uz
Feedback
روحی در توکیو

روحی در توکیو

Kanalga Telegram’da o‘tish

-کتاب فروشی گمشده در توکیو-

Ko'proq ko'rsatish
282
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kunlar
-730 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '260
0 kanalda
Iyun '26
+7
0 kanalda
Get PRO
May '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+1
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+3
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+8
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+7
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+3
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+6
2 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+11
4 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+7
3 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+4
4 kanalda
Get PRO
May '25
+10
1 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+13
0 kanalda
Get PRO
Mart '25
+13
4 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+87
9 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+25
4 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+22
8 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+35
11 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+41
13 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+25
10 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+45
15 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+42
8 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+39
16 kanalda
Get PRO
May '24
+28
2 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+22
3 kanalda
Get PRO
Mart '24
+45
21 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+96
20 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+76
11 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+204
7 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
13 Iyul0
12 Iyul0
11 Iyul0
10 Iyul0
09 Iyul0
08 Iyul0
07 Iyul0
06 Iyul0
05 Iyul0
04 Iyul0
03 Iyul0
02 Iyul0
01 Iyul0
Kanal postlari
2
به من مهلت بدید تا بتونم ری‌اکشنی در خور این شاهکار داشته باشم
53
3
وِردان؛ روانی که بهار را در آغوش کشیده است. امروز در تماشای رقص پرتوهای خورشید بر برگ‌های انجیر، یادی از وِردان در دلم جوانه زد. می‌خواهم از او برایت بگویم؛ از او که انگار از تبار همان بهار ازلی است که هیچ‌گاه به پاییز نمی‌رسد. وِردان، تجسم سبز رویش است در میانه‌ی انجماد سنگین دیوارها. حضورش، درست شبیه بوی نمناک خاک است در اولین دقیقه‌ی باران بهاری؛ همان‌قدر زنده، همان‌قدر بیدارکننده. اگر او در کالبد انسانی، هم‌سفره‌ی ما می‌شد، از آن دست آدم‌هایی بود که با یک نگاه، هوای راکد جانت را تازه می‌کرد. چشمان او، جهان را از روزنه‌ای می‌دید که در شتاب بی‌امان دیگران گم شده بود. او به شکافتن سینه‌ی سخت یک سنگ توسط جوانه‌ای کوچک، یا به لبخند بی‌ریای یک رهگذر غریبه، چنان با شگفتی خیره می‌شد که گویی در حال نماشای معجزه‌ای در بطن آسمان است. رگ‌های او، نه از خون تیره، که از تپش بی‌وقفه‌ی عشق پر است. عشقی که وسعتی به اندازه ی افق دارد. وِردان، معشوق یک تن نیست؛ او با خود جاده‌ها، با رایحه‌ی شکوفه‌ها ، و با هر آنچه که هست معاشقه می‌کند. راز این روشنی مدامش نیز در همین انعطاف سبز اوست. هر بار که چرخ روزگار، چیزی از دستانش می‌رباید، او به جای نشستن در مرداب اندوه و غبار، بذر تازه‌ای برای دوست داشتن در خاک قلبش می‌کارد. برای همین است که حتی در استخوان‌سوزترین شب‌های تقویم، کلامش هنوز عطر بهارنارنج می‌دهد و در تاریکی، چراغ امید را روشن نگه می‌دارد. بزرگ‌ترین وحشتش، نه مرگ است و نه رفتن؛ وحشت او، رخوت است. می‌ترسد روزی قلبش در برابرِ نبض جهان سِر شود و دیگر نتواند گرمایِ یک نوازش یا زیبایی یک غروب را لمس کند. اما آرزویش؟ بی‌نهایت ساده، مثل صدای آب، مثلِ روشنی صبح. او تنها می‌خواهد عبورش از این جهان، حتی برایِ یک لحظه‌یِ گذرا، باری از شانه‌یِ خسته‌ای بردارد و لبخندی را، که زیرِ غبار غم پنهان شده، دوباره به لب‌ها بازگرداند. می‌گویند در گوشه‌ای از این جهان افسانه‌ای، هر بار که وِردان از انتهای جان می‌خندد، در تاریک‌ترین و فراموش‌شده‌ترین گوشه‌یِ زمین، گلی بی‌هیچ دلیلی می‌شکفد. کاش جهان، پُر بود از این وردان‌هایِ بهاری.
51
4
چه چالش فرح‌بخشی:))))
127
5
این پیام رو فوروارد کنید؛ می‌گن هیچ‌کس هنگام تولد تنها نیست؛ همزمان با هر انسان، ستاره‌ای هم در آسمان متولد می‌شه. این پیام رو فوروارد کنید تا بر اساس وایبی که از شما می‌گیرم، نامی منحصربه‌فرد برای ستاره‌اتون انتخاب کنم؛ همراه با معنی آن. و ستاره‌اتون رو در قالب یک انسان، به تصویر بکشم؛ از شخصیت و خلق‌وخو گرفته مثلاً سرنوشت، عادت‌ها، ترس‌ها، آرزوها و داستان زندگی‌اش.
120
6
اگه روز آزادی من نبودم ، تو بجای من قشنگ برقص و خوشحالی کن .
115
7
بی‌بلا باشه خانوم کوچولو(با لحن رحیم نجار)
36
8
sticker.webp
40
9
خواستم بگم من اینجام اگر مارو قابل بد‌ونید.
40
10
می‌خواستم یک چالشی بذارم ایده‌ی زیبایی هستش ولی انقدر با هیچ چنلی تعامل ندارم فکر نکنم کسی شرکت بکنه.
36
11
سر تعظیم فرود میارم.
46
12
تـالاࢪِ خـون غروب به تالابِ مرده تازیانه می‌زد و از کنارِ این تصویرِ وحشی، چرخِ ارابه عبور کرد‌. چاله‌ای آب با چشمِ زخمیِ مردی از جنگ برگشته، به زیرِ نگاه‌ها لگدمال شدند. نگاه هنوز ادامه داشت و این امتداد به حواسِ بریده شده از ارابه بازنگشت. توقفی نیاز بود برای ترددی آسان اما در زمینِ سرنگون‌شده‌ی آدمیان، زمان مرده بود و سرعت کند گشته بود. از آخرین پله پرت شد، به سرخیِ تالاری که از پوستِ زمختِ انارهای سرما‌زده پوشیده شده بود. یکی قرمز، یکی کبود و یکی بر اثر سیلیِ مهلکِ برف به سفیدی می‌زد. قدم می‌زد و زیرِ قدم‌هایش طعمِ تلخ و ترشِ آهنی برمی‌خاست. انگار آدمیان را در سرامیک‌های این تالار سر بریده بودند و او، یکی از آنانی بود که می‌رفت تا به برندگیِ چاقویی رسد. و چاقو در کندیِ نگاهِ او ماتم گرفته بود. مات، مبهوت، پوسیده در دستانِ قاتلی، مقتولِ نگاه‌بریده‌ای را می‌نگریست که سوی او می‌آمد. می‌آمد که تکه‌ای انار شود، دانه‌ای میانِ خون‌ها، شاید هم می‌آمد که آدم شود، لخته خونی که از شکافِ درِ تالار وارد شده بود و آدم بودن را بو می‌کشید. او آمده بود که در سرخیِ تالارِ خون، به انسان بودن خویش، بازگردد.
43
13
جالب بود، سپاس از شما
46
14
چهره‌ی غمگین. @AghostinTokyo
46
15
شما سوار بر ارابه‌ی گریز هستید. این ارابه درحالِ حرکت از یک سراشیبیه و هر لحظه امکان داره، شما رو درونِ یک تالار رها کنه. حتی ممکنه در میانِ راه، شما از ارابه سقوط کنید و به موجودی نفرین شده، تبدیل بشید. این پیام رو به چنلتون بفرستید تا من تالاری که شما درونش قرار می‌گیرید و یا موجودی که به اون تبدیل می‌شید رو شرح داده و وضعیت شما رو هم بنویسم. ده چنل.
58
16
درود بر شما! این چالش به صورتی هست که من در اون می‌گم، مردم در نگاه اول از چه چیزی در شما بدشون میاد/متنفر می‌شن. (اگر احساس
درود بر شما! این چالش به صورتی هست که من در اون می‌گم، مردم در نگاه اول از چه چیزی در شما بدشون میاد/متنفر می‌شن. (اگر احساس می‌کنید ممکنه بهتون بربخوره فوروارد نکنید.) اگر دوست داشتید یک پیام هم از موردعلاقه‌‌ هاتون فوروارد کنید، اگرم که نه، فدای سرتون. منتظر حضور گرمتون هستم.🎩 پاسخ ها در اینجا گذاشته می‌شه: @justforyouu1990
74
17
Matn yo'q...
262
18
برای زن؛ هرکجای این زمین که باشد.. برای زندگی؛ در هر جسمی که باشد.. برای آزادی؛ در هر جهانی که باشد.. #دیدا
209
19
فکر کنم قبلا این فیلمو دیدم، پایان جالبی نداشت
216
20
_
216