uz
Feedback
️✨کــلبـہ دلـتنگی ســتاره️✨

️✨کــلبـہ دلـتنگی ســتاره️✨

Kanalga Telegram’da o‘tish

✍️ ایــنجا، ڪـلمات حـ♡ـرف دل مـن‌اند… نـوشـتـہ هـایی از ستـ✯ـارہ ، برای دل‌هـای شبـیـہ ستـ✯ـارہ

Ko'proq ko'rsatish
1 897
Obunachilar
-224 soatlar
+97 kunlar
+6530 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Avgust '26
Avgust '26
+4
0 kanalda
Iyul '26
+120
1 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+137
3 kanalda
Get PRO
May '26
+52
5 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+33
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+3
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+54
4 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+29
3 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+122
4 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+139
6 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+105
3 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+141
5 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+175
3 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+179
2 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+152
7 kanalda
Get PRO
May '25
+180
6 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+118
4 kanalda
Get PRO
Mart '25
+109
4 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+174
6 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+189
5 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+442
11 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+489
18 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+382
9 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+94
7 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+49
9 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+42
4 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+18
0 kanalda
Get PRO
May '24
+1 561
0 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+18
0 kanalda
Get PRO
Mart '24
+8
1 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+13
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+5
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+2 265
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+5
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+306
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
01 Avgust+4
Kanal postlari
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ میدونی… یه وقتایی آدم انقدر از توضیح دادن خسته میشه که ترجیح میده سکوت کنه. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشه، نه… فقط میبینه هرچی بیشتر خودش رو توضیح میده، کمتر فهمیده میشه. یه جایی از زندگی میرسی که دیگه دلت نمیخواد به کسی ثابت کنی ناراحتی‌هات واقعی‌ان. دیگه نمیخوای برای اشک هات دلیل بیاری، برای سکوتت توضیح بدی یا برای رفتنت توجیه پیدا کنی. آدم خسته میشه… از اینکه همیشه خودش درک کنه اما کمتر درک بشه. همیشه هوای بقیه رو داشته باشه اما موقع زمین خوردن، دست خودش خالی بمونه. راستش رو بخوای منم یه زمانی فکر میکردم محبت کردن کافیه. فکر میکردم هرچقدر بیشتر خوبی کنی، همونقدر خوبی میبینی. اما زندگی بهم یاد داد بعضی آدما حتی وقتی قلبت رو کف دستت میذاری، باز هم قدرش رو نمیدونند. بعضیا میان، زخمی می‌کنن و میرند. بعضیا قول میدن و فراموش می‌کنند. بعضیا میموند اما فقط برای شکستن. و تو میمونی با یه عالمه خاطره و یه قلبی که باید خودت جمعش کنی. گاهی شب‌ها به آدمایی فکر میکنم که یه روزی همه‌ی دنیام بودن و امروز حتی حال منم براشون مهم نیست. عجیبه نه؟ یه روز برای بودنشون دعا میکردی، امروز برای فراموش کردنشون. یه روز با یه پیامشون آروم میگرفتی و با بودنشون دلگرم میشدی، اما امروز حتی نمیدونی توی شلوغی روزاشون، لحظه‌ای به یادت میفتن یا نه. اما میدونی قشنگ‌ترین قسمت ماجرا چیه؟ اینکه با همه‌ی شکستن ها، با همه‌ی اشک ها و شب‌بیداری‌ها، هنوز بلند میشی. هنوز لبخند میزنی. هنوز مهربونی رو از دلت بیرون نمیندازی. شاید مثل قبل ساده نباشی… شاید دیگه به هرکسی اعتماد نکنی… شاید دیگه همه‌ی حرفات رو به هرکسی نزنی… اما قوی‌تر شدی. من یاد گرفتم بعضی آدم‌ها قرار نیست تا آخر مسیر کنارمون بمونند. اومدن که یه درس بدن و برن. و حالا اگر کسی موند، قدرش رو میدونم. اگر رفت، راهش رو باز میذارم. چون آرامشی که بعد از این همه طوفان به دست آوردم، ارزشش بیشتر از جنگیدن برای آدم هاییه که هیچوقت نخواستن منو بفهمند. و آخرش فقط یه چیز رو فهمیدم: گاهی بزرگ‌ترین انتقام، خوشبخت شدنه. گاهی بهترین پاسخ، سکوت کردنه. و گاهی قشنگ‌ترین عشق، دوست داشتن خودته… رفیق… مراقب قلبت باش. بعضی زخم‌ها خوب می‌شن، اما جای بعضی آدم‌ها، نه روی تن… روی روح آدم می‌مونه. و ردِ بعضی دردها، هیچ‌وقت کاملاً پاک نمی‌شه. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss

2
Matn yo'q...
