️✨کــلبـہ دلـتنگی ســتاره️✨
Kanalga Telegram’da o‘tish
✍️ ایــنجا، ڪـلمات حـ♡ـرف دل مـناند… نـوشـتـہ هـایی از ستـ✯ـارہ ، برای دلهـای شبـیـہ ستـ✯ـارہ
Ko'proq ko'rsatish1 958
Obunachilar
+324 soatlar
+127 kun
+3830 kun
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+56
0 kanalda
Avgust '26
+94
2 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+120
1 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+137
3 kanalda
Get PRO
May '26
+52
5 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+33
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+3
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+54
4 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+29
3 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+122
4 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+139
6 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+105
3 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+141
5 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+175
3 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+179
2 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+152
7 kanalda
Get PRO
May '25
+180
6 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+118
4 kanalda
Get PRO
Mart '25
+109
4 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+174
6 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+189
5 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+442
11 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+489
18 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+382
9 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+94
7 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+49
9 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+42
4 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+18
0 kanalda
Get PRO
May '24
+1 561
0 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+18
0 kanalda
Get PRO
Mart '24
+8
1 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+13
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+5
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+2 265
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+5
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+306
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 15 Sentabr | 0 | |||
| 14 Sentabr | +5 | |||
| 13 Sentabr | +3 | |||
| 12 Sentabr | +3 | |||
| 11 Sentabr | +7 | |||
| 10 Sentabr | +2 | |||
| 09 Sentabr | +3 | |||
| 08 Sentabr | +5 | |||
| 07 Sentabr | +6 | |||
| 06 Sentabr | +4 | |||
| 05 Sentabr | +3 | |||
| 04 Sentabr | +4 | |||
| 03 Sentabr | +2 | |||
| 02 Sentabr | +3 | |||
| 01 Sentabr | +6 |
Kanal postlari
| 2 | به نام پدر…
امروز میخوام برای تو بنویسم؛
برای تو، بابای مهربونم…
برای تنها مردی که هیچ وقت حتی یک لحظه شک نکردم که نمیتونم بهش تکیه کنم.
برای مردی که ستون واقعی این خونه بود؛
همون کسی که اگر همه ی دنیا بهم پشت می کرد، میدونستم هنوز یک نفر هست که پشت من میایسته.
بابایی…
تو خیلی شکستی تا من نشکنم…
خیلی وقت ها افتادی تا من زمین نخورم…
هر جایی که من زخمی شدم، تو شدی مرهمم.
هر جایی که خسته شدم، تو شدی قوت قلبم.
هر وقت لبخندم کم رنگ شد، تو یه جوری دوباره منو خندوندی که انگار هیچ غمی توی دنیا وجود نداره.
شاید هیچ وقت نفهمیدم پشت اون لبخندهای آرومت، چندتا نگرانی قایم شده بود…
نفهمیدم چند شب به خاطر
آینده ی من بیدار موندی،
چندبار خودت از چیزی گذشتی تا من چیزی کم نداشته باشم،
چند بار دلت خواست خسته باشی، اما نشون ندادی؛
چون قرار بود بابا باشی…
و باباها انگار حق ندارن خسته بشن!
امروز که روز تولد توئه،
دلم می خواد به جای اینکه فقط تولدت رو تبریک بگم،
از خدا تشکر کنم.
تشکر کنم که منو دخترِ پدری مثل تو کرد.
پدری که هر جایی با افتخار میتونم بگم:
«من دختر این مَردم.»
نمی دونم چطور باید جواب تمام سالهایی رو بدم که برای من گذاشتی…
چطور باید جبران کنم
تمام صبح هایی رو که
زودتر از من بیدار شدی،
تمام شبهایی که دیرتر از من خوابیدی،
تمام نگرانی هایی که به روی خودت نیاوردی،
تمام آرزوهایی که شاید برای خودت داشتی و خیلیهاشون رو گذاشتی کنار تا آرزوهای منو بسازی.
بابا…
هرچی قد تو خمیدهتر شد،
قد من ایستادهتر شد.
هرچی دست هات خستهتر شد،
دنیای من امن تر شد.
و من تازه دارم میفهمم پشت تمام چیزهایی که امروز دارم،
چقدر «تو» ایستادهای.
پشت اعتمادبه نفسم، تو بودی.
پشت دلگرمی هام، تو بودی.
پشت خیلی از موفقیتهام، دست های تو بود که شاید هیچ وقت دیده نشد.
من خیلی جاها به خودم افتخار کردم،
اما امروز بیشتر از همیشه به تو افتخار میکنم؛
به مردی که خودش رو خسته کرد تا دخترش خستگی رو کمتر بفهمد.
بابا،
اگر امروز من بلدم روی پای خودم بایستم،
اگر یاد گرفتم کم نیارم،
اگر یاد گرفتم از زمین خوردن نترسم،
همه رو از تو یاد گرفتم.
از مردی که خودش بارها زمین خورد،
اما اجازه نداد من از دیدن زمین خوردنش بترسم.
تو به من یاد دادی قوی بودن یعنی چی
یعنی وقتی زندگی سخت میگیره،
آدم باز هم دست عزیزش رو محکمتر بگیره.
یعنی وقتی خودت خسته ای،
لبخندت رو از کسی که دوستش داری دریغ نکنی.
امروز تولد توست…
و من آرزو میکنم خدا به اندازه ی تمام روزهایی که برای من زندگی کردی،
برای خودت روزهای خوب بنویسه.
آرزو میکنم از این به بعد،
بیشتر بخندی،
بیشتر استراحت کنی،
کمتر نگران باشی
و بیشتر شاهد نتیجه ی تمام زحمت هات باشی.
دلم میخواد یه روزی بشینی کنارم،
نگاهم کنی و ببینی اون دختر کوچولویی که یه روز دستش رو میگرفتی،
حالا بزرگ شده،
روی پای خودش ایستاده
و هنوز هم وقتی دنیا سخت میگیره،
دلش میخواد برگرده به همون آغوشی که از بچگی امن ترین جای دنیا براش بوده.
