uz
Feedback
empty

empty

Kanalga Telegram’da o‘tish
286
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
معاشرت با آدمی که حرف دلش رو میزنه و با سیاست رفتار نمیکنه واقعا لذت بخشه...

چه لحظه هایی ک گفتیم مهم نیست و بعدش زدیم زیر گریه ...

دیگه نمیخوام خانم باشم دلم میخواد شاد باشم البته اگر از پسش بربیام ؛ زیاد مطمئن نیستم بتونم ...

کودکیِ ما اینطور گذشت که باید بین «بچه‌ی شاد» بودن یا «بچه‌ی خوب» بودن، یکی را انتخاب می‌کردیم. این دوتا با هم جور در نمی‌آمدند. نمی‌شد بچه‌ی با ادبی باشی و همزمان شادی‌ و سرزندگی‌ات را حفظ کنی. معمولا راه میانه‌ای نداشتیم. بچه‌ی باادب همیشه سرش پایین بود، جلوی بزرگتر حرف نمی‌زد، اطاعت می‌کرد، سرسنگین بود، مثل آقا‌ها/خانم‌ها لباس می‌پوشید! چیزی نمی‌خواست، گلایه نداشت، اعتراض نمی‌کرد و در یک کلام‌، به درون می‌خزید و در خود حبس می‌شد. یک جوری بود که انگار نبود! وجود نداشت. بخاطر همه‌ی این‌ها همیشه تحسین می‌شد. بیشترِ صفاتی که تحت عنوان "ادب" به ما قالب کردند، چیزی جز یک مشت غل و زنجیر و افسردگی و توسری‌خوری نبودند.

تاریکم فردا سراغِ من بیا ...

احترام سن و سال نگه داشتن اشتباهه باید احترامِ احترامو نگه داشت...

دم صبح، دری را که سالها بیهوده باز مانده بود بستم به نظرم از شیرینی‌های بزرگسالی، این است که در و پنجره‌های جهان ذهنی‌ات به دست خودت باز و بسته می‌شوند البته که تمرین هم می‌خواهد پای رفتن پای ماندن و دست‌هایی برای حمایت از خود می‌خواهد

آن‌قدر در این جاده در این راه ایستاده‌ام که دیگر دیده نمی‌شوم و همه می‌پندارند این جاده منم این راه.

گاهی ما آدم‌ها در اوج غم و اندوه با هر بدبختی که هست روزگار را می‌گذرانیم و دوست نداریم نزد دیگران اعتراف کنیم که چقدر در نوسان روحی قرار داریم و غرق در اندوه هستیم...

4_5978976775365988148.mp34.54 MB

آیا عشق، تنها برای کور کردن و سربُریدنِ ما می‌آید؟

امروز یکی بهم گفت تو خیلی خطرناکی پرسیدم چرا؟ گفت چون تو به هیچکس احتیاج نداری فقط لبخند زدم.

ی روز کارمون میگیره...

بعضی روزها آدم دلش یک معجزه می خواهد، معجزه‌ای شبیه به باران معجزه‌ای شبیه به یک خیابان که از آنسویش یک نفر بیاید و هوای خوب خیابان را به خانه ات بیاورد. یا بگذارید اینطور بگویم؛ بعضی روزها آدم دلش یک نفر را می خواهد که از آنسوی خیابان با باران بیاید، با باران بنشیند و چکه چکه حال تو را خوب کند‌...

گاهی تصور می‌کنم که دارم محکم بغلت می‌کنم. لبخند می‌زنم. بعد متوجه لبخندم می‌شوم. لبخندم تمام می‌شود‌. می‌رود‌‌. از بین می‌رود. می‌میرد. یک حجم خالی توی بغلم، سنگین‌ می‌شود، سبک می‌شود، پایین می‌افتد...

اندوه کسی را نکشت امّا ما را از همه‌چیز، تهی ساخت...

‏اگه ازم بپرسن قشنگ‌ترین واژه‌ای که یاد گرفتی چیه؟ میگم پذیرش. پذیرفتن شرایط با تمام سختی‌هاش، پذیرفتن آدما با تمام نقص‌هاشون، پذیرفتن اینکه مشکلات هست ولی باید ادامه داد، پذیرفتن اینکه گاهی اشتباه می‌کنم، پذیرفتن اینکه من کامل نیستم، پذیرفتن تموم فقدان ها، پذیرش تمام از دست دادن ها، شکست خوردن ها، رها شدن ها، داشتن پذیرش یعنی پایان دادن تمام دعواها و اختلاف‌ها. پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش...

Zhak | To Boodi (320).mp39.92 MB

دلم یه شونه میخواد فقط همین ...

4_6033037657569759822.mp38.17 MB