uz
Feedback
مَن

مَن

Kanalga Telegram’da o‘tish

_در حال تکامل... سامانه پاسخگویی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1104465047

Ko'proq ko'rsatish
185
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-2230 kun
Postlar arxiv
اگرچه این دوران لحظه های باحال و هیجان انگیز زیادی داشت و من با دختر های فوق العاده ای آشنا شدم ولی همه ی این مدت زندگیم کم و بیش درب و داغون بود. بیشتر اوقات بیکار بودم،بیشتر از اونی که باید الکل مصرف میکردم،و رفقای خوبی رو هم از دست دادم.

میل شدیدم به تایید شدن باعث شد عادت خودمحوری و افراط در من ایجاد بشه. خودم رو محق میدونستم که هرکاری دلم میخواد بکنم،که از اعتماد آدم ها سواستفاده کنم،که احساسات آدم هارو نادیده بگیرم و بعد این کارهارو با عذرخواهی و دلایل کسشر توجیه کنم.

اگرچه س*کس حال میداد،ولی اون چیزی نبود که من تشنه ش بودم.مورد علاقه ی بقیه بودم،خاطرم رو میخواستن و برای اولین بار در زندگیم ارزشمند بودم.

به یک بازیکن تبدیل شده بودم،یک بازیکن نابالغ،خودخواه و البته گاهی کاریزماتیک و جذاب.قسمتِ عمده ی یک دهه از عمر من به روابط سطحی و ناسالم گذشت.

می خواستم به طور افراطی چیزهایی که بر من گذشته بود رو جبران کنم.که به خودم ثابت کنم همیشه دوستم دارن و مورد پذیرش قرار میگیرم. در نتیجه شروع کردم به دختر بازی و هم ش دنبال رابطه با زن ها بودم،مثل یک معتاد به کوکائین که میپره روی یک آدم برفی ساخته شده از کوکائین و بیمعطلی خودش رو توش خفه میکنه.

آسیب های روانی من توی روابط خودش رو نشون داد،مخصوصا با زن ها.آسیب های روانی که بر من وارد شده بود باعث شده بود در مفاهیمی مثل "صمیمیت" و "پذيرش" مشکل داشته باشم.

دردی که در این دوران کشیدم من رو در یک جاده ی خود محق بینی کشید که بیشتر سال های بزرگسالی توش جولان می دادم.

ساده تر بگم:خود محق بین می شیم.

اگه مشکلاتی داشته باشیم که حل نشدنی هستن ناخودآگاهمون به این نتیجه میرسه که ما،یا به طرز منحصر به فردی خاص هستیم یا اینکه به طرز منحصر به فردی معیوب.این که ما شبیهِ هیچ آدم دیگه ای نیستیم و قوانین باید برای ما متفاوت باشه.

وقتی"بگایی روان خراش"این چنینی در زندگی برامون اتفاق میوفته به طور ناخوداگاه احساس می‌کنیم که انگار مشکلاتی داریم که هیچوقت نمیتونیم حلش کنیم‌‌.و این ناتوانیِ پیش فرض برای حل مشکلات باعث میشه که حس کنیم بدبخت و بیچاره هستیم.

در مورد اینکه قراره در آینده با چه سازماندهی و سیستمی زندگی کنیم.یک قطره اشک هم ریخته نشد.صدایی بلند نشد.تنها حقیقتی که درمورد زندگی عاطفی در حال پاشیدن شون بهمون نشون دادن این بود که"هیچکسی به دیگری خیانت نکرده"خب خداروشکر.فقط یکم اینجا گرمه‌،ولی واقعا همه چی ردیفه.

وقتی پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن هیچ ظرفی شکسته نشد،هیچ دری کوبیده نشد و هیچ دعوا و بحثی سر اینکه یکیشون با یه یارویی ریخته رو هم سر نگرفت. وقتی من و برادرم رو خاطر جمع کردن که تقصیر ما نبوده یک جلسه پرسش و پاسخ برگزار کردیم.آره درست خوندیش.

خانواده من همیشه از حرف زدن و جواب دادن به من طفره می رفتن. حرفه ای جلوی بحث و مذاکره رو میگرفتن.یعنی اگه خونمون داشت آتیش میگرفت واکنش اون ها نسبت به این مسئله این بود که"نه بابا همه چی خوبه.شاید کمی گرم باشه اینجا ولی خیالت راحت باشه همه چی ردیفه"

مشکل زندگی من توی خونه همه ی اون چیزهایی که گفته شد و کارهایی که انجام شد نبود،بلکه همه ی اون چیزهایی بود که باید گفته می‌شد و انجام می‌شد ولی نشد.

کپی شده از: یادم نمیاد

مدت زمان مطالعه:نمیدونم #محتویاتذهنآزیتا

اگه مشکلاتی داشته باشیم که حل نشدنی هستن ناخودآگاهمون به این نتیجه میرسه که ما،یا به طرز منحصر به فردی خاص هستیم یا اینکه به طرز منحصر به فردی معیوب.این که ما شبیهِ هیچ آدم دیگه ای نیستیم و قوانین باید برای ما متفاوت باشه.

کپی شده از: یادم نمیاد

مدت زمان مطالعه:نمیدونم #محتویاتذهنآزیتا

اگه مشکلاتی داشته باشیم که حل نشدنی هستن ناخوداگاهمون به این نتیجه میرسه که ما یا به طرز