بابا جونم…
شاید نتونم هیچ وقت تموم
زحمت هات رو جبران کنم،
شاید هیچ کلمه ای برای تشکر از تو کافی نباشه،
اما یک چیز رو همیشه با افتخار میگم:
من هرجا که باشم، هرچقدر که بزرگ بشم، هرچقدر که موفق بشم، باز هم با افتخار میگم…
من دخترِ توام.
و اگر روزی از من بپرسن بزرگترین افتخارت توی زندگی چیه،
شاید از خیلی چیزها حرف بزنم،
اما تهِ همهی جواب هام میرسم به یک جمله:
اینکه دخترِ مردی شدم که تمام عمرش تلاش کرد من خوشبخت باشم.
تولدت مبارک،
بابای عزیزتر از جونم… 🤍
الهی سایه ات اونقدر بالای سرمون بمونه که سال ها بعد،
وقتی موهای من هم سفید شده،
بتونم دستت رو بگیرم و بگم:
«بابا… من هنوزم همون دخترم که با بودنت، دلش قرصه.»
دوستت دارم بابا؛
بیشتر از چیزی که بلد باشم با کلمهها بگم.
و ممنونم…
برای تمام «خودت»
که پای من گذاشتی. ❤️
✍️ سـ✯ـتاره
✯ ─ ✯ ─ ✯
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 772 |
| 3 | Matn yo'q... | 523 |
| 4 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
احساسم به تو رو چه نامم؟
آرامش؟
امنیت؟
رفاقت؟
یا شاید چیزی فراتر از تموم این واژهها…
بعضی آدما رو نمیشه فقط رفیق صدا زد؛ چون حضورشون،
بیشتر از یه رفاقت ساده معنی داره.
میشن همون آدمی که وقتی دنیا شلوغ میشه،
دلت میخواد فقط کنارش بشینی
و برای حال دلت
هیچ توضیحی ندی.
تو برای من از همون آدمایی…
نمی دونم از کِی و کجا،
اما یه روز به خودم اومدم و دیدم
کنار تو لازم نیست همیشه قوی باشم.
لازم نیست لبخند بزنم وقتی دلم گرفته،
لازم نیست قبل از هر حرف
هزار بار به این فکر کنم که
مبادا قضاوت بشم.
میدونی تو برای آروم کردن من
کار عجیبی نکردی…
فقط بودی.
و گاهی همین بودن،
از هزارتا جمله ی دلگرمکننده
بیشتر میارزه.
تو برای من فقط یه رفیق نیستی؛
یه ستونی…
از اون ستون هایی که
آدم شاید هر روز بهشون تکیه نکنه،
اما ته دلش می دونه
اگر یه روز خسته شد،
اگر یه روز کم آورد،
اگر یه روز دنیا زیادی سنگین شد،
هنوز جایی هست
که میتونه بهش تکیه کنه.
کنار تو حتی سکوت هم غریبه نیست.
میشه حرف نزد
و باز هم احساس کرد فهمیده شدی.
میشه خسته بود، بیحوصله بود،
اما باز مطمئن بود
یه نفر هست که قرار نیست
برای حال بدت ازت توضیح بخواد.
تو از اون آدمایی هستی
که بودنشون رو نمیشه توضیح داد؛
باید تجربشون کرد.
مثل یه نفس عمیق
وسط شلوغیهای زندگی…
مثل یه آخیش
بعد تموم خستگی ها
مثل چراغی که لازم نیست
تموم تاریکی رو روشن کنه؛
همین که یه گوشه رو روشن نگه داره،کافیه.
و اگه یه روز ازم بپرسی
احساسم به تو چیه،
میگم: امنیت.
اما اگه بپرسی
امنیت یعنی چی؟
میگم:
یعنی وقتی کنار تو هستم،
لازم نیست مراقب شکستن خودم باشم.
یعنی میدونم
میتونم حرف بزنم، سکوت کنم،
میتونم خودم باشم
و باز هم همون رفیق تو بمونم.
و چه حس عجیبیه
وقتی توی این دنیای شلوغ،
آدمی رو پیدا میکنی
که سکوتت آزارش نمیده،
حرفت رو علیه خودت استفاده نمیکنه و قضاوتت نمیکنه.
خلاصه بگم
ممنونم که امن موندی.
ممنونم که شنیدی ،که فهمیدی،
حتی جاهایی که خودم
نتونستم چیزی رو توضیح بدم.
و شاید زیباترین تعریف من از تو
همین باشه:
تو فقط رفیق نیستی؛
تو همون آدمی هستی که
میشه کنارش
بیدفاع بود، بینقاب بود،
خودِ واقعی بود و نترسید.
اگه یه روز کسی ازم پرسید
توی این همه آدم،
چی برات باارزشتره؟
شاید اسم تو رو نیارم…
فقط بگم:
یه رفیق دارم،
که بودنش
به من یاد داده هنوز میشه
به بعضی آدما
با خیال راحت اعتماد کرد.
و اگه بخوام تموم احساسم رو
توی یه جمله خلاصه کنم:
تو امن ترین آدمی هستی
که دلم توی زندگی اش پیدا کرده؛
نه فقط چون کنارمی،
بلکه چون کنار تو،
خودِ واقعی من
احساس امنیت میکنه.
✍️سـ✯ـتاره
✯ ─ ✯ ─ ✯
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 848 |
| 5 | به نظرم خیلی قشنگه که :
وقتے پیداش ڪردے
یادت نرہ ڪہ چقدر دنبالش میگشتی
حالا هرچیزے میتونہ باشہ
پول... عشق... آرامش و...