878
3
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ یکی بود، یکی نبود… قصه‌ها همیشه با همین چند کلمه آغاز می‌شوند؛ اما هیچ‌کس نگفت بعضی قصه‌ها تمام می‌شوند، بی‌آنکه پایانشان را کسی نوشته باشد. یکی بود… که آمد و به خانه‌ی خاموش دلم رنگِ بودن زد. یکی نبود… از همان روزی که فهمید دوست داشتن، ماندن می‌خواهد نه وعده. روزها گذشت… آن‌قدر که خیال کردم این قصه، پایانش شبیه آغازش خواهد بود. اما روزی از او پرسیدم: اگر همه‌ی راه سخت شد، باز هم کنارم می‌مانی؟ لبخندی زد… از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه خداحافظی‌اند تا امید. آن روز برای اولین بار فهمیدم بعضی جواب‌ها پیش از آنکه گفته شوند، تمامِ آرامش آدم را می‌گیرند. او رفت… بی‌آنکه در را محکم ببندد، بی‌آنکه حتی جای قدم‌هایش را از خاطره‌ها جمع کند. درست مثل غروب که بی‌صدا روشنی را با خودش می‌برد. می‌گویند روزها از روی دلت عبور می‌کنند و درد را با خود می‌برند… اما بعضی رفتن‌ها نه دردند، نه خاطره؛ بخشی از خودِ آدم‌اند که هیچ روزی از دل ادم عبور نمی‌کنند و زمان فقط یاد می‌دهد چگونه با جای خالیِ بعضی آدم‌ها زندگی کنی. حالا اگر دوباره کسی از من بپرسد قصه‌ی عاشقی‌ات چه شد؟ فقط لبخند می‌زنم و می‌گویم: یکی بود… که نامش تمامِ قصه‌ی من بود؛ و یکی نبود… که از آن روز، هر قصه‌ای را که آغاز کردم، به نامِ او ناتمام گذاشتم. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 191
4
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ یکی بود، یکی نبود… قصه‌ها همیشه با همین چند کلمه آغاز می‌شوند؛ اما هیچ‌کس نگفت بعضی قصه‌ها تمام می‌شوند، بی‌آنکه پایانشان را کسی نوشته باشد. یکی بود… که آمد و به خانه‌ی خاموش دلم رنگِ بودن زد. یکی نبود… از همان روزی که فهمید دوست داشتن، ماندن می‌خواهد نه وعده. روزها گذشت… آن‌قدر که خیال کردم این قصه، پایانش شبیه آغازش خواهد بود. اما روزی از او پرسیدم: اگر همه‌ی راه سخت شد، باز هم کنارم می‌مانی؟ لبخندی زد… از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه خداحافظی‌اند تا امید. آن روز برای اولین بار فهمیدم بعضی جواب‌ها پیش از آنکه گفته شوند، تمامِ آرامش آدم را می‌گیرند. او رفت… بی‌آنکه در را محکم ببندد، بی‌آنکه حتی جای قدم‌هایش را از خاطره‌ها جمع کند. درست مثل غروب که بی‌صدا روشنی را با خودش می‌برد. می‌گویند روزها از روی دلت عبور می‌کنند و درد را با خود می‌برند… اما بعضی رفتن‌ها نه دردند، نه خاطره؛ بخشی از خودِ آدم‌اند که هیچ روزی از دل ادم عبور نمی‌کنند و زمان فقط یاد می‌دهد چگونه با جای خالیِ بعضی آدم‌ها زندگی کنی. حالا اگر دوباره کسی از من بپرسد قصه‌ی عاشقی‌ات چه شد؟ فقط لبخند می‌زنم و می‌گویم: یکی بود… که نامش تمامِ قصه‌ی من بود؛ و یکی نبود… که از آن روز، هر قصه‌ای را که آغاز کردم، به نامِ او ناتمام گذاشتم. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1
5
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ یه وقت‌هایی آدم دلش می‌خواد تمام ردّ زخم‌هاش رو پنهان کنه؛ انگار اگر کسی دردهاش رو نبینه، خودش هم می‌تونه فراموششون کنه. دلش می‌خواد از گذشته فاصله بگیره، از شب‌هایی که تا صبح با بغض سر کرده، از آدم‌هایی که اومدن و سهمشون فقط یه جای خالی بود. اما من هیچ‌وقت نتونستم از زخم‌هام فرار کنم… سال‌ها کنار زخم‌هام زندگی کردم. با روزهایی که فکر می‌کردم دیگه توان ادامه دادن ندارم. با لحظه‌هایی که از شدت خستگی، سکوت تنها پناه من بود. با دلتنگی‌هایی که بی‌صدا گوشه‌ای از قلبم جا خوش کردن و هیچ‌وقت کامل نرفتن. زخم‌های من فقط درد نیستن؛ هر کدومشون یه تکه از راهی هستن که پشت سر گذاشتم. یادگار جنگ‌هایی که هیچ‌کس ازشون خبر نداشت. جنگ‌هایی که توی سکوت اتفاق افتادن و تنها شاهدشون قلبی بود که بارها شکست، اما هر بار از نو تپید. وقتی به زخم‌هام نگاه می‌کنم، غصه نمی‌خورم. یادم میاد چند بار از نو شروع کردم. چند بار از دل ویرونه‌های روحم بلند شدم و تکه‌های خودم رو دوباره کنار هم گذاشتم. یادم میاد که چقدر سخت گذشت و با این حال، هنوز اینجام. شاید بعضی زخم‌ها هیچ‌وقت خوب نشن. شاید بعضی دردها تا آخر عمر گوشه‌ای از وجود آدم بمونند. اما یاد گرفتم باهاشون نجنگم. فهمیدم بعضی دردها برای فراموش شدن نیستن؛ اومدن تا یادمون بندازن از چه راهی گذشته‌ایم. برای همین، دیگه از زخم‌هام فرار نمی‌کنم… نه به خاطر دردی که بهم دادن، به خاطر آدمی که از من ساختن. آدمی که فهمید بعد از هر شکستن، هنوز هم می‌شه ایستاد. هنوز هم می‌شه نفس کشید. هنوز هم می‌شه با قلبی پر از ترک، زندگی کرد و ادامه داد. و اگر یه روز دیدی آرومم، اگر دیدی لبخند می‌زنم و چیزی از طوفان‌های درونم نمی‌گم، فکر نکن بی‌دردم… فقط یاد گرفتم زخم‌هام رو مثل مدال‌های پنهان زندگیم با خودم حمل کنم؛ چون هر کدومشون گواه این حقیقته که من بارها شکستم… و هر بار، دوباره خودم رو از دل همون شکستگی‌ها ساختم. آدم‌ها شاید فقط لبخند امروز من رو ببینند؛ اما من هر بار که به زخم‌هام نگاه می‌کنم. تمام روزهایی رو به یاد میارم که زندگی با همه‌ی سختی‌هاش نتونست من رو از پا بندازه. برای همین… من همه‌ی زخم‌هام رو دوست دارم. چون هر زخم، نه نشانه‌ی شکستِ من، که گواهِ دوباره برخاستنِ من است. آره… بعضی زخم‌ها درد نیستن؛ شناسنامه‌ی آدم‌اند. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 391
