سپیـدار
الذهاب إلى القناة على Telegram
-نویسنده و شیفتهی کتابها- سپیده پورحنیفهی جامعه، سینپی قصهها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh
إظهار المزيد295
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
295
امیدوارم اون شبی که بیخوابی زده به سرت یا حتی میخوای با خودت تا صبح خلوت کنی، ریلکس کنی، پیتزا و کلی خوراکیهای خوشمزه تو یخچال منتظرت باشن.
295
یه سری شبها، ذوق دارم برای رسیدن فردا و دوست دارم که اون شب رو بزنم جلو فقط، چون عمیقا احساس میکنم فردا روز بهتری خواهد بود، روزی که من قراره کارهامو بکنم، بیرون برم، کتاب جدید بخرم، جلساتم رو برم، تولد محتوا کنم، رمانم رو بنویسم، مطالعه زیاد داشته باشم، فیلم ببینم، غذای خوشمزه بخورم، آدمهایی که دوسشون دارم رو ببینم و...
295
بابا ول کنید، بذارید حال هرکس با هرچیزی خوبه، خوب باشه. تو این دنیای مسخره دلخوشیهای کوچیک ادمها رو با نظر و حرفهای بیخودمون نگیریم به جایی برنمیخوره.
295
واقعا اگه یک آدمی کتاب رو به خاطر جلد و رنگش میخره، حالش با اون خوبه، به ما چه ارتباطی داره؟
اگه یک آدمی هرچیزی دوست داره که القصه به ماهم آسیبی نمیزنه، واقعااا به ما چه ارتباطی داره؟
295
تو این چند روز عمیقا به این نتیجه رسیدم که اجازه بدم حال آدمها با هرچیزی که خوب هست، خوب باشه!
295
کاپوچینوی شیرینش را مزه مزه کرد و به کتاب جدیدش خیره شد، شوق خواندنش را داشت، مدتها بود که دلش آن را میخواست و مدتها بود که نمیتوانست بیش از چند صفحه از یک کتاب را بخواند. تلخخندی زده و کتاب تازهاش را هم روی کتابهای تلنبار شدهی گوشه اتاق رها کرد. شوق خواندن تک تکشان را داشت و توانش را نه.
در اتاق کوچکش میچرخید و دیوارها هرلحظه نزدیک و نزدیکتر میشدند، درست مثل بغض ته گلویش.
موهای پریشانش را بیحوصله عقب داد و پشت میزش نشست، چشمی بین تصاویر روی دیوار چرخاند و نگاهش به دفتر سبز رنگش افتاد، حالش با این یکی هنوز خوب بود، ته مانده آرزوهایش را با آن شریک بود، دفتر را باز کرد و ماههای گذشته را مرور کرد، اوضاع خوبی نبود، تمام خانههایی که به امید تیک خوردن کشیده بود، با ضربدری کج و معوج پر شده بودند، کلافهتر از لحظات پیشین، دفتر را بست.
مدام چشم میچرخاند تا چیزی پیدا کند و سرگرم شود، اما هیچچیز نگهش نمیداشت، هیچچیز به این لحظهها وصلش نمیکرد.
احساس خستگی میکرد و هرچه میخوابید خستگیاش تمامی نداشت، مدتها بود که خسته بود، از آدمها خسته بود، از نشدنها خسته بود، از لحظهها خسته بود و حتی از آیندهی نیامده هم خسته بود. قهوهی تلخ و کاپوچینوی شیرین، خواب شب، خواب صبح، خواب ظهر و بعد از ظهر، هیچکدام جواب نمیدادند.
دوست داشت نگفته شنیده شود، یا لااقل گفتههایش یاد یکی بماند، فقط یکی! یکی، یکی آنطور که او حواسش به بقیه بود، حواسش به او باشد.
ایکاشهای پس ذهنش را پس زده و دنبال قلمش گشت، قلم و کاغذ همیشه نجاتش میدادند. قلم را روی کاغذ کشید اما کلمهای نیامد، کلمهها را گم کرده بود، مثل خودش که حالا نمیدانست کیست. قلم را بارها و بارها روی کاغذ کشید، خطوط نامفهوم به صورت مغمومش دهنکجی میکردند، قلم را هم گوشهای رها کرد و روی زمین ولو شد.
با دستان بیجانش، خودش را به آغوش کشید، مدتها بود که دلش نمیخواست خودش با افکار خودش خلوت کند، مدتها بود که فرار را به قرار ترجیح میداد، مدتها بود که از قلم و کاغذ، کتابهای موردعلاقهاش، دنیای خیالی پس ذهنش، خود واقعیاش، افکار و حتی تنهاییش! فراری بود.
او مدتها بود که خودش را نداشت، مدتها بود که زندگیاش را در او میدید، مدتها بود که چشم امیدش را از خودش گرفته و به او دوخته بود، مدتها بود که امیدش ناامید میشد و مدتها بود که هم ناراحتیاش به او برمیگشت، هم خندههایش.
جوانتر که بود، جدل را ترجیح میداد و حالا در سکوت از کنار آدمها میگذشت و نمیدانست کدامین روز از کنار خودش گذر کرده بود.
295
ولی کاش تو هیچوقت بیحوصله و غمگین نباشی، کاش همیشه حس و حال نشستن پای حرفها و غرهای من رو داشته باشی، وقتی تو حوصله نداری، دل من زیادی میگیره...
295
زندگی در ایران اینشکلیه که فرصت فکر کردن برای خریدهات نداری، چون بخوای یکی دو روز فکر کنی و تحقیق کنی و...، دیگه قدرت مالی خریدش رو نخواهی داشت.
295
موندم حالا که خوابم نمیاد برم سراغ کارهای عقب افتاده یا کتاب بخونم، دلم کتاب میخواد اما از برنامههامم عقبم :)