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 255 |
| 6 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
عزیزِ آسمانیِ من…
از آسمان چه خبر؟
آنجا دیگر غمی نیست؟
دیگر کسی دلت را نمی شکند؟
دیگر شب هایت با بغض و اشک صبح نمیشود؟
بگو…
آیا خدا را دیدی؟
عزیز آسمانی من،
آنجا دلت برای زمین تنگ می شود؟
برای آدمهایی که دوستشان داشتی؟
برای صداهایی که دیگر نمی شنوی؟
برای خانهای که روزی گرمای بودنت را داشت
و حالا جای خالی ات،
بیشتر از هر چیزی در آن به چشم میآید؟
بگو…
آیا آنجا همیشه لبخند مهمان لبانت است؟
دیگر خبری از دلگرفتگی نیست؟
دیگر کسی نمیتواند قلب مهربانت را بشکند؟
دیگر مجبور نیستی وانمود کنی حالت خوب است
وقتی از درون، هزار تکه شدهای؟
کاش میشد فقط یک شب،
فقط برای چند دقیقه،
آسمان را کنار بزنم
و تو را ببینم…
ببینم آرامی.
ببینم هنوز چشمهایت میخندند.
ببینم آنهمه خستگی بالاخره از شانههایت افتاده.
دلم میخواهد اگر صدایم به آسمان میرسد،
فقط یک چیز به تو بگویم:
اینجا هنوز یادت زنده است…
هنوز بعضی وقت ها بی اختیار
دنبال صدایت می گردیم،
هنوز بعضی خاطره ها
بیخبر از راه میرسند
و جای خالی ات را
وسط تمام دلتنگیهایم مینشاند.
عزیز آسمانی من،
اگر آن بالا کسی از تو پرسید
زمین چطور بود؟
نگو همه چیز زیبا بود…
بگو زمین،
با تمام زیبایی هایش،
گاهی بیرحمانه سخت بود.
اگر از تو پرسیدند
ارزش ماندن داشت؟
آرام لبخند بزن و بگو:
آره…
با همهی دردهایش،
با همهی رفتنها،
با همهی شبهای گریه،
باز هم لحظههایی داشت
که ارزش نفس کشیدن داشت.
و اگر روزی،
خدا اجازه داد
یک بار دیگر به زمین نگاه کنی،
فقط بدان
اینجا کسی هست
که هنوز گاهی سرش را بالا میگیرد،
به آسمان خیره میشود
و آرام زیر لب میگوید:
عزیز آسمانی من…
اگر صدایم را میشنوی،
بدان که هنوز دلم برایت تنگ میشود…
خیلی بیشتر از چیزی که
کلمات بتوانند بگویند.
شاید روزی دوباره همدیگر را ببینیم…
تا آن روز، تو را به آسمان میسپارم
و خودم با خاطرههایت میمانم.
✍️سـ✯ـتاره
✯ ─ ✯ ─ ✯
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 472 |
| 7 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
میترسم از آدمهایی که دست میگذارند روی تنهاییات…
مجوزِ ورود میگیرند،
آرامآرام خودشان را به دنیایت نزدیک میکنند
و درست وقتی به بودنشان عادت کردی،
تنهاتر از همیشه رهایت میکنند…
از آدمهایی که ساده میگیری بودنشان را…
بیحساب دوستشان داری،
بیمنت برایشان میمانی،
و فقط دلت خوش است که هستند؛
اما یک روز چشم باز میکنی
و میبینی همان آدمهایی که قرار بود
دلخوشیِ لحظههایت باشند،
شدهاند دلیلِ سخت گذشتنِ روزهایت…
میترسم از آدمهایی که برایشان کوهِ معرفت میشوی؛
برای بودنشان، تمامِ خودت را خرج میکنی؛
وقتی همه میروند، تو میمانی،
وقتی دلشان میگیرد، شانه میشوی،
وقتی زمین میخورند، دستشان را میگیری…
اما وقتی خودت روزی
به شانهای برای تکیه دادن احتیاج داری،
همان آدمها
با آتشفشانِ بیمعرفتیشان
تمام آرامشت را به آتش میکشند.
میترسم از آدمهایی که
خودشان را شبیه امنترین آدمِ دنیا نشان میدهند،
اما آخرِ قصه
همانها میشوند دلیلِ اینکه
دیگر به هیچکس اعتماد نکنی.
شاید برای همین است که
گاهی دلم میخواهد
هیچکس وارد دنیایم نشود…
نه اینکه از آدمها بیزار باشم؛
نه…
فقط از رفتنشان خستهام.
از آدمهایی که میآیند،
تنهاییات را از یادت میبرند،
دلت را به بودنشان گره میزنند
و درست همان روزی که
بیشتر از همیشه به ماندنشان نیاز داری،
میروند…
من از تنهایی نمیترسم؛
از آدمهایی میترسم که
میآیند و تنهاییات را از یادت میبرند،
به تو یاد میدهند دوباره اعتماد کنی،
دوباره دل ببندی،
دوباره برای کسی
از خودت بگذری…
و بعد،
خودشان میشوند
دلیلِ تمام آن تنهایی…
شاید بدترین درد همین باشد؛
اینکه یک نفر را
آنقدر خوب بفهمی،
آنقدر دوستش داشته باشی،
آنقدر برایش بمانی،
که آخرِ قصه بفهمی
او حتی ارزشِ ماندنت را هم نفهمیده…
آدمها عجیباند…
گاهی برای یک نفر
تمامِ دنیا میشوی،
اما برای همان آدم،
یک روز
به سادهترین شکل ممکن
تمام میشوی و میروی…
و من هنوز میترسم…
از آدمها،
از دل بستن،
از عادت کردن،
از خاطره ساختن،
از «تو فرق داری» گفتنها…
چون فهمیدهام
گاهی همان آدمهایی که فکر میکنی
قرار است مرهمِ زخمهایت باشند،
خودشان میشوند
عمیقترین زخمی که
تا مدتها
در سکوت با خودت حمل میکنی .
✍️سـ✯ـتاره
✯ ─ ✯ ─ ✯
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 791 |
| 8 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
تا حالا دقت کردین؟
آدمبرفی رو همون شالگردنی که گرمش میکرد، کشت…
عجیبه، نه؟
گاهی چیزی که فکر میکنی قراره نجاتت بده،
همون چیزیه که آرومآروم نابودت میکنه.