6
بگذار همه زخمم باشند... ‌ ‌ ‌‌ وقتی تو این چنین مرحمی 🤍🫂 ✯ ─ ✯ ─ ✯ ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
بگذار همه زخمم  باشند... ‌ ‌ ‌‌  وقتی تو این چنین مرحمی 🤍🫂 ✯ ─ ✯ ─ ✯ ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 151
7
روز قلم روزِ جوهر نیست… روزِ حرف‌هایی‌ست که هیچ‌وقت بلند گفته نشدند و تنها روی سپیدیِ کاغذ جرأتِ زندگی پیدا کردند. چه کسی می‌
روز قلم روزِ جوهر نیست… روزِ حرف‌هایی‌ست که هیچ‌وقت بلند گفته نشدند و تنها روی سپیدیِ کاغذ جرأتِ زندگی پیدا کردند. چه کسی می‌داند نوکِ یک قلم، چند بار از سنگینیِ ناگفته‌ها شکسته است؟ چند بار میانِ جمله‌ای نیمه‌تمام از نفس افتاده، و دوباره برخاسته تا مرهمی باشد برای دلی که راهی جز نوشتن نداشت. قلم، همیشه برای نوشتن نیست؛ گاهی آخرین پناهِ آدمی‌ست وقتی هیچ شانه‌ای، هیچ صدايی، و هیچ آغوشی پاسخِ دردهایش نیست. شاید برای همین است که بعضی نوشته‌ها خوانده نمی‌شوند… زیسته می‌شوند. روزِ قلم، روزِ تمامِ واژه‌هایی که کسی را نجات دادند، بی‌آنکه نامِ نویسنده‌شان جایی ثبت شده باشد ✍️روز قلم، بر تمام آنان که با واژه، نوری هرچند کوچک در تاریکی می‌آفرینند، مبارک❤️ ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 543
8
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ دلم گرفته؛ مثل هوای ابریِ شهری خاموش که خیابان‌هایش مدت‌هاست صدای خنده‌ای را به خاطر نمی‌آورند. دلم تنگ است؛ مثل آسمانِ بی‌ستاره‌ی شبِ زمستانی که حتی ماه هم دلش نمی‌آید از پشت ابرها سرک بکشد. حالِ دلم خوب نیست؛ مثل شاخه‌ای که تمام بهار را در انتظار شکوفه مانده و سهمش فقط بادهای سردِ آخرِ فصل شده است. دلم خسته است؛ مثل چراغِ کم‌نوری که تمام شب را برای رهگذری روشن مانده، اما هیچ‌کس از کنارش نگذشته است. سکوت درونم سنگین است؛ مثل خانه‌ای قدیمی که سال‌هاست پنجره‌هایش رو به هیچ صبحی باز نشده‌اند. گاهی احساس می‌کنم تمام واژه‌ها از من فاصله گرفته‌اند؛ انگار حتی بغض هم دیگر حوصله‌ی شکستن ندارد و فقط آرام، گوشه‌ای از سینه‌ام نشسته و نفس کشیدن را سخت‌تر می‌کند. دلم برای خودِ سابقم تنگ شده؛ برای همان آدمی که با کوچک‌ترین بهانه‌ای لبخند می‌زد، به فردا فکر می‌کرد و هنوز چیزی در دلش زنده بود. کاش می‌شد غم را جایی گذاشت و چند قدم سبک‌تر راه رفت. کاش می‌شد دل را شست، از تمام دلتنگی‌ها، از تمام حرف‌های نگفته، از تمام انتظارهایی که هیچ‌وقت به مقصد نرسیدند. نمی‌دانم این اندوه از کجا آمده است؛ فقط می‌دانم آرام‌آرام در تمام لحظه‌هایم ریشه دوانده؛ در نگاه‌هایم، در سکوت‌هایم، در شب‌های بی‌خوابی‌ام و حتی در لبخندهایی که دیگر بیشتر شبیه تظاهرند تا شادی. بعضی غم‌ها انگار برای رفتن ساخته نشده‌اند. می‌آیند، آرام در جان آدم جا خوش می‌کنند و بعد، بی‌صدا، همه‌چیز را شبیه خودشان می‌کنند؛ رنگ روزها را، طعم خاطره‌ها را، حتی صدای خنده‌ها را. و من مانده‌ام میان این سکوتِ کش‌دار، میان این شبِ بی‌انتها، با دلی که دیگر نه چیزی می‌خواهد، نه چیزی می‌گوید، فقط آرام، در خودش فرو می‌رود؛ مثل آخرین برگِ پاییز که بی‌هیاهو از شاخه جدا می‌شود و در خیابانی خالی، گم می‌شود و بعد از تمام این حرف‌ها، بعد از تمام این سکوت‌ها، بعد از تمام این دلتنگی‌هایی که حتی نامی برایشان پیدا نمی‌کنم، هنوز همان یک جمله باقی می‌ماند؛ حالِ دلم خوب نیست. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 505
9
