uz
Feedback
سپیـدار

سپیـدار

Kanalga Telegram’da o‘tish

-نویسنده‌ و شیفته‌ی کتاب‌ها- سپیده پورحنیفه‌ی جامعه، سین‌پ‌ی قصه‌ها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh

Ko'proq ko'rsatish
295
Obunachilar
-124 soatlar
+27 kun
+830 kun
Postlar arxiv
رابطه‌ی مستقیمی بین خوشمزگی یک لواشک با غیربهداشتی بودنش هست.

امیدوارم اون شبی که بی‌خوابی زده به سرت یا حتی می‌خوای با خودت تا صبح خلوت کنی، ریلکس کنی، پیتزا و کلی خوراکی‌های خوشمزه تو یخچال منتظرت باشن.

یه سری شب‌ها، ذوق دارم برای رسیدن فردا و دوست دارم که اون شب رو بزنم جلو فقط، چون عمیقا احساس می‌کنم فردا روز بهتری خواهد بود، روزی که من قراره کارهامو بکنم، بیرون برم، کتاب جدید بخرم، جلساتم رو برم، تولد محتوا کنم، رمانم رو بنویسم، مطالعه زیاد داشته باشم، فیلم ببینم، غذای خوشمزه بخورم، آدم‌هایی که دوسشون دارم رو ببینم و...

بابا ول کنید، بذارید حال هرکس با هرچیزی خوبه، خوب باشه. تو این دنیای مسخره دلخوشی‌های کوچیک ادم‌ها رو با نظر و حرف‌های بی‌خودمون نگیریم به جایی برنمی‌خوره.

واقعا اگه یک آدمی کتاب رو به خاطر جلد و رنگش می‌خره، حالش با اون خوبه، به ما چه ارتباطی داره؟ اگه یک آدمی هرچیزی دوست داره که القصه به ماهم آسیبی نمی‌زنه، واقعااا به ما چه ارتباطی داره؟

تو این چند روز عمیقا به این نتیجه رسیدم که اجازه بدم حال آدم‌ها با هرچیزی که خوب هست، خوب باشه!

فردا روز بهتری خواهد بود.

به یک خرید خیلی خیلی حسابی و درست درمون نیاز دارم.

کاپوچینو‌ی شیرینش را مزه مزه کرد و به کتاب جدیدش خیره شد، شوق خواندنش را داشت، مدت‌‌ها بود که دلش آن را می‌خواست و مدت‌ها بود که نمی‌توانست بیش از چند صفحه از یک کتاب را بخواند. تلخ‌خندی زده و کتاب تازه‌اش را هم روی کتاب‌های تلنبار شده‌ی گوشه‌ اتاق رها کرد. شوق خواندن تک تک‌شان را داشت و توانش را نه. در اتاق کوچکش می‌چرخید و دیوارها هرلحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند، درست مثل بغض ته گلویش. موهای پریشانش را بی‌حوصله عقب داد و پشت میزش نشست، چشمی بین تصاویر روی دیوار چرخاند و نگاهش به دفتر سبز رنگش افتاد، حالش با این یکی هنوز خوب بود، ته مانده آرزوهایش را با آن شریک بود، دفتر را باز کرد و ماه‌های گذشته را مرور کرد، اوضاع خوبی نبود، تمام خانه‌هایی که به امید تیک خوردن کشیده بود، با ضربدری کج و معوج پر شده بودند، کلافه‌تر از لحظات پیشین، دفتر را بست. مدام چشم می‌چرخاند تا چیزی پیدا کند و سرگرم شود، اما هیچ‌چیز نگهش نمی‌داشت، هیچ‌چیز به این لحظه‌ها وصلش نمی‌‌کرد. احساس خستگی می‌کرد و هرچه می‌خوابید خستگی‌اش تمامی نداشت، مدت‌ها بود که خسته‌ بود، از آدم‌ها خسته بود، از نشدن‌ها خسته بود، از لحظه‌ها خسته بود و حتی از آینده‌ی نیامده هم خسته بود. قهوه‌ی تلخ و کاپوچینو‌ی شیرین، خواب شب، خواب صبح، خواب ظهر و بعد از ظهر، هیچ‌کدام جواب نمی‌دادند. دوست داشت نگفته شنیده شود، یا لااقل گفته‌هایش یاد یکی بماند، فقط یکی! یکی، یکی آن‌طور که او حواسش به بقیه بود، حواسش به او باشد. ای‌کاش‌های پس ذهنش را پس زده و دنبال قلمش گشت، قلم و کاغذ همیشه نجاتش می‌دادند. قلم را روی کاغذ کشید اما کلمه‌ای نیامد، کلمه‌ها را گم کرده بود، مثل خودش که حالا نمی‌دانست کیست. قلم را بارها و بارها روی کاغذ کشید، خطوط نامفهوم به صورت مغمومش دهن‌کجی می‌کردند، قلم را هم گوشه‌ای رها کرد و روی زمین ولو شد. با دستان بی‌جانش، خودش را به آغوش کشید، مدت‌ها بود که دلش نمی‌خواست خودش با افکار خودش خلوت کند، مدت‌ها بود که فرار را به قرار ترجیح می‌داد، مدت‌ها بود که از قلم و کاغذ، کتاب‌های موردعلاقه‌‌اش، دنیای خیالی پس ذهنش، خود واقعی‌اش، افکار و حتی تنهاییش! فراری بود. او مدت‌ها بود که خودش را نداشت، مدت‌ها بود که زندگی‌اش را در او می‌دید، مدت‌‌ها بود که چشم امیدش را از خودش گرفته و به او دوخته بود، مدت‌ها بود که امیدش ناامید می‌شد و مدت‌ها بود که هم ناراحتی‌اش به او برمی‌گشت، هم خنده‌هایش. جوان‌تر که بود، جدل را ترجیح می‌داد و حالا در سکوت از کنار آدم‌ها می‌گذشت و نمی‌دانست کدامین روز از کنار خودش گذر کرده بود.

پلی کنید و بعد بخونید، تا حسی که موقع نوشتنش تجربه کردم رو باهام احساس کنید🫠🤌

وابسته بودن واقعا چیز خوبی نیست.

ولی کاش تو هیچ‌وقت بی‌حوصله و غمگین نباشی، کاش همیشه حس و حال نشستن پای حرف‌ها و غر‌ها‌ی من رو داشته باشی، وقتی تو حوصله نداری، دل من زیادی می‌گیره...

گریه نکن این فقط یه آهنگه. 0:49

مثل یک موش از گربه می‌ترسم اما عاشقشم هستم :)

وقتی دارم کاری انجام می‌دم و یکی نگاهم می‌کنه:

دستمال‌هارو آماده کنید، با کامنت‌های پست جدیدم قراره گریه کنیم.

زمان می‌بره تا متوجه بشی مقصدی وجود نداره و همش مسیره.

زندگی در ایران این‌شکلیه که فرصت فکر کردن برای خرید‌هات نداری، چون بخوای یکی دو روز فکر کنی و تحقیق کنی و...، دیگه قدرت مالی خریدش رو نخواهی داشت.

کاری که در این دو راهی‌ها انجام می‌دم: بی‌دلیل چرخیدن توی شبکه‌های اجتماعی🤲

موندم حالا که خوابم نمیاد برم سراغ کارهای عقب افتاده یا کتاب بخونم، دلم کتاب می‌خواد اما از برنامه‌هامم عقبم :)