Saved Messages
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 957
Obunachilar
+524 soatlar
+87 kunlar
+2330 kunlar
Postlar arxiv
1 956
Repost from N/a
دیشب که اتفاقی از کنارم رد شدی و گرم گفت و گو بودی، گفتی عزیزم؛ و من تنرعشه گرفتم که جز من کی عزیز تو شده؟!
1 956
Repost from N/a
دیشب که اتفاقی از کنارم رد شدی و سرگرم صحبت بودی، گفتی عزیزم؛ و من تنرعشه گرفتم که جز من کی عزیز تو شده؟!
1 956
همهی ما، پشت نقاب بزرگسالیهایمان، کودکیست نیازمند به عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی.
1 956
همهی ما، پشت نقاب بزرگسالیهایمان، کودکیست نیازمند عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی.
1 956
همهی ما، پشت نقاب بزرگسالیمان، کودکیست نیازمند عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی.
1 956
آخر واقعا چطور میشود آدم خوشحال باشد از این که ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که در واقع زور میزند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش میخواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟
• هزار پیشه
1 956
ما میخواهیم دوست داشته شویم، اگر نه مورد تحسین قرار بگیریم، اگر نه، از ما بترسند، اگر نه، مورد نفرت و تحقیر واقع شویم.
ما به هر قیمتی میخواهیم حسی را در دیگران برانگیزیم. روح ما از تهی بودن گریزان است و به هر بهایی طالب ارتباط با دیگران است.
1 956
من تنهایی را ستایش میکنم البته همیشه این نکته را هم در نظر میگیرم که در تنهایی و انزوا هیچ فضیلتی نیست اما باز هم ترجیحم همین خلوت و کنج عزلتم است چرا که از آدمها میترسم. چرا که هربار اجازه دادم کسی به من نزدیک شود، آنچه برایم باقی گذاشت جز ویرانی نبود.
هربار که خواستم خودم را به کسی بسپارم زخمی تازه به جانم زد.
جای همهی جراحتهای قبلی روی تنام باقی مانده و من از اعتماد دوباره و امید داشتن به تسکین، هراس دارم. شاید بهتر آن باشد مانند همیشه به تنهاییام پناه ببرم.
شاید که سرنوشت من همین باشد؛ مرگ در انزوا و زندگی در خیال.
1 956
هربار که ترانهای برایت سرودم قوم من بر من تاختند که چرا برای میهن، شعری نمیسرایی؟ و آیا زن، چیزی به جز وطن است؟!
1 956
بعد از مدتها توو جمع خانوادگی نشسته بودیم و مشغول حال و احوال؛ که داییم سرشو تکون داد و پرسید خب حالا اصل حالتون چطوره؟
چند ثانیهای همه ساکت شدند، لبخند مصنوعی زدند و گفتند عالی. معلومه که عالی …
1 956
در آخر گفت: من تو را آنگونه که شایستهی آن بودیای دوست نمیداشتم. تو مرا آنگونه که سزاوار آن هستم به دست فراموشی بسپار.
لبخند زدم. و در دل گفتم تو هرگز سزاوار فراموش شدن نخواهی بود.
1 956
تو اتفاقی وارد زندگیای شدی که به آن افتخار نمیکردم.
از آن روز به بعد چیزی در من شروع به تغییر کرد. «بهتر نفس میکشیدم، از چیزهای کمتری متنفر بودم و هر چه را که شایستهاش بود، آزادانه تحسین میکردم.»
• آلبر کامو
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
