«آبنبات هل دار »
Kanalga Telegram’da o‘tish
و ما ریشههایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی
Ko'proq ko'rsatish1 403
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-107 kun
-4330 kun
Postlar arxiv
1 403
دیدی بارون رو وسط تابستون؟
واسه خدا اصلا غیر ممکنی
وجود نداره🌧♥️
شبتون آروم و نیک🌿
1 403
انگار میان دود و آفتاب،
هنوز میشود لحظهای مکث کرد، نفس کشید، و با واژهها به سفر رفت...
1 403
در سکوتِ جهان ، جایی میان رؤیا و بیداری، حسی میخزد در جانم که نامی ندارد، اما ریشه دارد
نه دلتنگیست، نه اشتیاق؛ چیزیست شبیه به خاطرهای از آینده، شبیه به آشنایی با غریبهای که هرگز ندیدهام، اما گویی هزار سال است که در جانم زندگی کرده
تاسیان، آن حالِ بینام، آن اشتیاقِ بیمقصد، آن دلتنگیِ بیصاحب...
مثل بوی خاکِ بارانخوردهای که هرگز در کوچههای کودکیام نبوده، اما با تمام سلولهایم میشناسمش..
مثل نوری که از پنجرهای میتابد که هرگز در خانهام نبوده، اما گرمایش را در استخوانهایم حس میکنم
حالِ تاسیانی داشتن، یعنی دلت برای چیزی تنگ شود که هرگز نداشتهای،
برای آغوشی که هیچگاه تو را در بر نگرفته،
برای واژهای که هیچگاه گفته نشده،
برای موسیقیای که هیچگاه نواخته نشده،
اما تو، با تمام وجود، آن را شنیدهای، لمس کردهای، زیستهای
تاسیان، آن اشتیاقِ بیزمان، آن دلتنگیِ بیمکان،
شاید همان جاییست که روح، پیش از تولد، در آن پرسه زده...
و حالا، در این جهانِ خاکی، به دنبال ردّ پای آن خاطرهی گمشده میگردد....
پ.ن : اتمام سریال تاسیان 🫠
1 403
آدمها مثل فصلها عوض میشن؛
گاهی بیخبر، گاهی با طنینِ یک خداحافظیِ آرام
دیروز کسی بود که با لبخندش جهان رو روشن میکرد،
امروز شاید ردِ محوی باشه در خاطرهای که بوی بارون گرفته
تغییر، همیشه تلخ نیست
گاهی آدمها بزرگتر میشن،
نه از روی غرور، بلکه از دلِ دردهایی که بیصدا کشیدن
گاهی فاصلهها، نه از بیمهری،
بلکه از نیاز به پیدا کردنِ خودِ گمشدهست
ما یاد میگیریم که آدمها قرار نیست همیشه همونطور بمونن
که ما دوست داریم
اونا سفر خودشونو دارن،
و ما باید بلد باشیم با خاطرهها زندگی کنیم،
نه با انتظارِ برگشتنِ کسی که دیگه اون آدمِ سابق نیست
اما زیباییِ زندگی همینه؛
که هر آدمی، هر تغییر،
یه فصلِ تازهست توی کتابِ بودنمون.
و ما، با دلِ پر از خاطره،
ادامه میدیم...
با پذیرش، با عشق، با امید
کتابخونه پنامبرا 🌱
1 403
شب، آرامترین ترانهی هستیست؛
وقتی که جهان، خسته از هیاهوی روز،
در آغوش سکوت فرو میرود
و ماه، چون مادری مهربان،
بر پیشانی زمین بوسه میزند
در دل تاریکی، نوری لطیف میتابد؛
نه از خورشید،
بلکه از خاطراتی که در دل شب زندهاند
صدای نسیم،
چون زمزمهی دعاهای بیصدا،
در میان شاخهها میرقصد
و ستارگان،
چشمکزنان، رازهای آسمان را نجوا میکنند
شب، لحظهایست برای بازگشت به خویش؛
برای شنیدن صدای دل،
برای نوشیدن جرعهای از آرامش ناب،
که در هیچ بازار روز پیدا نمیشود
در شب، دلها نرمترند،
اندیشهها عمیقتر،
و امید،
چون فانوسی کوچک،
در دل تاریکی میدرخشد...
کتابخونه پنامبرا ✨️
1 403
شب، آرامترین ترانهی هستیست؛
وقتی که جهان، خسته از هیاهوی روز،
در آغوش سکوت فرو میرود
و ماه، چون مادری مهربان،
بر پیشانی زمین بوسه میزند
در دل تاریکی، نوری لطیف میتابد؛
نه از خورشید،
بلکه از خاطراتی که در دل شب زندهاند
صدای نسیم،
چون زمزمهی دعاهای بیصدا،
در میان شاخهها میرقصد
و ستارگان،
چشمکزنان، رازهای آسمان را نجوا میکنند
شب، لحظهایست برای بازگشت به خویش؛
برای شنیدن صدای دل،
برای نوشیدن جرعهای از آرامش ناب،
که در هیچ بازار روز پیدا نمیشود
در شب، دلها نرمترند،
اندیشهها عمیقتر،
و امید،
چون فانوسی کوچک،
در دل تاریکی میدرخشد