آدمها هم همینن…
گاهی دستهایی که به سمتت دراز میشن،
ظاهرشون دستِ رفاقته،
اما وقتی دستت رو میذاری توی دستشون،
به جای اینکه بلندت کنن،
خنجری میزنن که زخمش از صد تا دشمن بیشتر میسوزه.
بعضیها انگار آدمها رو آدم نمیبینن…
وسیله میبینن.
یکی رو برای پر کردن تنهاییشون میارن،
یکی رو برای روز مبادا نگه میدارن،
و یکی رو میشکنن تا خودشون احساس قدرت کنن.
و بعد خیلی راحت میگن:
«زندگیه دیگه… پیش میاد!»
نه…
زندگی نیست، انتخابه.
انتخاب میکنی نزدیک بشی،
اعتماد کنی، بمونی،
و حتی انتخاب میکنی دلِ یه آدم رو بشکنی.
اما با همهی زخمهایی که خوردم،
هنوز باور دارم آمدن هیچکس به زندگی ما بیحکمت نیست.
بعضیها میشن فردِ زندگی،
بعضیها دردِ زندگی،
و بعضیها فقط میان تا یه درس بزرگ بهمون بدن؛
اینکه قلبت رو نباید دست هر کسی بسپاری.
من هنوز همون آدمم…
فقط دیگه مثل قبل ساده اعتماد نمیکنم.
دیگه هر لبخندی رو نشونهی محبت نمیبینم
و برای هر کسی از خودم تکهای باقی نمیذارم.
نه اینکه سنگ شده باشم…
فقط یاد گرفتم
آدمها همیشه همون چیزی که نشون میدن نیستن.
شاید بزرگترین درسی که از آدمها گرفتم همین بود؛
مهربون بمون، اما ساده نباش.
اعتماد کن، اما چشمبسته نه.
دوست داشته باش،
اما خودت رو وسطِ دوست داشتن گم نکن.
و شاید برای همینه که امروز،
بیشتر از قبل حواسم به دلِ آدمهاست.
چون چیزی که برای ما یه رفتار یا حرف ساده است،
ممکنه برای یه نفر
سالها طول بکشه تا فراموش بشه.
دلِ آدمها اسباببازی نیست…
وقتی کسی بهت اعتماد میکنه،
در واقع یه قسمت از خودش رو دستت میسپره.
اگر نمیتونی مرهم باشی،
زخم نباش.
و اگر نمیتونی قدرِ یه دل رو بدونی،
لطفاً…
دست به دلش نزن.
چون بعضی دلها
وقتی یکبار میشکنن،
شاید دوباره لبخند بزنن،
دوباره دوست داشته باشن،
دوباره اعتماد کنن…
اما هیچوقت
دقیقاً مثل روز اولشون نمیشن.
هیچوقت…
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 693 |
| 9 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
یه وقتایی با خودم فکر میکنم…
کاش توی این دنیا، یه نفر بود که دنیا رو درست مثل من میدید.
یکی که لازم نباشه برای فهمیدنِ حالم، هزار بار حرف بزنم.
یکی که قبل از اینکه بگم «ناراحت شدم»، از سکوت و نگاهم بفهمه.
یکی که بلد باشه مراقب دلِ آدمی باشه که دوستش داره.
راستش…
دیگه خستهام.
از اینکه هر بار بشینم و توضیح بدم کدوم حرف درد داشت، کدوم رفتار دلم رو شکست، کدوم بیتفاوتی تا چند شب خواب رو از چشمام گرفت.
آدمی که بعد از این همه باهم بودن، هنوز نمیدونه چی دلت رو میشکنه، بعیده یه روزی بخواد بفهمه…
اونجاست که میفهمی بعضی زخمها رو فقط باید خودت مرهم بذاری.
من هم همین کار رو کردم…
بارها خودم، خودم رو از زیر آوار جمع کردم.
تنها راه رفتم، اشتباه کردم، بخشیدم، گریه کردم، خندیدم، زمین خوردم و هربار دوباره بلند شدم.
شاید خیلیها با آدمی که امروز هستم کنار نیان،
اما این «منِ امروز»، حاصل تمام جنگهای بیصداییه که کسی ندید.
برای همین، دوستش دارم.
آدما شبیه هم نیستن…
یکی با یه اتفاق فرو میریزه،
یکی بیحس میشه،
یکی میشکنه،
یکی لبخند میزنه و دردش رو قایم میکنه…
کاش قبل از قضاوت، یادمون باشه که هیچکس، درد رو شبیه دیگری زندگی نمیکنه.
اما اعتراف میکنم…
یه وقتایی انقدر زمین خوردم که شبیه همون بچهای شدم که هر بار میخوره زمین، اشک توی چشمهاش جمع میشه، لبش میلرزه، اما زیر لب با خودش میگه:
«اصلا دردم نیومد…»
ولی نه…
دردم میاد.
خیلی هم درد میاد…
ولی فقط یاد گرفتم همهی دردها رو فریاد نزنم.
و هنوز یه چیز برام عجیبه…
اینکه بعضیا وقتی میبینن خستهای، به جای اینکه دستت رو بگیرن، هلت میدن سمت سقوط.
و عجیبتر از اون اینه که با همهی زخمایی که از آدما خوردم، هنوز دلم نمیاد شبیه خودشون باشم.
هنوز دلم نمیخواد دل کسی رو بشکنم؛ حتی اگه دل خودم بارها شکسته باشه.
و آخرش فقط یه چیز رو باور دارم…
دنیا حافظهی عجیبی داره.
هیچ اشکی،
هیچ آهی،
و هیچ دلِ شکستهای گم نمیشه.
شاید زمانش طول بکشه،
اما زندگی، آدمها رو یه روز روبهروی ردِ قدمهایی که روی دل دیگران گذاشتن، قرار میده.
