ℭ𝔩𝔬𝔲𝔡
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 087
Obunachilar
-124 soatlar
-107 kunlar
-5230 kunlar
Postlar arxiv
1 087
اطراف مان، نزدیک گرگان زیستند
جهل از ماست که اینگونه نابیناییم
مگر خلایق خدا با یک برادر نیستند؟
علل این است که ز یکدیگر جداییم
زنهار! که این بت ها پرستیدن ندارد
ای جماعت گلِ محبت چیدن ندارد
کر و کور و کند ذهن، گرچه باشیم
ما،نیز در سمایِ حق بالان دیده ایم
عجب بر این برادر هاخدایا!
آه خاطراتم!اینان دگر جوانمرد نیستند
(شعر که جسارت نمیکنم دل نوشته ست بیشتر)
1 087
ما و اینا کِی به هم محرم شدیم؟
چرا با ما دیدهبوشی میکنن؟
نامزدهای رقیبامون چرا
اخرش با ما عروسی میکنن؟
«روزبهبمانی»
1 087
"به کجا چنین شتابان؟
نفس گرم عشق، راه نشان
ای دل! غم مخور ز دنیا
که هر لحظه، خودت را بیابان
1 087
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت، خود را کشتم و درمان خود کردم.
1 087
بعد مرگم هر که شیون کند از دوروبرم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
سر قبرم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند، جمله شما کف بزنید
روز مرگم، وسط سینه ی من چاک زنید
اندرون دل من، یک قلمه تاک زنید
روی قبرم بنویسید، آن وفادار برفت
آن جگر سوخته ی خسته، از این دار برفت
1 087
ای آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب میخواند شما را
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
میکند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
ای آدم ها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
ای آدم ها که روی ساحل آرام، در کار تماشائید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
ای آدم ها...
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رها تر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
ای آدم ها…
1 087
یـاری اَندر کَـس نِـمیبـینـیم ؛ یاران را چـه شُـد؟
دوسـتی کِـی آخـر آمد؟ دوستـداران را چـه شُـد؟
1 087
اَبـرویدوستکِیشَـود؛دَسـتکَـشِخـیالِمَـن؟
کَـسنَزَدهستاَزایـنکَـمانتیـرِمُـرادبَـرهَـدَف
1 087
گر یکی از عشق برآرد خروش
بر سر آتش نه غریب است جوش
پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق
دامن عفوش به گنه بربپوش
بوی گل آورد نسیم صبا
بلبل بیدل ننشیند خموش
مطرب اگر پرده از این ره زند
بازنیایند حریفان به هوش
ساقی اگر باده از این خم دهد
خرقه صوفی ببرد می فروش
زهر بیاور که ز اجزای من
بانگ برآید به ارادت که نوش
از تو نپرسند درازای شب
آن کس داند که نخفتهست دوش
حیف بود مردن بی عاشقی
تا نفسی داری و نفسی بکوش
سر که نه در راه عزیزان رود
بار گران است کشیدن به دوش
سعدی اگر خاک شود همچنان
ناله زاریدنش آید به گوش
هر که دلی دارد از انفاس او
میشنود تا به قیامت خروش
1 087
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبلهایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
1 087
آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن
اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن
حرف از هیاهو کم بزن، از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن
خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن
بر روی بوم زندگی، هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را بــاور نکن
تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن
خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن
1 087
نتوانم که به بخوانم
" من ندانم چه گذشت از سر این دیرینه ها"
چون جهالت دانم این
بی خانه و بی دینه ها
گویم افسوس گذرم
از پس این وهم و خیال
منِ عاجز چه کنم
در غم این دردِ دیار
تو اما از غم مگو
نا گفته ها ماند به جا
میکند این صبح طلوع
ابر کجا؟ باران کجا؟
جهل آسان است و خامی
تو بخوان سعدی و جامی
درس عبرت کن زمان را
نسپر دل را به جانی
دل که گفتم یاد کردم
حال خود بیمار کردم
نام خود از یاد بردم
آه مگو فریاد کردم
کز تو باشد شر به دور
دل سپردن، دل گرفتن، چشم کور
تا نخواهد کس نخواند حرف زور
زیر بار ذلتی باشم ز کوی
hope✍🏻
1 087
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری
رنج مبر،هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت:
آمدم، نعره مزن ،جامه مدر ،هیچ مگو.
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سربجنبان که بلی،جز ک بهسر هیچ مگو
مولانا.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
