| تـٰٖــٰٖـیـٰٖــٍٰـمـٰٖــار |
Kanalga Telegram’da o‘tish
417
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kunlar
-3430 kunlar
Postlar arxiv
پروانه را شکایتی از جورِ شمع نیست
عمری است در هوای شمع میسوزد و خوش است...
امروز عکست را دیدم، میان برف، خوشحال و مسرور
چند سال گذشته و هنوز به نبود صدایت عادت نکردهام. امروز عکست را دیدم؛ میان برف، با همان لبخند آرام. تمام سه سالمان در یک لحظه از جلوی چشمم گذشت؛ خندهها، شبهای طولانی حرفزدن، و قولهایی که به هم دادیم.
میدانم حق داری حتی نامم را هم نشنوی. من بارها دروغ گفتم و آن زمان خودم را با بهانهی محافظت قانع میکردم؛ اما حقیقت این است که فقط خودم را فریب دادم و تو را رنجاندم.
با این حال، دوستداشتنت هیچوقت دروغ نبود. تو بهترین اتفاق زندگی من بودی و هنوز هم دوستت دارم، اما میدانم کنار کسی که صادق نبوده، جای تو نیست.
فقط خواستم برای آخرین بار بگویم همیشه برایم خاص میمانی. امیدوارم خوشحال باشی و کسی را پیدا کنی که هرگز دلت را نلرزاند...
فراموشت خواهم کرد دقیقاً روزی که در مرداد ماه برف قرمز ببارد...
دقیقاً در ساعت 25:61 دقیقه...
دقیقاً در شبی که ماه وجود نداشته باشد...
دقیقاً در روز 32 بهمن ماه...
دقیقاً در سالی که عید نداشته باشد...
همین قدر غیر ممکنه... :)
میدونی مشکل ما اینجاست که من نمیتونم به تو بفهمونم
نمیتونم به کسی بفهمونم که چی به من میگذره
من حتی نمیتونم برا خودم توضیح بدم...
نمیدانم چه بنویسم. شاید اگر تو اینجا بودی اشکهایی را که حالا توی چشمهایم با زحمت نگه میدارم را روی دستهایت میریختم...
به تنهایی
بیشتر فکر می کنم؛
به این که بروم توی خودم،
چشم بگذارم و هرگز پیدا نشوم.
ناگهان به یاد آنچه از سر گذرانده بود، به گریه افتاد؛ چنانکه اشک برای گریستن کم میآورد.
گویی دیگر برایش زنده ماندن دردناک بود؛ کمطاقت، کمحوصله و بهظاهر آرام شده بود، در میان پوکههای سیگاری که به سمت افکار غمانگیز ذهنش روانه کرده بود.
اگر سینهاش را میشکافتی، چیزی جز قلبِ پارهپاره و مچالهای که به گوشهی سینهاش خزیده بود نمیدیدی.
ناگهان دست از گریه کشید و زیرِ لب گفت: «نمیتوانستم او را غمگین ببینم؛ نگاهِ غمگینش قلبم را میدرید.»
و فندکش را جرقه زد...
من ایکاش میتوانستم
این دل خسته و غمگین را، دور از چشمِ همگان،
انگار که برای من نیست، کنارِ خیابانی رها کنم...
من انتهای داستان را میدانستم عزیز من؛
با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمام عاشقانههایم را صرف تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، مینگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توان ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی؟
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد...
هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم. میخواهم تا ابد فرد بمانم، سرد بمانم و آدمها را درد بدانم...
برای تو چه بگویم؟
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده
که میتوان در آن درختی کاشت؟
بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟
دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن…
و تو ندانستی چه رنجیست،
کشاندنِ تنِ خستهای که خواهانِ ماندن بود.
آنقدر در برابر نشدنهای مکرر، خواستههای قلبش را تغییر داده بود که دیگر نمیدانست روحش واقعا در کجا آرام میگیرد...
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطرهی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
فاضل نظری
