uz
Feedback
سآبود

سآبود

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
227
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
+930 kun
Postlar arxiv
پناه بر خدا! پسره با دو متر قد عروسک لبوبو وصل کرده بود به خشتک شلوارش! واقعا تردد در خیابان شبیه به سیرک شده...

به قول دکتر مقصودی: "در ارتباطات سالم، همدلی دروازه عشقه". واقعا چی قشنگ‌تر از اینکه من کنار توام حتی وقتی که خطا کردی. البته که "کنارت" بودن با "مخالفت" بودن منافاتی نداره...

زندگی در کنار خانواده به اون مرحله ای رسیده که ظهر در کمال آرامش به مامانم که به لباسم گیر داده بود گفتم "به شما ربطی نداره" و الان هم به بابام که هرررربار از یخچال آب میخورم میگه آب یخ نخور که گلو درد میشی گفتم"یعنی من دو صباح مونده به سی سالگی اختیار یه لیوان آب خوردنم ندارم؟" + من بسیار اهل سکوتم! ولی واقعا دیگه سر ریز شدم و قدیم ها خوب گفتن که "دوری و دوستی".

ببین مادر ببین مادر ببین مادر, زمستونه... + امشب وقتی از خونه مادربزرگم برمیگشتم در حالیکه توی حیاط بابا رو بغل کردم و باهم از جای خالیش بلند بلند گریه کردیم، توی راهرو عمو و عمه ها رو بغل کردم و باهم گریه کردیم، وقتی به هرکسی که بهم گفت تو خیلی زحمت کشیدی جواب دادم "کاش کاری بیشتری از دست من برمی اومد"، وقتی که دیدم تختش جمع شده و روی مبل همیشگیش کس دیگه ای نشسته، تمام راه برگشت ناخودآگاه زیرلب زمزمه میکردم. انگار که ذکری باشه به یاد مادر که فردا میره تا توی خونه ابدیش بخوابه...

بالاخره صبرم تموم شد و به همراه مریض گفتم اینجا سوپرمارکت نیست که شما سفارش بدین. اونم گفت حالا سوپرمارکت هست یا نیست ما دفعه های قبل اینکارو میکردیم. منم گفتم شما دفعه های قبل هم اشتباه میکردین. بعدم که پرسیدم چی نوشتی، گفتم چیزی که براساس علم صلاحدیدم. ماه پنجم #طرح

دیگه کمتر توی بیمارستان گم میشم یا به مریض هایی که میپرسن "داروخونه کجاس؟" نمیگم نمیدونم. همه پرسنل اورژانس رو تقریبا به فامیلی میشناسم و میدونم با کدوم تیم خیالم از شیفتم راحتتره. قبل از شیفت های اورژانس بستری ضربان قلبم بالا نمیره و از دیدن تخت ها و شلوغی وقت تحویل گرفتن شیفت نمیترسم. اکثریت متخصصین رو میشناسم و حالا شماره هاشون توی گوشیم سیو شده است. یه لیست از راننده هایی که تا الان دیدم شون هم توی نوت گوشیم جا خوش کرده. از صدای اذان که از پنجره اتاق پزشک میاد داخل خوشم میاد و با حیاط بیمارستان هم آشتی کردم. به پانسیونم احساس تعلق خاطره دارم و بعد شیفت های لانگ 12 ساعته وایب خونه و اتاق خودمو میده. ساندویچ و فست فودی اصلی شهرو شناختم و زنگ تفریحم بعد شیفت های فشرده پشت سرهم یا راه فرارم از شام های معمولا بد بیمارستانه. به نظر میرسه حالا، بعد از پنج ماه، بدون اینکه تلاشی خاصی کرده باشم این شهر واقعا داره خونه دومم میشه. #طرح

برای ادامه شغل پزشک اورژانس بودن باید تریاک بکشم!

چه یأس بی‌نهایتی.

کاش میشد تایم خلوت صبح روزهای تعطیلو خوابید و 10-11 صبح همراه با سیل بیمارها اومد. ماه پنجم #طرح

"به دلتنگی اگر باقی عمرت گذرد چه؟"

از من به شما نصیحت! مسئولیت پذیری پزشکان جوان رو به تجربه پزشکان پیر ترجیح بدین. ضرر نمیبینید! + البته که هیچ معیار مطلقی وجود نداره. ولی خب با درصد خطای پایین خدمتتون عرض کردم.

وضعیت جهان هربار بیشتر ناامیدم میکنه‌. انگار که ما یه سری مهره باشیم که قدرتی ندارن و باید غصه جنگ، موشک، قتل عام و گرسنگی آدم‌ها رو بخورن و قدرت مال سیاستمدارهایی باشه که جنگ، موشک و قتل عام و گرسنگی راه بندازن. + عکس های صف های غذا و آب مردم غزه، بچه هایی که هیچ حق شون اون ظرف های خالی توی دستاشون نیست، از جلو چشمام کنار نمیره. باورم نمیشه توی سال 2025 با هزار دفتر و دستک بین المللی، بشر همچین چیزهایی به چشم ببینه!

همیشه دیر به همه چیز رسیدم. همیشه وقتی با تمام وجود چیزی رو‌ میخواستم نداشتمش و وقتی که دیگه نمیخواستمش به دستش آوردم. از چیزهای مادی بگیر تا معنوی. آخ که چه قدر قلبم رو به درد میاره. +: شاید بخوام برم فلان سفر. اجازه میدی؟ -: اجازه؟ این چه حرفی بود که زدی. دیگه سی سالت شده. اجازه نمیخوای. ریش و قیچی دست خودت. دیگه هیچ‌وقت بابت چیزی اجازه نگیر. مرسی ولی من این اختیار عمل رو توی بیست سالگیم میخواستم نه در آستانه ی سی سالگی. روزهایی که شاید اگر اختیار هر کاری دست خودم بود، الان مسیر زندگیم جور دیگه ای بود. جوری که من رو توی این وضعیت نابسامان قرار نمیداد. جوری که اندوه نرسیدن ها خرخره‌م رو نمیگرفت و شب ها با فکر کردن به موقعیت های از دست رفته‌م سر بر بالشت نمیذاشتم.

Repost from سآبود
و عُمر سرفه کوتاهی...
و عُمر سرفه کوتاهی...

Repost from سآبود
که زندگی دو سه نخ کام است.
که زندگی دو سه نخ کام است.

Repost from سآبود
مرا ببوس همین حالا.
مرا ببوس همین حالا.

Repost from سآبود
سپس ببوس و بچرخانم.
سپس ببوس و بچرخانم.

Repost from سآبود
منم شکار شکارم کن.
منم شکار شکارم کن.

Repost from سآبود
از اون شب‌هایی که در خلوت و سکوت, آروم برای رویاهای قشنگی که عمرشون سر رسید و واقعی نشدن, اشک میریزم.

کاش میشد برگردیم قدیما کاش میشد دَر رفت از تقویما