پس…
اگر روزی کسی دلش رو به دستت سپرد،
باهاش مهربون باش.
بعضی دلها وقتی میشکنن، شاید دوباره بتپن…
اما هیچوقت، مثل روز اول نمیشن.
هیچ وقت…
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 806 |
| 10 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
من همینم…
بلد نیستم به هر کسی بگم «دوستت دارم».
اصلاً این جمله برای من یه مشت حروف کنار هم نیست که هر وقت دلم خواست خرجش کنم.
من حتی وقتی به اندازهی همین دو کلمه هم کسی رو دوست ندارم، نمیتونم بهش بگم «دوستت دارم».
زبونم نمیچرخه.
دلم اجازه نمیده.
انگار به خودم بدهکار میشم.
اگه یه روز بهت گفتم دوستت دارم، بدون قبلش هزار بار توی دلم تکرارش کردم.
بدون که از روی احساسِ یه لحظه یا هیجانِ یه روز نبوده.
من آدمِ حرفهای بزرگ و احساسهای الکی نیستم.
نمیتونم رو به روی یکی لبخند بزنم، قربون صدقش برم، اما پشت سرش یه آدم دیگه باشم.
نمیتونم محبت رو بازی کنم.
نمیتونم نقش آدمایی رو بازی کنم که امروز عاشقن، فردا غریبه.
من یا دلم با یکی هست، یا نیست.
حد وسطش رو بلد نیستم.
شاید برای همین آدمِ راحتی نباشم.
شاید خیلی وقتها سرد به نظر بیام.
شاید فکر کنن بیاحساسم، مغرورم چون مثل بقیه هر دقیقه ابراز علاقه نمیکنم.
اما حقیقت اینه که وقتی کسی وارد دلم میشه، دیگه فقط یه آدم معمولی نیست.
براش وقت میذارم، نگرانش میشم، هواش رو دارم، و تا جایی که از دستم بر بیاد، کنارش میمونم.
من اهل نصفه دوست داشتن نیستم.
اهل رابطههای مصلحتی نیستم.
اهل این نیستم که تا وقتی به نفعمه کنار کسی باشم.
اگه یه روز دستت رو گرفتم، تا جایی که توان داشته باشم، رهاش نمیکنم.
اگه یه روز گفتم «هواتو دارم»، واقعاً هواتو دارم.
و اگه گفتم «دوستت دارم»…
بدون این جمله از ته دل اومده؛ همون دلی که خیلی سخت به کسی جا میده، اما وقتی جا داد، تا پای جون پای همون آدم میایسته.
من همینم.
شاید ابراز احساساتم کم باشه، اما احساسی که دارم، عمیقه.
برای همین ترجیح میدم به جای هزار بار گفتنِ «دوستت دارم»، یه بار بگمش و تا آخر، ثابتش کنم.
شاید بزرگترین ایرادم همین باشه…
که احساسم رو راحت خرج نمیکنم.
اما حداقل یه چیز رو خوب بلدم؛
هیچوقت کسی رو با کلمههایی که اندازهی احساسم نیست، فریب نمیدم.
من همینم…
کم میگم، اما هر چی میگم، از ته دلمه.
برای همین، اگر یه روز از زبونم شنیدی «دوستت دارم»، بدون این جمله ارزون به دستت نرسیده.
من بلد نیستم با کلمهها دل کسی رو خوش کنم.
یا چیزی نمیگم…
یا اگر گفتم “دوستت دارم”، دیگه تمام تلاشم اینه که هر روز ثابتش کنم؛ چون برای من، ارزشِ “دوستت دارم” به گفتنش نیست…
به پایبند بودنشه.
آره…
همینقدر ساده اما همینقدر سخت.
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 539 |
| 11 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
میدونی…
یه وقتایی آدم انقدر از توضیح دادن خسته میشه که ترجیح میده سکوت کنه.
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشه، نه…
فقط میبینه هرچی بیشتر خودش رو توضیح میده، کمتر فهمیده میشه.
یه جایی از زندگی میرسی که دیگه دلت نمیخواد به کسی ثابت کنی ناراحتیهات واقعیان.
دیگه نمیخوای برای اشک هات دلیل بیاری، برای سکوتت توضیح بدی یا برای رفتنت توجیه پیدا کنی.
آدم خسته میشه…
از اینکه همیشه خودش درک کنه اما کمتر درک بشه.
همیشه هوای بقیه رو داشته باشه اما موقع زمین خوردن، دست خودش خالی بمونه.
راستش رو بخوای منم یه زمانی فکر میکردم محبت کردن کافیه.
فکر میکردم هرچقدر بیشتر خوبی کنی، همونقدر خوبی میبینی.
اما زندگی بهم یاد داد بعضی آدما حتی وقتی قلبت رو کف دستت میذاری، باز هم قدرش رو نمیدونند.
بعضیا میان، زخمی میکنن و میرند.
بعضیا قول میدن و فراموش میکنند.
بعضیا میموند اما فقط برای شکستن.
و تو میمونی با یه عالمه خاطره و یه قلبی که باید خودت جمعش کنی.
گاهی شبها به آدمایی فکر میکنم که یه روزی همهی دنیام بودن و امروز حتی حال منم براشون مهم نیست.
عجیبه نه؟
یه روز برای بودنشون دعا میکردی،
امروز برای فراموش کردنشون.
یه روز با یه پیامشون آروم میگرفتی و با بودنشون دلگرم میشدی،
اما امروز حتی نمیدونی توی شلوغی روزاشون، لحظهای به یادت میفتن یا نه.
اما میدونی قشنگترین قسمت ماجرا چیه؟
اینکه با همهی شکستن ها، با همهی اشک ها و شببیداریها، هنوز بلند میشی.
هنوز لبخند میزنی.
هنوز مهربونی رو از دلت بیرون نمیندازی.
شاید مثل قبل ساده نباشی…
شاید دیگه به هرکسی اعتماد نکنی…
شاید دیگه همهی حرفات رو به هرکسی نزنی…
اما قویتر شدی.