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ همیشه خیال می‌کردم سهم هر آدمی از دنیا، باید یک «آدمِ موندنی» باشه. یکی که وقتی دنیا از هر طرف خسته‌ات کرده، فقط بودنش کافی باشه تا دلت آروم بگیره. نه این‌که خودش، ادامه‌ی همون خستگی باشه. کسی که اگر زخمی بودی، مرهم بشه؛ نه این‌که زخمی تازه روی دلت بذاره.. دلم می‌خواست از انتخابش مطمئن باشم. از اون آدمایی که هر بار بهشون فکر می‌کنی، بیشتر به انتخابت افتخار می‌کنی؛ نه اینکه شرمنده ی دلت بشی. همیشه باور داشتم عشق، جای جنگیدن نیست. آدم باید کنار کسی احساس امنیت کنه، نه این‌که هر روز نگران رفتنش باشه. عشق، اگر قرار باشه تمامش ترسِ از دست دادن باشه، دیگه اسمش عشق نیست. دلم می‌خواست یکی باشه که با خوب و بدم کنار بیاد. همیشه معتقد بودم کسی که دلش می‌خواد ماه رو داشته باشه، باید نیمه‌ی تاریکش رو هم دوست داشته باشه. نمی‌شه فقط روزای خوب یه آدم رو خواست و تا سختی از راه رسید، جا زد یکی که منو فقط برای خودم بخواد. نه برای پر کردن تنهاییش، نه برای منفعتش. یکی که بمونه، چون دلش موندن رو انتخاب کرده، نه چون هنوز گزینه بهتری پیدا نکرده. می‌خواستم موندن، تصمیمش باشه؛ نه اجبارش. بعدها فهمیدم بزرگ‌ترین ثروت دنیا، پول نیست. داشتنِ کسیه که دلش کنار دلِ تو آروم بگیره. کسی که وقتی همه‌چیز از هم می‌پاشه، پناه باشه، نه پناه‌جو. شاید برای همینه که این روزا، بیشتر از هر زمان دیگه‌ای فقیر شدیم. نه فقیرِ پول… فقیرِ آدم. فقیرِ آدم‌هایی که بلد باشن موندن رو انتخاب کنن. و دل‌هایی که بلد باشن بی‌حساب دوست داشته باشن. شاید واسه همینه دیگه آرزوی بزرگی ندارم. فقط دلم یه آدم میخواد که وقتی دنیا از هر طرف خسته‌ام کرده، دلیلِ نفس کشیدنم باشه، نه دلیلِ بغضم. یه آدم که کنارش لازم نباشه نقش بازی کنم، خودِ خودم باشم و از خودم بودن نترسم. فقط دلم می‌خواد یه نفر، یه بار، منو از ته دل انتخاب کنه… فردا هم، پس‌فردا هم، و هر روز بعد از اون، باز هم انتخابم کنه. نه از روی عادت. نه از روی نیاز. فقط از روی عشق. برای همین، با اینکه خیلیا جیباشون پره، دل‌هاشون هنوز فقیره. و به نظرم، هیچ فقری تلخ‌تر از نداشتن یه آدمِ موندنی نیست. آره همینقدر تلخ اما واقعی… ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 606
10
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ احساسم به تو را چه بنامم؟ دوست داشتن؟ عشق؟ نیاز؟ یا حسی که هنوز هیچ واژه‌ای برایش پیدا نشده است؟ هر چه که هست، از آن جنس احساس‌های معمولی نیست… از آن‌هایی نیست که بیایند و بروند، یا با گذشت زمان رنگ ببازند. تو در دل من شبیه ریشه‌ای شده‌ای که آرام و بی‌صدا در تمام وجودم گسترده شده است. گاهی فکر میکنم پیش از آمدنت، فقط نفس می‌کشیدم؛ اما بعد از تو فهمیدم زندگی یعنی چه. فهمیدم بعضی آدم‌ها می‌توانند به روزها معنا بدهند. می‌توانند بی‌آنکه کنارمان باشند، دلیل لبخندمان شوند. می‌توانند از کیلومترها دورتر، حال دلمان را خوب کنند. تو برای من فقط یک آدم نیستی… تو خاطره‌ای هستی که هرگز کهنه نمی‌شود، آرزویی هستی که هر روز بیشتر از قبل دوستش دارم، و حضوری هستی که حتی در نبودنت هم احساس می‌شود. گاهی میان شلوغی زندگی، بی‌اختیار لبخند می‌زنم. مردم شاید فکر کنند دلیلش اتفاقی ساده بوده، اما نمی‌دانند تنها چیزی که از ذهنم گذشته، یاد تو بوده است. یاد کسی که بی‌اجازه در تمام فکرها و احساساتم خانه کرده است. عجیب است… در دنیایی که همه چیز تاریخ انقضا دارد، احساس من به تو هر روز تازه‌تر می‌شود. نه تکراری می‌شود، نه خسته‌کننده. انگار قلبم هر روز دلیلی تازه برای دوست داشتنت پیدا می‌کند. اگر روزی از من بپرسند بزرگ‌ترین دارایی‌ات چیست، از هیچ ثروت و موفقیتی نام نمی‌برم. می‌گویم داشتن کسی که با فکرش آرام می‌شوم، با خنده‌اش جان می‌گیرم، و با خوشبختی‌اش احساس خوشبختی می‌کنم. و حالا باز هم نمی‌دانم احساسم به تو را چه بنامم… دوست داشتن؟ نه، این کلمه کوچک‌تر از احساس من است. عشق؟ شاید… اما عشق هم نمی‌تواند تمام آنچه در قلبم می‌گذرد را توضیح دهد. پس فقط می‌گویم: تو همان حس قشنگی هستی که هر بار به یادت می‌افتم، قلبم آرام‌تر می‌تپد و دنیا برای چند لحظه زیباتر می‌شود… ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 807
11
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ یه وقتایی دلم می‌خواد یکی از پشت سر چشمام رو بگیره و ازم بپرسه: «اگه گفتی من کی‌ام؟» من هم دستاش رو بگیرم و بدون اینکه حتی برگردم نگاهش کنم، آروم بگم: «هر کی هستی… فقط بمون…» فقط بمون و نپرس چرا این‌قدر خسته‌ام. فقط بمون و نخواه همیشه قوی باشم. فقط بمون وقتی حرفی برای گفتن ندارم و سکوت، تنها زبانِ دلمه. یه وقتایی آدم دنبال معجزه نیست، دنبال کسیه که وسط این همه رفتن، انتخاب کنه که بماند. کسی که وقتی دنیا از هر طرف فشار میاره، حضورش شبیه یک پناهگاه باشه، نه یک سؤال تازه، نه یک دلشوره‌ی جدید. یه وقتایی دلم نمی‌خواد کسی زخم های دلم رو درمان کنه، فقط می‌خوام یکی کنارم بشینه و ثابت کنه قرار نیست به از دست دادنِ هر چیزی که دوستش دارم، عادت کنم. یه وقتایی دلم یه آغوش امن می‌خواد، یه «من هستم» ساده، یه حضور بی‌ادعا که از هزار تا قول قشنگ، باارزش‌تر