286
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
286
دیگه نمیخوام خانم باشم
دلم میخواد شاد باشم
البته اگر از پسش بربیام ؛ زیاد مطمئن نیستم بتونم ...
286
کودکیِ ما اینطور گذشت که باید بین «بچهی شاد» بودن یا «بچهی خوب» بودن، یکی را انتخاب میکردیم. این دوتا با هم جور در نمیآمدند. نمیشد بچهی با ادبی باشی و همزمان شادی و سرزندگیات را حفظ کنی. معمولا راه میانهای نداشتیم. بچهی باادب همیشه سرش پایین بود، جلوی بزرگتر حرف نمیزد، اطاعت میکرد، سرسنگین بود، مثل آقاها/خانمها لباس میپوشید! چیزی نمیخواست، گلایه نداشت، اعتراض نمیکرد و در یک کلام، به درون میخزید و در خود حبس میشد. یک جوری بود که انگار نبود! وجود نداشت. بخاطر همهی اینها همیشه تحسین میشد. بیشترِ صفاتی که تحت عنوان "ادب" به ما قالب کردند، چیزی جز یک مشت غل و زنجیر و افسردگی و توسریخوری نبودند.
286
دم صبح، دری را که سالها بیهوده باز مانده بود
بستم
به نظرم از شیرینیهای بزرگسالی،
این است که
در و پنجرههای جهان ذهنیات
به دست خودت
باز و بسته میشوند
البته که تمرین هم میخواهد
پای رفتن
پای ماندن
و دستهایی برای حمایت از خود
میخواهد
286
آنقدر در این جاده در این راه ایستادهام
که دیگر دیده نمیشوم
و همه میپندارند این جاده منم
این راه.
286
گاهی ما آدمها در اوج غم و اندوه با هر بدبختی که هست روزگار را میگذرانیم و دوست نداریم نزد دیگران اعتراف کنیم که چقدر در نوسان روحی قرار داریم و غرق در اندوه هستیم...
286
امروز یکی بهم گفت تو خیلی خطرناکی
پرسیدم چرا؟ گفت چون تو به هیچکس احتیاج نداری
فقط لبخند زدم.
286
بعضی روزها
آدم دلش یک معجزه می خواهد،
معجزهای شبیه به باران
معجزهای شبیه به یک خیابان
که از آنسویش یک نفر بیاید
و هوای خوب خیابان را به خانه ات بیاورد.
یا بگذارید اینطور بگویم؛
بعضی روزها
آدم دلش یک نفر را می خواهد
که از آنسوی خیابان با باران بیاید،
با باران بنشیند و چکه چکه حال تو را خوب کند...
286
گاهی تصور میکنم که دارم محکم بغلت میکنم. لبخند میزنم. بعد متوجه لبخندم میشوم. لبخندم تمام میشود. میرود. از بین میرود. میمیرد. یک حجم خالی توی بغلم، سنگین میشود، سبک میشود، پایین میافتد...
286
اگه ازم بپرسن قشنگترین واژهای که یاد گرفتی چیه؟ میگم پذیرش.
پذیرفتن شرایط با تمام سختیهاش، پذیرفتن آدما با تمام نقصهاشون، پذیرفتن اینکه مشکلات هست ولی باید ادامه داد، پذیرفتن اینکه گاهی اشتباه میکنم، پذیرفتن اینکه من کامل نیستم، پذیرفتن تموم فقدان ها، پذیرش تمام از دست دادن ها، شکست خوردن ها، رها شدن ها، داشتن پذیرش یعنی پایان دادن تمام دعواها و اختلافها. پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش...