من یاد گرفتم بعضی آدمها قرار نیست تا آخر مسیر کنارمون بمونند.
اومدن که یه درس بدن و برن.
و حالا اگر کسی موند، قدرش رو میدونم.
اگر رفت، راهش رو باز میذارم.
چون آرامشی که بعد از این همه طوفان به دست آوردم، ارزشش بیشتر از جنگیدن برای آدم هاییه که هیچوقت نخواستن منو بفهمند.
و آخرش فقط یه چیز رو فهمیدم:
گاهی بزرگترین انتقام، خوشبخت شدنه.
گاهی بهترین پاسخ، سکوت کردنه.
و گاهی قشنگترین عشق، دوست داشتن خودته…
رفیق…
مراقب قلبت باش.
بعضی زخمها خوب میشن، اما جای بعضی آدمها،
نه روی تن… روی روح آدم میمونه.
و ردِ بعضی دردها،
هیچوقت کاملاً پاک نمیشه.
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 693 |
| 12 | Matn yo'q... | 1 376 |
| 13 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
یکی بود، یکی نبود…
قصهها همیشه با همین چند کلمه آغاز میشوند؛
اما هیچکس نگفت
بعضی قصهها
تمام میشوند،
بیآنکه پایانشان را کسی نوشته باشد.
یکی بود…
که آمد
و به خانهی خاموش دلم
رنگِ بودن زد.
یکی نبود…
از همان روزی که فهمید
دوست داشتن،
ماندن میخواهد
نه وعده.
روزها گذشت…
آنقدر که خیال کردم
این قصه،
پایانش شبیه آغازش خواهد بود.
اما روزی از او پرسیدم:
اگر همهی راه سخت شد،
باز هم کنارم میمانی؟
لبخندی زد…
از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه خداحافظیاند
تا امید.
آن روز
برای اولین بار فهمیدم
بعضی جوابها
پیش از آنکه گفته شوند،
تمامِ آرامش آدم را میگیرند.
او رفت…
بیآنکه در را محکم ببندد،
بیآنکه حتی
جای قدمهایش را از خاطرهها جمع کند.
درست مثل غروب
که بیصدا
روشنی را با خودش میبرد.
میگویند
روزها از روی دلت عبور میکنند
و درد را با خود میبرند…
اما بعضی رفتنها
نه دردند،
نه خاطره؛
بخشی از خودِ آدماند
که هیچ روزی از دل ادم عبور نمیکنند
و زمان
فقط یاد میدهد
چگونه با جای خالیِ بعضی آدمها
زندگی کنی.
حالا اگر دوباره
کسی از من بپرسد
قصهی عاشقیات چه شد؟
فقط لبخند میزنم و میگویم:
یکی بود…
که نامش
تمامِ قصهی من بود؛
و یکی نبود…
که از آن روز،
هر قصهای را که آغاز کردم،
به نامِ او
ناتمام گذاشتم.
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 643 |
| 14 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
یکی بود، یکی نبود…
قصهها همیشه با همین چند کلمه آغاز میشوند؛
اما هیچکس نگفت
بعضی قصهها
تمام میشوند،
بیآنکه پایانشان را کسی نوشته باشد.
یکی بود…
که آمد
و به خانهی خاموش دلم
رنگِ بودن زد.
یکی نبود…
از همان روزی که فهمید
دوست داشتن،
ماندن میخواهد
نه وعده.
روزها گذشت…
آنقدر که خیال کردم
این قصه،
پایانش شبیه آغازش خواهد بود.
اما روزی از او پرسیدم:
اگر همهی راه سخت شد،
باز هم کنارم میمانی؟
لبخندی زد…
از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه خداحافظیاند
تا امید.
آن روز
برای اولین بار فهمیدم
بعضی جوابها
پیش از آنکه گفته شوند،
تمامِ آرامش آدم را میگیرند.
او رفت…
بیآنکه در را محکم ببندد،
بیآنکه حتی
جای قدمهایش را از خاطرهها جمع کند.
درست مثل غروب
که بیصدا
روشنی را با خودش میبرد.
میگویند
روزها از روی دلت عبور میکنند
و درد را با خود میبرند…
اما بعضی رفتنها
نه دردند،
نه خاطره؛
بخشی از خودِ آدماند
که هیچ روزی از دل ادم عبور نمیکنند
و زمان
فقط یاد میدهد
چگونه با جای خالیِ بعضی آدمها
زندگی کنی.
حالا اگر دوباره
کسی از من بپرسد
قصهی عاشقیات چه شد؟
فقط لبخند میزنم و میگویم:
یکی بود…
که نامش
تمامِ قصهی من بود؛
و یکی نبود…
که از آن روز،
هر قصهای را که آغاز کردم،
به نامِ او
ناتمام گذاشتم.
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 |
| 15 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
یه وقتهایی آدم دلش میخواد تمام ردّ زخمهاش رو پنهان کنه؛
انگار اگر کسی دردهاش رو نبینه، خودش هم میتونه فراموششون کنه.
دلش میخواد از گذشته فاصله بگیره،
از شبهایی که تا صبح با بغض سر کرده،
از آدمهایی که اومدن و سهمشون فقط یه جای خالی بود.
اما من هیچوقت نتونستم از زخمهام فرار کنم…
سالها کنار زخمهام زندگی کردم.
با روزهایی که فکر میکردم دیگه توان ادامه دادن ندارم.
با لحظههایی که از شدت خستگی، سکوت تنها پناه من بود.
با دلتنگیهایی که بیصدا گوشهای از قلبم جا خوش کردن و هیچوقت کامل نرفتن.
زخمهای من فقط درد نیستن؛
هر کدومشون یه تکه از راهی هستن که پشت سر گذاشتم.
یادگار جنگهایی که هیچکس ازشون خبر نداشت.
جنگهایی که توی سکوت اتفاق افتادن و تنها شاهدشون قلبی بود که بارها شکست، اما هر بار از نو تپید.