باشه. کسی که وقتی حالم خوب نیست، اصرار نکنه بخندم، فقط کنارِ غمم بنشینه. کسی که وقتی از همه چی خسته‌ام، نگاهم کنه و بفهمه بعضی دردها با حرف زدن کم نمی‌شن، با موندن کم می‌شن. آدم بعضی شب‌ها بیشتر از عشق، بیشتر از دلتنگی، بیشتر از هر چیز دیگه‌ای، دلتنگِ اطمینانه… دلتنگِ این‌که یکی باشد که لازم نباشد هر روز نگرانِ از دست دادنش باشی. یکی که اومدنش اتفاق نباشه، موندنش انتخاب باشه. و چه حس عجیبی دارد وقتی یک نفر رو پیدا می‌کنی که کنارش لازم نیست نقش بازی کنی، لازم نیست قوی‌تر از چیزی که هستی باشی، لازم نیست لبخندهای مصنوعی بزنی… همون طور که هستی دیده میشی، فهمیده میشی، و دوست داشته میشی. شاید تمام آرزوی بعضی از ما همین باشد؛ اینکه یک روز، در شلوغ‌ترین و خسته‌کننده‌ترین روزهای زندگی، کسی از پشت سر چشم‌هامون رو بگیره و بپرسد: «اگه گفتی من کی‌ام؟» و ما با خیال راحت، بدون ترس از رفتن، بدون ترس از فردا، دست‌هایش رو محکم‌تر بگیریم و بگیم: «هر کی هستی… فقط بمون… این روزها آدم‌ها بیشتر از عشق، به یک ماندنِ بی‌دلیل احتیاج دارن…» همین… ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
2 184
12
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ کاش آدما قبل از عوض شدن، قبل از سرد شدن و رفتن، یه چیزی می‌گفتند… مثلاً می‌گفتن: «حواست باشه، یه روزی قراره نبودنم نابودت کنه…» که آدم اینقدر بی‌دفاع دل نبنده. کاش قبل از اینکه دست از دوست داشتن بردارن، قبل از اینکه پیام‌هاشون کوتاه و سرد بشه، قبل از اینکه حضورشون تبدیل به خاطره بشه، یه نشونه‌ای می‌دادن؛ یه هشدار کوچیک، یه جمله‌ی ساده، که آدم بدونه قراره یه روزی برسه که همه‌ی دلخوشی هاش رو از دست بده. کاش می‌گفتن: «به من عادت نکن…» «روی موندنم حساب باز نکن…» «منم ممکنه یه روز خسته بشم و برم…» شاید اون وقت آدم این همه رؤیا نمی‌بافت، این همه خودش رو به آینده‌ای که وجود نداشت گره نمی‌زد، این همه از ته دل نمی‌خندید به بودنِ کسی که قرار بود یه روز دلیلِ گریه‌هاش بشه. سخته… اینکه یه نفر آروم‌آروم وارد تموم لحظه‌های زندگیت بشه، به بخشی از روزهات تبدیل بشه، به دلیل لبخندت، به دلیل امیدت، و بعد یه روز، همون آدمی که حضورش آرامشت بود، با نبودنش تموم آرامشت رو ازت بگیره. بعضی رفتنا ناگهانی نیستن، آدما کم‌کم میرن… اول از حرفاشون، بعد توجهشون، بعد احساسشون، و آخر سر از زندگیت. اما دردناک‌تر از رفتنشون، اینه که تا آخرین لحظه امیدوار می‌مونی که برگردن به همون آدم سابق. کاش آدما قبل از اینکه دلِ یکی رو ویرون کنند، قبل از اینکه عشق رو به دلش بندازن و بعد رهاش کنند، فقط یه بار صادقانه می‌گفتند: «من تضمینی برای موندن ندارم…» اون وقت شاید آدم یاد می‌گرفت یه کم کمتر وابسته بشه، یه کم کمتر از خودش مایه بذاره، و تموم قلبش رو برای کسی خرج نکنه که مقصدش از همون اول، رفتن بوده. اما آدم دل می‌بنده… باور می‌کنه… اعتماد می‌کنه… و وقتی همه چیز تموم میشه، می‌مونه با خاطره‌هایی که هنوز زنده‌ان، با دلتنگی‌هایی که تمومی ندارن، و با این سؤال همیشگی که: اگه قرار بود بری، چرا این‌قدر شبیه موندن بودی؟ چرا؟!.. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
2 118
13
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ دوباره سالگرد نبودنت رسید… ما قبلاً فقط سالگرد بودنت رو جشن می‌گرفتیم؛ روزی که اومدی و دنیا رو برای ما قشنگ‌تر کردی. اما حالا چندساله که سالگرد نبودنت هم به تقویم زندگیمون اضافه شده؛ روزی که دور هم جمع می‌شیم و جای خالیت رو نگاه می‌کنیم. نبودنت عجیبه. شبیه زخمی نیست که دردش رو بشه توصیف کرد، شبیه غمی نیست که بشه براش گریه کرد و تموم بشه. نبودنت یه جای خالیه؛ یه جای خالی که هیچ‌کس نمی‌تونه پرش کنه و هیچ واژه‌ای توان توضیحش رو نداره. تو عزیزترین آدم زندگیم بودی. نه یکی از عزیزام؛ عزیزترینشون. همون کسی که حضورش امنیت بود، آرامش بود، خونه بود و پناه بود. و وقتی تو رفتی، من همه‌ی اینا رو با هم از دست دادم. سال‌ها گذشته، اما بعضی دردها زمان نمی‌شناسن. بعضی دلتنگی‌ها پیر نمی‌شن؛ فقط عمیق‌تر می‌شن. هر سال که به روز نبودنت نزدیک می‌شم، انگار دوباره همه‌چی از اول اتفاق می‌افته. هنوزم وقتی یه اتفاق مهم می‌افته، اولین کسی که دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم تویی. هنوزم وقتی خسته‌ام، وقتی می‌ترسم، وقتی می‌شکنم، ناخودآگاه دنبالت می‌گردم. بعد یادم میاد که سال‌هاست زیر خاک خوابی و دوباره یه چیزی توی وجودم فرو می‌ریزه. من بعد از تو زندگی کردم، نفس کشیدم، راه رفتم، خندیدم، اما هیچ‌وقت خوب نشدم. فقط یاد گرفتم چطور دردم رو پنهون کنم. ناتوان بودن در برابر از دست دادن عزیزترین آدم