من دنبالِ زندگی گشتم همهجا؛ نبود. ندیدمش. پس رها کردم. که شاید روزی پیدا شه و از نو باهم بسازیم.
815
از تو خوشم میآید. از کنارِ تو بودن هم. از کنار تو نشستن و بقچهی سنگینِ پنهانِ زیر گلویم را باز کردن و غلتیدن مرواریدها روی گونهام. از تو خوشم میآید. از نگاهت کردن و ناگفته دانستنها. از باتو گفتن هم. از کلمههای سختِ بیجانی که تا به آغوشِ تو میرسند؛ جان میگیرند و نرم میشوند. از تو خوشم میآید. از دوست داشتنت هم.
815
Repost from به نگاهم بنگر.
قرار هست به امیدخدا یکی از دخترای مرکز بهزیستی خانه مهر دعوت رو بفرستیم خونهء بخت ☺️
تا به همین الان، مهربونی هایِ شما شاملِ حالِ عروسِ قشنگ ما بوده ،
یه سری اقلام جهیزیه رو هنوز نتونستیم تهیه کنیم ، و به کمکِ مهربانانهء شما نیاز داریم ✨
اگر بتونین توی این مسیر همراهمون باشید به هر اندازه، امیدواریم که خدا هزار برابرش رو براتون جبران کنه ✨
یا علی :
6104338993669205
زهرا علایی
اگر سوالی داشتین میتونین با این شماره در ارتباط باشید :
09190116936815
یه روزایی بیحرف و تصمیمِ قبلی دلم میخواد نامرئی شم. برای همین نرم و آروم از جمع آدمکهای گِلی فاصله میگیرم و کولهی پُر شده از -بودنم- رو میندازم رو دوشم و میرم. رفتنم هم سر و صدایی نداره و کمرنگه. شبیه مَن و بودنم. به چشم نمیآد. شبیه برگی که از شاخهی بلندِ درختی سُر میخوره و میون وزشهای باد گُم میشه. شبیه دونهی برفِ کمجونی که قبل از رسیدن به زمین، آب میشه و میمیره. شبیه تموم چیزهای به چشم نیومدنی.
815
از میون یه چیزی بودن و موندن بدم میآد. از اینکه ندونم بالاخره میشه، نمیشه. آرهست یا نه. از بلاتکلیفی و ندونستن بدم میآد. و حالا جنگ و احوالِ این روزهای کشور و زندگی هم برام اینجوریه. ندونستن. تردید و دست و پا زدن میون موجهای یه دریا «شدن و نشدن».
815
من به زندگی برمیگردم. مهم نیست چقد دور و دیر باشه؛ اما برمیگردم. دستهامو از لبهی این بامِ بلند نمیکشم. و باز ساقههای باریکم رو به نور میرسونم و خورشیدو لمس میکنم. و من سبز میشم دوباره. سبز میشم.
815
اینجا شبیه خونه میمونه برام. وقتهایی که دورم، خیال میکنم در و پنجرههاشو خاک گرفته. گلدونهاش پژمرده شدن. خونهم تاریک و بینور شده و هیچ صدای خندهای هم توش نمیپیچه. و معمولا بعد از رد شدن از تاریکیهایِ زندگی، خونهرو از نو مرتب کنم و انسانهارو دعوت میکنم به معاشرت.
815
از صبحها خوشم میآد. صبح همهچی نو شده. شبِ سیاهت نور شده و زندگی چیزهای جدیدی برات داره. من دوسش دارم.
