uz
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Kanalga Telegram’da o‘tish

دیوانه نپرهیزد؛

Ko'proq ko'rsatish
1 952
Obunachilar
+224 soatlar
+137 kunlar
+2030 kunlar
Postlar arxiv
و گاهی نه تنها آدمی را تجربه می‌کنی که تو را به خانه‌ات می‌رساند، که آن‌قدر عزیز و امن است که خودش هم در خانه‌ی قلبت می‌ماند. برای همیشه🌱

Repost from N/a
تو مرا از چنگ نومیدی که می‌رفت تا خِرد را در من ببلعد، بیرون می‌کشی.

حضور.
حضور.

این‌جا زندگی‌ام میان امید و ناامیدی در نوسان است. هم‌زمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم می‌دهم و گاهی هرج‌ و مرج است که زندگی‌ام را می‌بلعد. اکنون که می‌نویسم، دومی بر جریان روزهایم غلبه دارد، شاید به همین دلیل دارم برایت می‌نویسم..

Catharsis.mp34.22 MB

هیچ فاصله‌ای لازمه‌ی دل‌تنگی نیست. تو از همین حالا که پلک‌هایت را می‌بندی، غمِ ساعاتِ تنهایی را در گوشه‌ای از قلبم پنهان می‌کنی.

به نظر می‌رسد همه چیز در اطراف قابلیت تبدیل شدن به غم را دارند. همه چیز کلافه کننده و حوصله سر بر می‌شوند. حتی هوایی که در آن نفس می‌کشیم به طرز عجیبی سنگین است.

فکر کردم ترسم از همین است! چیز مهمی را گم کرده بودم و نمی‌توانستم پیدایش کنم و به آن احتیاج داشتم؛ چیزی شبیه حس ترسِ کسی که عینکش را گم کرده و رفته عینک‌فروشی و آن‌ها هم به او گفته‌اند که همه‌ی عینک‌های دنیا تمام شده است و حالا دیگر باید بدون عینک زندگی کند.

به نظر می‌رسد همه چیز در اطراف قابلیت تبدیل شدن به غم را دارند. همه چیز کلافه کننده و حوصله سر بر می‌شوند. حتی هوایی که در آن نفس می‌کشیم به طرز عجیبی سنگین است.

همه‌جا پیشِ من بمان. حتی اگر باهم بحث کنیم هم خوب است! با هم بحث می‌کنیم و بعد می‌خندی همان‌طور که خوب بلدی. این لبخندت است که دوست دارم ببوسمش.

و اما نیمه شبی من خواهم رفت، از دنیایی که مال من نیست. از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته‌اند. و تو آنگاه خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی‌ست..

من بارها توی دهن نهنگ افتادم و نجاتم دادی، بارها توی ته چاه انداختنم و بیرونم آوردی، بارها افتادم وسط آتیش و بهم سرد کردی، بارها برام دریا رو شکافتی، بارها سوار کشتی‌م کردی. اما من هنوزم مثل بار اول میترسم گهواره‌ی بچه‌م رو محکم هل بدم. تو برای بار هزارم می‌گی "ما گرفتیم انچه را انداختی. دست حق را دیدی و نشناختی؟" من برای بار هزارم نشناختم. برای بار هزارم با ترس و لرز هل میدم. بی‌تابی می‌کنم، کم‌صبری می‌کنم، می‌گم چرا من؟ اما ته دلم منتظرم وقتی دارم دنبال آتیش می‌گردم تو دوباره مبعوثم کنی.

رحمة واسعه‌ات دست مرا می‌گیرد.

یک روز خودم را خواهم بخشید از آسیبی که به خویش روا داشتم، از آسیبی که اجازه دادم دیگران بر من روا دارند و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید که هرگز ترکِ خود نکنم.

از نردبان بودن، بسیار غمگینم:)

03 Hamrahe Khak Arreh.mp35.09 MB

Repost from Saved Messages
همه‌ی وقت‌هایی که دارم برای عوض‌کردن چیزی از درون خودم به‌شکل مذبوحانه‌ای تلاش می‌کنم و می‌خوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم می‌زنه که حداقل به حرمت تموم اون آدم‌حسابی‌هایی که تو رو همین‌طور با تمام این نواقص و کاستی‌ها باور دارن، از سرزنش‌کردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگه‌ای دست بردار. خودت باش، مگه خودت‌ بودن چشه ؟

بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ‌چیز معنی ندارد! در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم. بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم! دیگران هم می‌میرند و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند.

صحبتی از تو به میان نیامد إلا آن‌که لبانم به تبسم گشوده شد. گویی تو همچون «عید» هستی و دیگران، باقی روزها.

داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.