زندگی، دردی‌یه که هیچ‌وقت بهش عادت نمی‌کنی. فقط یاد می‌گیری باهاش زندگی کنی. یاد می‌گیری هر روز لبخند بزنی، در حالی که یه بغض سنگین گلوت رو فشار می‌ده. یاد می‌گیری توی جمع بخندی و توی خلوت با خاطراتت حرف بزنی. می‌گن زمان همه‌چی رو درمان می‌کنه. اما زمان تو رو به من برنگردوند. فقط فاصله آخرین دیدارمون رو بیشتر کرد. فقط تعداد روزهایی رو زیاد کرد که مجبور شدم بدون تو زندگی کنم. دلتنگی برای تو کهنه نشد؛ فقط عمیق‌تر شد. و من، با تمام دلتنگیم، با تمام بغض‌هایی که فرو خوردم، هنوز دوستت دارم. همون‌قدر که روز آخر دوستت داشتم، همون‌قدر که روز اول. فقط فرقش اینه که حالا باید دوست داشتنت رو با نبودنت یاد بگیرم. روحت آروم، عزیزترینِ من. ما هنوز با خاطراتت زندگی می‌کنیم، با اسمت نفس می‌کشیم. و هر سال، وقتی سالگرد نبودنت می‌رسه، دوباره دلتنگ می‌شیم؛ انگار نه سال‌ها گذشته، نه زمان کاری از دستش براومده… انگار همین دیروز رفته باشی. همین دیروز… ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 904
14
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ دوباره سالگرد نبودنت رسید… ما قبلاً فقط سالگرد بودنت رو جشن می‌گرفتیم؛ روزی که اومدی و دنیا رو برای ما قشنگ‌تر کردی. اما حالا چندساله که سالگرد نبودنت هم به تقویم زندگیمون اضافه شده؛ روزی که دور هم جمع می‌شیم و جای خالیت رو نگاه می‌کنیم. نبودنت عجیبه. شبیه زخمی نیست که دردش رو بشه توصیف کرد، شبیه غمی نیست که بشه براش گریه کرد و تموم بشه. نبودنت یه جای خالیه؛ یه جای خالی که هیچ‌کس نمی‌تونه پرش کنه و هیچ واژه‌ای توان توضیحش رو نداره. تو عزیزترین آدم زندگیم بودی. نه یکی از عزیزام؛ عزیزترینشون. همون کسی که حضورش امنیت بود، آرامش بود، خونه بود و پناه بود. و وقتی تو رفتی، من همه‌ی اینا رو با هم از دست دادم. سال‌ها گذشته، اما بعضی دردها زمان نمی‌شناسن. بعضی دلتنگی‌ها پیر نمی‌شن؛ فقط عمیق‌تر می‌شن. هر سال که به روز نبودنت نزدیک می‌شم، انگار دوباره همه‌چی از اول اتفاق می‌افته. هنوزم وقتی یه اتفاق مهم می‌افته، اولین کسی که دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم تویی. هنوزم وقتی خسته‌ام، وقتی می‌ترسم، وقتی می‌شکنم، ناخودآگاه دنبالت می‌گردم. بعد یادم میاد که سال‌هاست زیر خاک خوابی و دوباره یه چیزی توی وجودم فرو می‌ریزه. من بعد از تو زندگی کردم، نفس کشیدم، راه رفتم، خندیدم، اما هیچ‌وقت خوب نشدم. فقط یاد گرفتم چطور دردم رو پنهون کنم. ناتوان بودن در برابر از دست دادن عزیزترین آدم زندگی، دردی‌یه که هیچ‌وقت بهش عادت نمی‌کنی. فقط یاد می‌گیری باهاش زندگی کنی. یاد می‌گیری هر روز لبخند بزنی، در حالی که یه بغض سنگین گلوت رو فشار می‌ده. یاد می‌گیری توی جمع بخندی و توی خلوت با خاطراتت حرف بزنی. می‌گن زمان همه‌چی رو درمان می‌کنه. اما زمان تو رو به من برنگردوند. فقط فاصله آخرین دیدارمون رو بیشتر کرد. فقط تعداد روزهایی رو زیاد کرد که مجبور شدم بدون تو زندگی کنم. دلتنگی برای تو کهنه نشد؛ فقط عمیق‌تر شد. و من، با تمام دلتنگیم، با تمام بغض‌هایی که فرو خوردم، هنوز دوستت دارم. همون‌قدر که روز آخر دوستت داشتم، همون‌قدر که روز اول. فقط فرقش اینه که حالا باید دوست داشتنت رو با نبودنت یاد بگیرم. روحت آروم، عزیزترینِ من. ما هنوز با خاطراتت زندگی می‌کنیم، با اسمت نفس می‌کشیم. و هر سال، وقتی سالگرد نبودنت می‌رسه، دوباره دلتنگ می‌شیم؛ انگار نه سال‌ها گذشته، نه زمان کاری از دستش براومده… انگار همین دیروز رفته باشی. همین دیروز… ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1
15
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ گاهی با خودم فکر می‌کنم مگر می‌شود کسی این‌همه شبیه معجزه باشد؟ حواست هست؟ تو دستِ کمی از خورشید نداری… تو آمدی. و همه‌چیز عوض شد. او طلوع می‌کند و یک دنیا را بیدار می‌کند، اما تو فقط با یک “جانم” گفتن، تمام وجود مرا زنده می‌کنی. من قبل از تو این‌قدر زنده نبودم. خورشید فقط صبح‌ها می‌تابد، ولی تو در تمام لحظه‌های تاریک و روشنِ من نوری. تو تنها کسی هستی که به من «جان» می‌گویی و من تنها کسی‌ام که برای تو از جان می‌گذرد، چه عاشقانه است این دیوانگیِ دو نفره… دیوانگی‌ای که شبیه نجات است. دیوانه‌ایم، اما درست‌ترین دیوانگیِ دنیا. جالب است… من سال‌ها عشق را آرزو کردم، دست‌هایم را رو به آسمان گرفتم، چشم بستم و خواستم کسی بیاید که دلم در کنارش آرام بگیرد، اما نمی‌دانستم قرار نیست فقط آرزو کنم… قرار است تو، مثل دعایی که بی‌صدا مستجاب شده، آرام‌آرام وارد زندگی‌ام شوی و تمام جهانم را عوض کنی. و تو، همان دعای بی‌صدا بودی که مستجاب شد. تو اولین نفری هستی که آخرین‌بار عاشقش شدم… و چه جمله‌ی عجیبی‌ست؛ آخرین‌بار عاشق شدن… انگار بعد از تو دیگر جایی برای هیچ احساسی باقی نمی‌ماند، انگار قلبم بعد از تو به مقصد رسیده باشد. قبل از تو هیچ‌کس، بعد از تو هم هیچ‌کس… این دل فقط یک‌بار خواستنت را یاد گرفت و همان یک‌بار برای تمام عمر کافی بود. تمام شد…همین‌جا… باور می‌کنی؟ کنار تو احساس می‌کنم ثروتمندترین آدم روی زمینم، در حالی که شاید هیچ‌چیز جز تو نداشته باشم. اما مگر آدم به غیر از عشق چه می‌خواهد؟ تو گران‌بهاترین داراییِ منی، چیزی فراتر از تمام داشته‌ها، فراتر از تمام رویاها… اگر تمام دنیا را از من بگیرند و تو بمانی، باز هم چیزی کم ندارم. تو کافی هستی. بودن تو قشنگ‌تر از تمام اتفاق‌های خوب دنیاست. قشنگ‌تر از بارانی که بعد از دلتنگی می‌بارد، از بوی خاک، از آرامش دریا، از موسیقیِ شب، از تمام شعرهایی که عاشق‌ها نوشته‌اند و هنوز نتوانسته‌اند عشق را کامل توضیح بدهند. هیچ‌چیز به اندازه‌ی تو واقعی نیست. تو را که دارم انگار جهان با همه‌ی شلوغی‌هایش آرام‌تر می‌چرخد، انگار زمان کمی مهربان‌تر می‌شود، انگار خدا حواسش بیشتر به من هست. انگار من، بالاخره خانه پیدا کرده‌ام. پس فقط باش و بمان همین… ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 837
16
✍️جواد الماسی(سنگ صبور) 🎙️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
✍️جواد الماسی(سنگ صبور) 🎙️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 583
17
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ خداحافظ ای غریبهٔ محبوب من… این بار هم با هم غریبه شدیم، اما نه مثل روز اول؛ این بار میان ما کوهی از خاطره‌ها ایستاده است، خاطره‌هایی که نه می‌شود از آن‌ها فرار کرد و نه می‌شود فراموششان کرد. برای هر چیزی که برایم بودی از تو ممنونم. برای تمام روزهایی که حضورت آرامم می‌کرد، برای تمام شب‌هایی که نامت آخرین فکری بود که از ذهنم می‌گذشت، برای تمام لبخندهایی که دلیلشان تو بودی، و حتی برای تمام اشک‌هایی که بعد از رفتنت ریختم. تو بخشی از زندگی من شدی، بخشی که هرگز نمی‌توانم انکارش کنم. می‌دانم دلتنگت خواهم شد. دلتنگ لبخندت، صدایت، خنده‌هایت، بویت، نگاهت، حرف‌های ساده‌ات، دلتنگ حضور آرامت در شلوغ‌ترین روزهای زندگی‌ام. و تمام جزئیات کوچکی که شاید هیچ‌کس جز من به خاطر نداشته باشد. اگر دیگر هیچ‌وقت تو را ندیدم، اگر مسیر زندگی ما برای همیشه از هم جدا شد، امیدوارم دنیا با تو مهربان باشد. امیدوارم هر صبح با لبخند از خواب بیدار شوی، امیدوارم به تمام آرزوهایت برسی، امیدوارم هیچ اندوهی راهی برای ماندن در دلت پیدا نکند، و امیدوارم هرجا که هستی، کسی باشد که قدر قلب زیبایت را بداند. شاید روزی نامم را فراموش کنی، شاید خاطراتم در گوشه‌ای از ذهنت کمرنگ شوند، اما من همیشه خوشحال خواهم بود که در بخشی از این دنیا، در زمانی از زندگی‌ام، فرصت دوست داشتن تو را داشتم. تو برای من فقط یک آدم نبودی؛ فصلی از زندگی‌ام بودی که هرگز تکرار نخواهد شد. فصلی که با تمام زیبایی‌ها و دردهایش، تا همیشه در قلبم باقی می‌ماند. و حالا، با تمام دلتنگی‌ای که در سینه دارم، با تمام حرف‌هایی که هنوز ناگفته مانده‌اند، با تمام احساسی که هیچ واژه‌ای توان توصیفش را ندارد، رهایت می‌کنم. نه از روی بی‌تفاوتی، بلکه از روی عشق. گاهی دوست داشتن یعنی آرزوی خوشبختی کسی را داشتن، حتی اگر دیگر سهمی از زندگی او نداشته باشی. پس برو و خوشبخت باش. برو و زندگی را آن‌طور که شایسته‌اش هستی زندگی کن. و اگر روزی خاطره‌ای از من از گوشهٔ ذهنت گذشت، فقط بدان که کسی در این دنیا بود که تو را صادقانه دوست داشت، بی‌هیچ چشم‌داشتی، بی‌هیچ تردیدی. و ممنونم از تو… برای تمام آنچه بودی، برای تمام آنچه به من آموختی، و برای تمام ردپایی که در قلبم جا گذاشتی. و برای آخرین بار، پیش از آنکه در سکوتِ فاصله‌ها گم شویم، پیش از آنکه کاملاً به غریبه‌ها تبدیل شویم، به تو می‌گویم: دوستت دارم… نه برای ماندن، نه برای بازگشت، فقط برای اینکه این آخرین حقیقتی است که از قلبم برای تو باقی مانده است. خداحافظ ای غریبهٔ محبوب من… ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 711
18
