fa
Feedback
ℭ𝔩𝔬𝔲𝔡

ℭ𝔩𝔬𝔲𝔡

رفتن به کانال در Telegram

به خونه‌ی مامانبزرگ خوش اومدی☁️ • @clloudibot

نمایش بیشتر
1 087
مشترکین
-124 ساعت
-107 روز
-5230 روز
آرشیو پست ها
اطراف مان، نزدیک گرگان زیستند جهل از ماست که اینگونه نابیناییم مگر خلایق خدا با یک برادر نیستند؟ علل این است که ز یکدیگر جداییم زنهار! که این بت ها پرستیدن ندارد ای جماعت گلِ محبت چیدن ندارد کر و کور و کند ذهن، گرچه باشیم ما،نیز در سمایِ حق بالان دیده ایم عجب بر این برادر هاخدایا! آه خاطراتم!اینان دگر جوانمرد نیستند (شعر که جسارت نمیکنم دل نوشته ست بیشتر)

ما و اینا کِی به هم محرم شدیم؟ چرا با ما دیده‌بوشی می‌کنن؟ نامزدهای رقیبامون چرا اخرش با ما عروسی می‌کنن؟ «روزبه‌بمانی»

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی..

"به کجا چنین شتابان؟ نفس گرم عشق، راه نشان ای دل! غم مخور ز دنیا که هر لحظه، خودت را بیابان

چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند این‌ها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط می‌گفت، خود را کشتم و درمان خود کردم.

بعد مرگم هر که شیون کند از دوروبرم دور کنید همه را مست و خراب از می انگور کنید مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید سر قبرم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای تلقین به بالای سرم دف بزنید شاهدی رقص کند، جمله شما کف بزنید روز مرگم، وسط سینه ی من چاک زنید اندرون دل من، یک قلمه تاک زنید روی قبرم بنویسید، آن وفادار برفت آن جگر سوخته ی خسته، از این دار برفت

ای آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من ؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره جامه تان بر تن یک نفر در آب می‌خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون می‌کند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا ای آدم ها او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید می‌زند فریاد و امید کمک دارد ای آدم ها که روی ساحل آرام، در کار تماشائید! موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید: ای آدم ها... و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رها تر از میان آب های دور و نزدیک باز در گوش این نداها ای آدم ها…

یـاری اَندر کَـس نِـمی‌بـینـیم ؛ یاران را چـه شُـد؟ دوسـتی کِـی آخـر آمد؟ دوستـدار‌ان را چـه شُـد؟

اَبـروی‌دوست‌کِی‌شَـود؛دَسـتکَـشِ‌خـیالِ‌مَـن؟ کَـس‌نَزَده‌ست‌اَزایـن‌کَـمان‌تیـرِمُـرادبَـرهَـدَف

خلوت‌گُزیده‌رابه‌تماشا‌چه‌حاجت‌است چون‌کوی‌دوست‌هست‌به‌صحراچه‌حاجت‌است

شعر‌های قشنگ بخونیم

گر یکی از عشق برآرد خروش بر سر آتش نه غریب است جوش پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق دامن عفوش به گنه بربپوش بوی گل آورد نسیم صبا بلبل بیدل ننشیند خموش مطرب اگر پرده از این ره زند بازنیایند حریفان به هوش ساقی اگر باده از این خم دهد خرقه صوفی ببرد می فروش زهر بیاور که ز اجزای من بانگ برآید به ارادت که نوش از تو نپرسند درازای شب آن کس داند که نخفته‌ست دوش حیف بود مردن بی عاشقی تا نفسی داری و نفسی بکوش سر که نه در راه عزیزان رود بار گران است کشیدن به دوش سعدی اگر خاک شود همچنان ناله زاریدنش آید به گوش هر که دلی دارد از انفاس او می‌شنود تا به قیامت خروش

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن حرف از هیاهو کم بزن، از آشتی ها دم بزن از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن بر روی بوم زندگی، هر چیز می خواهی بکش زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را بــاور نکن تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن

دوام عیش و تنعٌم نه شیوه عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی #حافظ

نتوانم که به بخوانم " من ندانم چه گذشت از سر این دیرینه ها" چون جهالت دانم این بی خانه و بی دینه ها گویم افسوس گذرم از پس این وهم و خیال منِ عاجز چه کنم در غم این دردِ دیار تو اما از غم مگو نا گفته ها ماند به جا میکند این صبح طلوع ابر کجا؟ باران کجا؟ جهل آسان است و خامی تو بخوان سعدی و جامی درس عبرت کن زمان را نسپر دل را به جانی دل که گفتم یاد کردم حال خود بیمار کردم نام خود از یاد بردم آه مگو فریاد کردم کز تو باشد شر به دور دل سپردن، دل گرفتن، چشم کور تا نخواهد کس نخواند حرف زور زیر بار ذلتی باشم ز کوی hope✍🏻

منِ بی‌مایه که باشم که خریدارِ تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم.

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بیخبری رنج مبر،هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت: آمدم، نعره مزن ،جامه مدر ،هیچ مگو. من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سربجنبان که بلی،جز ک به‌سر هیچ مگو مولانا.

شعر موردعلاقتون رو اینجا بفرستید تا دورهم بخونیم و لذت ببریم🤍 @clloudibot

خیلی اسکل و نمکیه
+1
خیلی اسکل و نمکیه