وقتی به زخمهام نگاه میکنم، غصه نمیخورم.
یادم میاد چند بار از نو شروع کردم.
چند بار از دل ویرونههای روحم بلند شدم و تکههای خودم رو دوباره کنار هم گذاشتم.
یادم میاد که چقدر سخت گذشت و با این حال، هنوز اینجام.
شاید بعضی زخمها هیچوقت خوب نشن.
شاید بعضی دردها تا آخر عمر گوشهای از وجود آدم بمونند.
اما یاد گرفتم باهاشون نجنگم.
فهمیدم بعضی دردها برای فراموش شدن نیستن؛
اومدن تا یادمون بندازن از چه راهی گذشتهایم.
برای همین، دیگه از زخمهام فرار نمیکنم…
نه به خاطر دردی که بهم دادن،
به خاطر آدمی که از من ساختن.
آدمی که فهمید بعد از هر شکستن، هنوز هم میشه ایستاد.
هنوز هم میشه نفس کشید.
هنوز هم میشه با قلبی پر از ترک، زندگی کرد و ادامه داد.
و اگر یه روز دیدی آرومم،
اگر دیدی لبخند میزنم و چیزی از طوفانهای درونم نمیگم،
فکر نکن بیدردم…
فقط یاد گرفتم زخمهام رو مثل مدالهای پنهان زندگیم با خودم حمل کنم؛
چون هر کدومشون گواه این حقیقته که من بارها شکستم…
و هر بار، دوباره خودم رو از دل همون شکستگیها ساختم.
آدمها شاید فقط لبخند امروز من رو ببینند؛
اما من هر بار که به زخمهام نگاه میکنم.
تمام روزهایی رو به یاد میارم که زندگی با همهی سختیهاش نتونست من رو از پا بندازه.
برای همین…
من همهی زخمهام رو دوست دارم.
چون هر زخم،
نه نشانهی شکستِ من،
که گواهِ دوباره برخاستنِ من است.
آره…
بعضی زخمها درد نیستن؛
شناسنامهی آدماند.
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 697 |
| 16 | بگذار همه زخمم باشند...
وقتی تو این چنین مرحمی 🤍🫂
✯ ─ ✯ ─ ✯
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 315 |
| 17 | روز قلم
روزِ جوهر نیست…
روزِ حرفهاییست
که هیچوقت بلند گفته نشدند
و تنها روی سپیدیِ کاغذ
جرأتِ زندگی پیدا کردند.
چه کسی میداند
نوکِ یک قلم،
چند بار از سنگینیِ ناگفتهها شکسته است؟
چند بار میانِ جملهای نیمهتمام
از نفس افتاده،
و دوباره برخاسته
تا مرهمی باشد
برای دلی که راهی جز نوشتن نداشت.
قلم،
همیشه برای نوشتن نیست؛
گاهی آخرین پناهِ آدمیست
وقتی هیچ شانهای،
هیچ صدايی،
و هیچ آغوشی
پاسخِ دردهایش نیست.
شاید برای همین است
که بعضی نوشتهها خوانده نمیشوند…
زیسته میشوند.
روزِ قلم،
روزِ تمامِ واژههایی که
کسی را نجات دادند،
بیآنکه نامِ نویسندهشان
جایی ثبت شده باشد
✍️روز قلم، بر تمام آنان که با واژه، نوری هرچند کوچک در تاریکی میآفرینند، مبارک❤️
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 621 |
| 18 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
دلم گرفته؛
مثل هوای ابریِ شهری خاموش که خیابانهایش مدتهاست صدای خندهای را به خاطر نمیآورند.
دلم تنگ است؛
مثل آسمانِ بیستارهی شبِ زمستانی که حتی ماه هم دلش نمیآید از پشت ابرها سرک بکشد.
حالِ دلم خوب نیست؛
مثل شاخهای که تمام بهار را در انتظار شکوفه مانده و سهمش فقط بادهای سردِ آخرِ فصل شده است.
دلم خسته است؛
مثل چراغِ کمنوری که تمام شب را برای رهگذری روشن مانده، اما هیچکس از کنارش نگذشته است.
سکوت درونم سنگین است؛
مثل خانهای قدیمی که سالهاست پنجرههایش رو به هیچ صبحی باز نشدهاند.
گاهی احساس میکنم تمام واژهها از من فاصله گرفتهاند؛
انگار حتی بغض هم دیگر حوصلهی شکستن ندارد و فقط آرام، گوشهای از سینهام نشسته و نفس کشیدن را سختتر میکند.
دلم برای خودِ سابقم تنگ شده؛
برای همان آدمی که با کوچکترین بهانهای لبخند میزد، به فردا فکر میکرد و هنوز چیزی در دلش زنده بود.
کاش میشد غم را جایی گذاشت و چند قدم سبکتر راه رفت.
کاش میشد دل را شست، از تمام دلتنگیها، از تمام حرفهای نگفته، از تمام انتظارهایی که هیچوقت به مقصد نرسیدند.
نمیدانم این اندوه از کجا آمده است؛
فقط میدانم آرامآرام در تمام لحظههایم ریشه دوانده؛
در نگاههایم، در سکوتهایم، در شبهای بیخوابیام و حتی در لبخندهایی که دیگر بیشتر شبیه تظاهرند تا شادی.
بعضی غمها انگار برای رفتن ساخته نشدهاند.
میآیند، آرام در جان آدم جا خوش میکنند و بعد، بیصدا، همهچیز را شبیه خودشان میکنند؛
رنگ روزها را، طعم خاطرهها را، حتی صدای خندهها را.
و من ماندهام میان این سکوتِ کشدار،
میان این شبِ بیانتها،
با دلی که دیگر نه چیزی میخواهد،
نه چیزی میگوید،
فقط آرام، در خودش فرو میرود؛
مثل آخرین برگِ پاییز که بیهیاهو از شاخه جدا میشود و در خیابانی خالی، گم میشود
و بعد از تمام این حرفها،
بعد از تمام این سکوتها،
بعد از تمام این دلتنگیهایی که حتی نامی برایشان پیدا نمیکنم،
هنوز همان یک جمله باقی میماند؛
حالِ دلم خوب نیست.
