382
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
382
ميگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور ميكشيد، تا به دانايی رسيد
دانا پرسيد چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟
مرد بازرگان پاسخ داد يك طرف گندم و طرف ديگر ماسه؛
دانا پرسيد به جايی كه ميروی ماسه كمياب است؟
بازرگان پاسخ داد خير، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر ماسه ريختم؛
دانا ماسه را خالی كرد و گندم را به دوقسمت تقسيم نمود و به بازرگان گفت حال خود نيز سوار شو و برو به سلامت؛
بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسيد با اين همه دانش چقدر ثروت داری؟
دانا گفت هيچ ؛
بازرگان شرايط را به شكل اول باز گرداند و گفت من با نادانی خيلی بيشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع كرد به كشيدن خَر و رفت!
اين واقعيت جامعه ماست !!!
382
اما اگر بخواهم از تو خداحافظی کنم،
میگویم که زیباترین اتفاق زندگیِ من بودی امّا حیف و صد حیف که این زیبایی و این اتفاق زیبا تا ابد پابرجا، باقی نماند،
خدانگهدار زیباییِ بی انتهای زندگیِ من.
|💔
382
متاسفم در فرهنگی بزرگ شدم که مردمش تصور می کنند با اندوه به خدا نزدیک ترند.
"فریدون فرخزاد"
@