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ عشق… همین کلمه‌ی سه حرفیِ ساده‌ای که این روزا زیاد می‌بینیم و زیاد می‌شنویم، ولی انگار دیگه کسی معنی واقعی ا‌ش رو نمی‌فهمه. عشق، میان آدم‌های این روزگار، لابه‌لای سه حرفِ دیگه ای به نام هوس گم شده؛ یه حس زودگذر، یه هیجان کوتاه که میاد، می‌سوزونه و بعد بی‌رحمانه میره. آدمایی رو دیدم که از عشق فقط اسمش رو بلد بودن، نه وفاداریش رو، نه موندنش رو، نه جنگیدنش رو. همین آدما کاری کردن که باور کنم شاید عشق فقط یه افسانه بوده؛ یه قصه‌ی قدیمی برای شب های بلندِ تنهایی. گذشت اون زمانا… زمانی که فرهاد برای رسیدن به شیرین، کوه بیستون رو با عشق می‌کند. زمانی که مجنون برای لیلی آواره‌ی صحرا می‌شد و دیوونگی رو به جون می‌خرید، ولی دست از دوست داشتن برنمی‌داشت. اون روزا عشق معنا داشت؛ درد داشت، انتظار داشت، ولی حقیقت داشت. ولی امروز… دیگه کمتر کسی برای موندن می‌جنگه. آدما زود خسته میشن، زود دل می‌بُرن و زود فراموش می‌کنن. همه‌چی شده یه حس موقت؛ یه وابستگی کوتاه، یه علاقه‌ی سطحی که با کوچیک‌ترین اتفاقی از بین میره. من فکر می‌کنم تو این زمانه دیگه عشق واقعی کم پیدا میشه اگه عشق، واقعاً عشق باشه، آدم برای حال خوبِ معشوقش از خودش می‌گذره، حتی درد رو تحمل می‌کنه ولی رها نمی‌کنه. عشق یعنی وقتی تموم دنیا روبه‌روت وایساده، بازم دلت فقط اونو بخواد. یعنی تو شلوغ‌ترین روزای زندگی، بازم یه نفر آرامش تموم قلبت باشه. عشق واقعی شبیه حرفای قشنگِ امروزی نیست؛ شبیه موندنه… شبیه فهمیدنِ بی‌صدا، شبیه مراقب بودن، شبیه دستایی که حتی وسط سخت‌ترین روزا رهات نمی‌کنن. و شاید دردناک‌ترین حقیقت این باشه که آدمِ این روزا بیشتر از اینکه عاشقِ خودِ آدما بشه، عاشقِ حسِ دوست داشته شدن میشه. برای همینه که رابطه‌ها این‌قدر زود تموم میشن؛ چون پایه‌شون عشق نیست، تنهاییه، عادته، یا فرار از خالی بودنِ دل. با همه‌ی اینا، هنوز تهِ دلم دوست داشتم باور کنم یه جایی بین همین آدمای خسته، هنوزم کسی هست که بلد باشه عاشق بشه؛ کسی که اگه گفت «دوستت دارم»، پای حرفش بمونه. کسی که عشق رو فقط تو حرف خلاصه نکنه، بلکه تو موندن ثابتش کنه. شاید عشق نمرده باشه… شاید فقط من دیگه باورش ندارم . همین… ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
2 199
19
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆ تو که نامت عشق بود، چگونه درد شدی؟ تو که آرامِ جانم بودی، چگونه ناآرامم کردی؟ تو که پناه روزهای طوفانی‌ام بودی، چگونه خودت طوفان شدی؟ تو که لبخندت روشنیِ دنیایم بود، چگونه تاریکی را مهمان روزهایم کردی؟ تو که می‌گفتی کنارم می‌مانی، چگونه مرا در میانهٔ راه با این همه سؤال بی‌جواب رها کردی؟ تو که تنها آدم امن زندگی‌ام بودی، چگونه ناامن‌ترین خاطره‌ام شدی؟ تو که مأمن خستگی‌هایم بودی، چگونه خسته‌ترینِ روزهایم را ساختی؟ تو که از لرزش صدایم می‌فهمیدی در دلم چه می‌گذرد، چگونه این همه بغض را ندیدی؟ تو که قبل از گفتنِ حرف‌هایم آن‌ها را می‌فهمیدی، چگونه نفهمیدی رفتنت چه بر سر من می‌آورد؟ تو که دلیل لبخندهای بی‌دلیلم بودی، چگونه دلیل اشک‌های بی‌پایانم شدی؟ گاهی به روزهایی فکر می‌کنم که حضورت چقدر بی‌صدا و آرام در تمام لحظه‌های زندگی‌ام جریان داشت. آن روزها آن‌قدر به بودنت عادت کرده بودم که هرگز تصور نمی‌کردم روزی نبودنت این‌چنین تمام گوشه‌های زندگی‌ام را در بر بگیرد. تو که آمدنت زندگی را برایم زیباتر کرده بود، چگونه رفتنت تمام رنگ‌هایش را با خود برد؟ تو که به من آموختی عشق یعنی آرام گرفتن در کنار یک نفر، چگونه مرا با این همه آشوب تنها گذاشتی؟ تو که می‌گفتی هیچ‌وقت رهایم نمی‌کنی، چگونه رها کردن را از همه بهتر بلد بودی؟ تو که دست‌هایت خانه امن دلتنگی‌هایم بود، چگونه دلتنگی را سهم همیشگی من کردی؟ تو که می‌گفتی کنار من همه چیز درست می‌شود، چگونه خودت بزرگ‌ترین چیزی شدی که دیگر درست نشد؟ تو که شب‌های بی‌خوابی‌ام را آرام می‌کردی، چگونه خواب را از چشمانم گرفتی؟ تو که تمام جهانم در نگاهت خلاصه می‌شد، چگونه مرا در جهانی پر از نبودنت رها کردی؟ عجیب است؛ از تو دلگیرم، از تو رنجیدم، از تو شکسته‌ام، اما هنوز وقتی نامت به میان می‌آید، قلبم آرام و بی‌صدا به احترامت می‌ایستد. هنوز هم میان تمام دردهایی که به من بخشیدی، دوست داشتنت را فراموش نکرده‌ام. شاید عشق همین باشد؛ دوست داشتن کسی که رفت، دلتنگی برای کسی که دیگر نیست، و زنده ماندن با خاطراتی که هر روز اندکی بیشتر از جانت سهم می‌برند. و من هنوز نمی‌دانم چگونه کسی که روزی تمام آرامش من بود، امروز تمام بی‌قراری من شده است. هنوز نمی‌دانم چگونه کسی که قلبش خانه ام بود، مرا در غربت این همه دلتنگی تنها گذاشت. تنها می‌دانم که جای تو هنوز در قلبم خالی است؛ همان‌جا که هیچ‌کس نتوانست پرش کند و شاید هیچ‌کس هم نتواند. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ✍️سـ✯ـتاره ➩✰♥️✰⇇ 🤌🌹@setarehss
1 794
20
یـہ تـ‌ار مـ‌وش کہ سهلہ…!••͜ فکـ‌رشـ‌م بہ کـسـے نـ‌مـ‌یـ‌دم 🥰. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ➩✰💭✰⇇ 💞❤️@setarehss
یـہ تـ‌ار مـ‌وش کہ سهلہ…!••͜ فکـ‌رشـ‌م بہ کـسـے نـ‌مـ‌یـ‌دم 🥰. ✯ ─ ✯ ─ ✯ ➩✰💭✰⇇ 💞❤️@setarehss
1 823