227
订阅者
无数据24 小时
+27 天
+930 天
帖子存档
227
پناه بر خدا! پسره با دو متر قد عروسک لبوبو وصل کرده بود به خشتک شلوارش!
واقعا تردد در خیابان شبیه به سیرک شده...
227
به قول دکتر مقصودی: "در ارتباطات سالم، همدلی دروازه عشقه".
واقعا چی قشنگتر از اینکه من کنار توام حتی وقتی که خطا کردی.
البته که "کنارت" بودن با "مخالفت" بودن منافاتی نداره...
227
زندگی در کنار خانواده به اون مرحله ای رسیده که ظهر در کمال آرامش به مامانم که به لباسم گیر داده بود گفتم "به شما ربطی نداره" و الان هم به بابام که هرررربار از یخچال آب میخورم میگه آب یخ نخور که گلو درد میشی گفتم"یعنی من دو صباح مونده به سی سالگی اختیار یه لیوان آب خوردنم ندارم؟"
+ من بسیار اهل سکوتم! ولی واقعا دیگه سر ریز شدم و قدیم ها خوب گفتن که "دوری و دوستی".
227
ببین مادر
ببین مادر
ببین مادر, زمستونه...
+ امشب وقتی از خونه مادربزرگم برمیگشتم در حالیکه توی حیاط بابا رو بغل کردم و باهم از جای خالیش بلند بلند گریه کردیم، توی راهرو عمو و عمه ها رو بغل کردم و باهم گریه کردیم، وقتی به هرکسی که بهم گفت تو خیلی زحمت کشیدی جواب دادم "کاش کاری بیشتری از دست من برمی اومد"، وقتی که دیدم تختش جمع شده و روی مبل همیشگیش کس دیگه ای نشسته، تمام راه برگشت ناخودآگاه زیرلب زمزمه میکردم. انگار که ذکری باشه به یاد مادر که فردا میره تا توی خونه ابدیش بخوابه...
227
بالاخره صبرم تموم شد و به همراه مریض گفتم اینجا سوپرمارکت نیست که شما سفارش بدین.
اونم گفت حالا سوپرمارکت هست یا نیست ما دفعه های قبل اینکارو میکردیم.
منم گفتم شما دفعه های قبل هم اشتباه میکردین.
بعدم که پرسیدم چی نوشتی، گفتم چیزی که براساس علم صلاحدیدم.
ماه پنجم #طرح
227
دیگه کمتر توی بیمارستان گم میشم یا به مریض هایی که میپرسن "داروخونه کجاس؟" نمیگم نمیدونم. همه پرسنل اورژانس رو تقریبا به فامیلی میشناسم و میدونم با کدوم تیم خیالم از شیفتم راحتتره. قبل از شیفت های اورژانس بستری ضربان قلبم بالا نمیره و از دیدن تخت ها و شلوغی وقت تحویل گرفتن شیفت نمیترسم. اکثریت متخصصین رو میشناسم و حالا شماره هاشون توی گوشیم سیو شده است. یه لیست از راننده هایی که تا الان دیدم شون هم توی نوت گوشیم جا خوش کرده.
از صدای اذان که از پنجره اتاق پزشک میاد داخل خوشم میاد و با حیاط بیمارستان هم آشتی کردم.
به پانسیونم احساس تعلق خاطره دارم و بعد شیفت های لانگ 12 ساعته وایب خونه و اتاق خودمو میده.
ساندویچ و فست فودی اصلی شهرو شناختم و زنگ تفریحم بعد شیفت های فشرده پشت سرهم یا راه فرارم از شام های معمولا بد بیمارستانه.
به نظر میرسه حالا، بعد از پنج ماه، بدون اینکه تلاشی خاصی کرده باشم این شهر واقعا داره خونه دومم میشه.
#طرح
227
کاش میشد تایم خلوت صبح روزهای تعطیلو خوابید و 10-11 صبح همراه با سیل بیمارها اومد.
ماه پنجم #طرح
227
از من به شما نصیحت! مسئولیت پذیری پزشکان جوان رو به تجربه پزشکان پیر ترجیح بدین. ضرر نمیبینید!
+ البته که هیچ معیار مطلقی وجود نداره. ولی خب با درصد خطای پایین خدمتتون عرض کردم.
227
وضعیت جهان هربار بیشتر ناامیدم میکنه. انگار که ما یه سری مهره باشیم که قدرتی ندارن و باید غصه جنگ، موشک، قتل عام و گرسنگی آدمها رو بخورن و قدرت مال سیاستمدارهایی باشه که جنگ، موشک و قتل عام و گرسنگی راه بندازن.
+ عکس های صف های غذا و آب مردم غزه، بچه هایی که هیچ حق شون اون ظرف های خالی توی دستاشون نیست، از جلو چشمام کنار نمیره.
باورم نمیشه توی سال 2025 با هزار دفتر و دستک بین المللی، بشر همچین چیزهایی به چشم ببینه!
227
Repost from خرده جنایت های یک دانشجو
همیشه دیر به همه چیز رسیدم.
همیشه وقتی با تمام وجود چیزی رو میخواستم نداشتمش و وقتی که دیگه نمیخواستمش به دستش آوردم. از چیزهای مادی بگیر تا معنوی.
آخ که چه قدر قلبم رو به درد میاره.
+: شاید بخوام برم فلان سفر. اجازه میدی؟
-: اجازه؟ این چه حرفی بود که زدی. دیگه سی سالت شده. اجازه نمیخوای. ریش و قیچی دست خودت. دیگه هیچوقت بابت چیزی اجازه نگیر.
مرسی ولی من این اختیار عمل رو توی بیست سالگیم میخواستم نه در آستانه ی سی سالگی. روزهایی که شاید اگر اختیار هر کاری دست خودم بود، الان مسیر زندگیم جور دیگه ای بود. جوری که من رو توی این وضعیت نابسامان قرار نمیداد. جوری که اندوه نرسیدن ها خرخرهم رو نمیگرفت و شب ها با فکر کردن به موقعیت های از دست رفتهم سر بر بالشت نمیذاشتم.