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 547 |
| 19 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
همیشه خیال میکردم سهم هر آدمی از دنیا،
باید یک «آدمِ موندنی» باشه.
یکی که وقتی دنیا از هر طرف خستهات کرده، فقط بودنش کافی باشه تا دلت آروم بگیره.
نه اینکه خودش، ادامهی همون خستگی باشه.
کسی که اگر زخمی بودی، مرهم بشه؛
نه اینکه زخمی تازه روی دلت بذاره..
دلم میخواست از انتخابش مطمئن باشم.
از اون آدمایی که هر بار بهشون فکر میکنی، بیشتر به انتخابت افتخار میکنی؛
نه اینکه شرمنده ی دلت بشی.
همیشه باور داشتم عشق،
جای جنگیدن نیست.
آدم باید کنار کسی احساس امنیت کنه، نه اینکه هر روز نگران رفتنش باشه.
عشق، اگر قرار باشه تمامش ترسِ از دست دادن باشه،
دیگه اسمش عشق نیست.
دلم میخواست یکی باشه که با خوب و بدم کنار بیاد.
همیشه معتقد بودم کسی که دلش میخواد ماه رو داشته باشه، باید نیمهی تاریکش رو هم دوست داشته باشه.
نمیشه فقط روزای خوب یه آدم رو خواست و تا سختی از راه رسید، جا زد
یکی که منو فقط برای خودم بخواد.
نه برای پر کردن تنهاییش،
نه برای منفعتش.
یکی که بمونه، چون دلش موندن رو انتخاب کرده، نه چون هنوز گزینه بهتری پیدا نکرده.
میخواستم موندن، تصمیمش باشه؛
نه اجبارش.
بعدها فهمیدم بزرگترین ثروت دنیا، پول نیست.
داشتنِ کسیه که دلش کنار دلِ تو آروم بگیره.
کسی که وقتی همهچیز از هم میپاشه،
پناه باشه، نه پناهجو.
شاید برای همینه که این روزا، بیشتر از هر زمان دیگهای فقیر شدیم.
نه فقیرِ پول…
فقیرِ آدم.
فقیرِ آدمهایی که بلد باشن موندن رو انتخاب کنن.
و دلهایی که بلد باشن بیحساب دوست داشته باشن.
شاید واسه همینه دیگه آرزوی بزرگی ندارم.
فقط دلم یه آدم میخواد که وقتی دنیا از هر طرف خستهام کرده،
دلیلِ نفس کشیدنم باشه،
نه دلیلِ بغضم.
یه آدم که کنارش لازم نباشه نقش بازی کنم، خودِ خودم باشم و از خودم بودن نترسم.
فقط دلم میخواد یه نفر، یه بار، منو از ته دل انتخاب کنه…
فردا هم،
پسفردا هم،
و هر روز بعد از اون،
باز هم انتخابم کنه.
نه از روی عادت.
نه از روی نیاز.
فقط از روی عشق.
برای همین، با اینکه خیلیا جیباشون پره، دلهاشون هنوز فقیره.
و به نظرم، هیچ فقری تلختر از نداشتن یه آدمِ موندنی نیست.
آره همینقدر تلخ اما واقعی…
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 606 |
| 20 | ☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
احساسم به تو را چه بنامم؟
دوست داشتن؟
عشق؟
نیاز؟
یا حسی که هنوز هیچ واژهای برایش پیدا نشده است؟
هر چه که هست، از آن جنس احساسهای معمولی نیست…
از آنهایی نیست که بیایند و بروند، یا با گذشت زمان رنگ ببازند.
تو در دل من شبیه ریشهای شدهای که آرام و بیصدا در تمام وجودم گسترده شده است.
گاهی فکر میکنم پیش از آمدنت، فقط نفس میکشیدم؛ اما بعد از تو فهمیدم زندگی یعنی چه.
فهمیدم بعضی آدمها میتوانند به روزها معنا بدهند.
میتوانند بیآنکه کنارمان باشند، دلیل لبخندمان شوند.
میتوانند از کیلومترها دورتر، حال دلمان را خوب کنند.
تو برای من فقط یک آدم نیستی…
تو خاطرهای هستی که هرگز کهنه نمیشود،
آرزویی هستی که هر روز بیشتر از قبل دوستش دارم،
و حضوری هستی که حتی در نبودنت هم احساس میشود.
گاهی میان شلوغی زندگی، بیاختیار لبخند میزنم.
مردم شاید فکر کنند دلیلش اتفاقی ساده بوده،
اما نمیدانند تنها چیزی که از ذهنم گذشته،
یاد تو بوده است.
یاد کسی که بیاجازه در تمام فکرها و احساساتم خانه کرده است.
عجیب است…
در دنیایی که همه چیز تاریخ انقضا دارد،
احساس من به تو هر روز تازهتر میشود.
نه تکراری میشود،
نه خستهکننده.
انگار قلبم هر روز دلیلی تازه برای دوست داشتنت پیدا میکند.
اگر روزی از من بپرسند بزرگترین داراییات چیست،
از هیچ ثروت و موفقیتی نام نمیبرم.
میگویم داشتن کسی که با فکرش آرام میشوم،
با خندهاش جان میگیرم،
و با خوشبختیاش احساس خوشبختی میکنم.
و حالا باز هم نمیدانم احساسم به تو را چه بنامم…
دوست داشتن؟
نه، این کلمه کوچکتر از احساس من است.
عشق؟
شاید…
اما عشق هم نمیتواند تمام آنچه در قلبم میگذرد را توضیح دهد.
پس فقط میگویم:
تو همان حس قشنگی هستی که هر بار به یادت میافتم،
قلبم آرامتر میتپد
و دنیا برای چند
لحظه زیباتر میشود…
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss | 1 807 |
