382
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
-430 días
Archivo de publicaciones
382
آخرین ایرانیای که احتمال داره توی جهنم بسوزه، خانم هایدهست!
دیشب توی یه جمع کوچیک بودم؛ از نمازشبخون داشتیم تا لائیک. سرانگشتی حساب کردم، فقط توی همون جمع حدود ۲۰۰ بار گفتن: «هایده، روحت شاد.»
خداوندا، بنده را با خانم هایده محشور بفرما.
عاقبتبخیری یعنی همین...
382
یه عزیزی میگفت:
"بعضی وقتا تو واسش آدم درستی هستی؛ ولی اون هنوز واسه داشتن آدم درست، آماده نیست."
مدت ها بود یه جمله اینقدر به دلم ننشته بود.
|
382
این جملات باعث آرامش می شود
۱-از کسی در برابر لطفی که به او میکنم توقعی ندارم وگرنه این لطف را در حق او نمیکنم.
۲-مردم وظیفه ندارند مرا درک کنند.
۳-قضاوت دیگری تاثیری بر زندگی من ندارد.
۴-کسانی که رفتار ناجوانمردانه با من داشته اند توسط کائنات مجازات خواهند شد هر چند من هرگز متوجه نشوم.
۵-دنیا سخاوتمندتر از آن است که موفقیت کسی، راه موفقیت مرا تنگ کند.
382
چه خوب میگفت:
قشنگی چشم به پاکیشه
قشنگی پول به حلال بودنشه،
قشنگی عشق به وفاداری و صداقتشه،
و قشنگی انسان هم به ذات و شخصيتشه...
382
ميگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور ميكشيد، تا به دانايی رسيد
دانا پرسيد چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟
مرد بازرگان پاسخ داد يك طرف گندم و طرف ديگر ماسه؛
دانا پرسيد به جايی كه ميروی ماسه كمياب است؟
بازرگان پاسخ داد خير، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر ماسه ريختم؛
دانا ماسه را خالی كرد و گندم را به دوقسمت تقسيم نمود و به بازرگان گفت حال خود نيز سوار شو و برو به سلامت؛
بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسيد با اين همه دانش چقدر ثروت داری؟
دانا گفت هيچ ؛
بازرگان شرايط را به شكل اول باز گرداند و گفت من با نادانی خيلی بيشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع كرد به كشيدن خَر و رفت!
اين واقعيت جامعه ماست !!!
382
اما اگر بخواهم از تو خداحافظی کنم،
میگویم که زیباترین اتفاق زندگیِ من بودی امّا حیف و صد حیف که این زیبایی و این اتفاق زیبا تا ابد پابرجا، باقی نماند،
خدانگهدار زیباییِ بی انتهای زندگیِ من.
|💔
