uz
Feedback
گیلاسِ ناناس.

گیلاسِ ناناس.

Kanalga Telegram’da o‘tish
371
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kunlar
+530 kunlar
Postlar arxiv
کاش میشد تو همین حوالی اسفند ماه و فروردین ماه بمونیم، بوی زندگی و زنده بودن میده.

مرسی که بهم اهمیت میدین بوجی موجی‌تون میکنم زیاااد😭💝

اگه سنگ کلیه داری حتما مایعات زیاد بخور زیاااد زیاااد 😭🍾

امروز خداوندِ رنگ ها بودم.

Video xabar00:08

این دکتر یه یافته ی جدید داره و احتمال سنگ کلیه میده اون یکی یه چیز دیگه و با دکتر قبلی هم مخالفه. ولم کنید دیگه، باور کنید با چایی نبات خوب میشم.

تو بهاری؟ نه بهاران از توست.از تو می‌گیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را.

photo content

برای پایان امروز، زمزمه با اهنگ ،و آرزوی سلامتی برای فرامرز اصلانی.

Repost from N/a
امروز دلخوش بودم به زمستونِ سردِ خدا که دمش گرم! هر بخاری که از نفسِ منجمدم فرو مینشست، full HD ممد حیات بود و همینکه برمیومد مجددا full HD مفرح ذات. زمین و زمان اصرار داشتن زمستون رو یادم بیارن. دست به دستِ هم داده بودن چیزهایی که زیرِ برفِ پارسال مدفون کردم رو یادم بیارن. از پیامِ گل وسط چُرتِ کلاسِ آخر گرفته تا تماشای بی صدای پارت های اجرای او و دوستانش و آفتابی که نمیدونم چطور یهو وسطِ دون دون های ریزِ برف که یه راست مینشست رو موهامون سر و کله اش پیدا شد. اما مهم نبود، خیابون این طور وقت ها خلوت تر از همیشه بود و جون میداد واسه قدم زدن، واسه داستان ساختن.

امروز،قبل از شروع درد وحشتناکِ خانمانسوز و وقتی داشتم از نفس کشیدن هم لذت می‌بردم.

photo content

photo content

حالا این دو روز قصد دویدن تو پارک و هوای آزاد کردم، انجامش دادم و از از صبح درگیر بیمارستانم. حالا سختی ماجرا ثابت کردن این که «بخدا آقای دکتر به جونِ تو که من ورزشکار بودم. این دویدن ها چیزی نیست برای من» بود.

بله عزیزم،دختران راحت اعتماد می‌کردند.!

photo content
+1

«دوست من! برای خوب دویدن، میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهد از یکی از جعبه‌های معین آن بیرون بکشد. به‌گمانم کمتر کسی اگر به‌وضع زندگی من بود، قادر به ادامه‌دادن حیات می‌شد و کسی جز خود من نمی‌داند چطور و چرا. درست مثل داروهای رطوبت‌زده شده‌ام. برای من حرارت و آفتاب کافی لازم است و آسمان، که متاسفانه ابری‌ست و من به‌خوبی می‌دانم که این ابرها در همه‌وقت و زمان بوده‌اند. بعضی از روی دریاها بلند می‌شوند، بعضی از روی مرداب‌ها و جاهایی که نمی‌دانند کجاست و مرغابی‌های ترسو در کجاهای آن منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم‌دریده‌هایی هم که آفتاب نمی‌خواهند، هست؛ آن‌ها هم سهم می‌برند. جوری برای زندگی کردن خود دست‌وپا می‌کنم که خودم خنده‌ام می‌گیرد. مثل کبوترهایی که از پرواز طولانی برگشته، زیاد پرسه زده‌اند. در دایره‌ی امکان همه‌ی ما را به مثابه‌ی یک مشت ریزه‌خوار مفلوک و عاجز به‌هم ریخته‌اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی. معنی کمال را در پیرامون این به‌هم‌خورگی‌ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به‌دست آورد. آنچه دائمی‌ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم. از نوشتن دست برمی‌دارم. رفتم به سر وقت آب‌دادنِ بوته‌هایی که با دست خودم آنها را کاشته‌ام. درصورتی‌که من تابستان به ییلاق می‌روم و می‌ماند برای دیگران. نمی‌دانم چرا وقت مرا می‌گیرد؟» خداحافظ شما دوست شما، فروردین‌ماه ۱۳۳۴ _حرف‌های همسایه نیما یوشیج.

البته که این روزها از سرما ترک برداشتم عزیزم اما در روشنایی حداقل.