uz
Feedback
𝙰

𝙰

Yopiq kanal
375
Obunachilar
-324 soatlar
+477 kunlar
+3930 kunlar
Postlar arxiv
𝙰
375
New post

𝙰
375
New post

𝙰
375
اینجا چون ممبراش بیشتر اینجا فعالیت میکنیم

𝙰
375
اقا رای بدید اول شیم دیگر فردا میگن اریو و ممبراش هیچی نبودن💔

𝙰
375
دوستان اینجا عضو شید به اریو رای بدید ادمین حدید مارو به چه کارایی انداخته

𝙰
375
اینو با همین خودکاره کشیدم زیاد خوب نشد

𝙰
375
اگه دوست داشتید نظراتونو اینجا بگید👆🏻👆🏻

𝙰
375
photo content
+4

𝙰
375
چون کسی نبود بهشون نشون بدم ، برا شما بفرستم؟

𝙰
375
یعنی کشیده بودم

𝙰
375
چند تا نقاشی کشیدم

𝙰
375

𝙰
375
sticker.webp0.41 KB

𝙰
375
تنها‌تر از آنم که واژه‌ها تاب گفتنم را داشته باشند، گویی سکوت، تنها همدمی‌ست که مرا بی‌هیچ پرسشی در آغوش می‌کشد...

𝙰
375
و هر بار من با خودم تکرار میکنم ، که چرا؟

𝙰
375
انگار زندگی با من سرِ ستیز دارد؛ سرنوشت، سر به سرم می‌گذارد و هر بار که دلم به آرامیِ حضورت گرم می‌شود، دست می‌برد و تو را از میانِ لحظه‌هایم بیرون می‌کشد، و من می‌مانم و دلی که میانِ «خواستن» و «ندانستنِ چطور فراموش کردن» معلق مانده است دیگر عاشق راه رفتنت نیستم، آن راه رفتنِ رها و روان که نه روی زمین، که روی جانم رد می‌انداخت، قدم‌هایت شبیهِ نسیمی بود که نه دیده می‌شد و نه می‌شد نادیده‌اش گرفت، و من، میانِ فاصله‌ی هر گامت، به اندازه‌ی یک عمر، دلتنگ می‌شدم دیگر عاشق حرف زدنت نیستم، حرف‌هایت حریر بود، نه زخم می‌زد، نه می‌شکست، فقط آرام می‌نشست روی تمامِ ناگفته‌های من، و صدایت، صدایت شبیهِ سایه‌ای بود که خستگیِ سرم را به دوش می‌کشید اما حالا همان صدا، در گوشِ من، فقط سکوت را بلندتر می‌کند دیگر عاشق خندیدنت نیستم، خنده‌هایت خورشید بود، بی‌قرار و بی‌اجازه طلوع می‌کرد و شبِ مرا کوتاه می‌کرد، و من، ساده‌دلانه باور کرده بودم که این روشنایی، سهمِ همیشگیِ من است اما حالا می‌دانم خورشید هم می‌تواند برای آسمانِ دیگری بتابد دیگر عاشق نگاهت نیستم، نگاهت نگارِ نانوشته‌ای بود که هر بار خوانده می‌شد و تمام نمی‌شد، چشمانت شبیهِ چشمه‌ای نبود که فقط آب بدهد، شبیهِ بهاری بود که دلیلِ ماندن می‌آورد و من، در آن بهار، پاییز را فراموش کرده بودم دیگر عاشق آن جزئیاتِ کوچک نیستم، آن‌که چطور موهایت را بی‌حوصله کنار می‌زدی، چطور در میانِ شلوغی، ناگهان ساکت می‌شدی، چطور با ساده‌ترین چیزها خوشحال می‌شدی و من، با دیدنِ خوشحالی‌ات، تمامِ جهانم را کافی می‌دانستم اما حالا… تمامِ این «بودن»ها، برای من، «نبودن» شده‌اند و چه جناسِ تلخی‌ست این دل؛ دل‌بسته‌ای که باید دل بکند و نمی‌کند، می‌داند که نباید بماند و باز هم، می‌ماند من می‌گویم: دیگر عاشقت نیستم، بارها و بارها، با صدایی که خودش هم باورش نمی‌کند اما حقیقت این است که بعضی دوست‌داشتن‌ها با گفتنِ «دیگر نه» تمام نمی‌شوند، فقط ساکت می‌شوند، فقط عمیق‌تر می‌روند، جایی که دستِ هیچ انکاری به آن نمی‌رسد و من، میانِ تمامِ این فاصله‌ها و سکوت‌ها، هنوز هم تو را در عمیق‌ترین نقطه‌ی دلم دوست دارم ای کاش می‌شد ای کاش می‌شد کلمات، حقیقت داشتند، و همان‌طور که می‌گویم «دیگر عاشقت نیستم»، در قلبم هم، در این دلِ لجوجِ بی‌قرار، واقعاً عاشقت نباشم…

𝙰
375
منم باورم نمیشد

𝙰
375
چی بگم