uz
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Kanalga Telegram’da o‘tish

دیوانه نپرهیزد؛

Ko'proq ko'rsatish
1 951
Obunachilar
+224 soatlar
+87 kunlar
+1830 kunlar
Postlar arxiv
Alireza Ghorbani - Delam Gerefteh.mp312.36 MB

اگر تمام کودکان غزّه را هم بکشند، باز هم مادری کودکش را در سبدی خواهد گذاشت و خدا او را بزرگ می‌کند، آنقدر بزرگ که کاخ فرعونی
اگر تمام کودکان غزّه را هم بکشند، باز هم مادری کودکش را در سبدی خواهد گذاشت و خدا او را بزرگ می‌کند، آنقدر بزرگ که کاخ فرعونیان را فرو بریزد.

اگر‌ از تو درباره‌ی غزه پرسیدند، پس بگو در آن‌جا شهیدی‌ است که شهیدی آن را حمل میکند و شهیدی از وی عکس میگیرد، و شهیدی او را بدرقه میکند و شهیدی بر وی، نماز میخواند.

ناگهان خود را تنها یافتم. تنها بیش از هر زمان، و بیش از هر زمان، نیازمندِ تنها نبودن.

حسی که گفتم شاید با کمی قدم زدن بگذرد، مرا وسط خیابان به گریه انداخت.

Repost from N/a
یکشنبه ها این ساعت که میرسه هی میگم دیگه نمیتونم، دیگه نمیشه و باید بشینم وسط خیابون و از خستگی گریه کنم ولی هی میتونم و هی میشه تا برسم خونه.

و اما هنوز، نگاهی از تو کافی‌ست تا دست و دلم را بلرزاند، نه این‌که خطایی از من سر بزند نه، برای این‌طور چیزها خیلی پیرم، اما انگار چیزهایی در من زنده می‌شوند که تمام‌شان با نبودن تو، مرده بودند.

با که می‌توان گفت که آن آبی دوردست، آن همیشه رؤیا، آن حسرت دیرین، از نزدیک چه خاکستری و سرد و چه بی‌‌امتداد بود؟!

انگار که تکه‌ای از من، گوشه‌ی یک خیابان به حال خود رها افتاده است.

که من می‌خواستم پناهگاه همیشه استوار تو باشم تا هیچ‌وقت و هرگز، احساس بی‌پناهی نکنی. چرا که به تجربه دریافته بودم بی‌پناهی، چه اندوه عمیق و جانکاهی با خود به همراه دارد.

من هیچ‌گاه واقعاً فریب نخوردم سانتاماریا. چندبار تصمیم گرفتم که فریب بخورم، چون خسته شده بودم از تنهایی. آگاهانه فریب خوردن را دوست ندارم.

و من‌ خودم را با خستگی تمام، از این فصل عبور خواهم داد به امید نور کم‌سویی که در دور دست‌ها می‌درخشد.

‏آدم‌ها را اغلب، دوبار از دست می‌دهیم. بار دوم وقتی است که خواب‌شان را نمی‌بینیم دیگر، و این دومی آغاز اندوه‌باری است برای فراموش کردن جزییاتی از او که مهم بودند.

Alireza-Ghorbani-Asheghane-Nist-128.mp34.31 MB

Hadi Hadadi & Phoria - Mass.mp38.83 MB

آدمی ناگهان با خود می‌اندیشد که چه‌قدر در طول زندگی به‌خاطر نداشتن کسی برای پناه بردن، افسوس خورده و رنج کشیده است. به راستی که اندوه بی‌پناهی، سخت استخوان‌سوز است.

کل بردهای دنیا، صدقه‌سر یه خنده‌ت عزیزدلم.
+2
کل بردهای دنیا، صدقه‌سر یه خنده‌ت عزیزدلم.

در زمانه‌ای که انگار هرکسی وظیفه‌ی خود می‌داند درباره‌ی هر موضوعی نظر بدهد، پناه می‌برم به سکوت. به آشیانه‌ی نامرئی کوچکی که به یادم می‌آورد هر آدمی در تمام زمینه‌ها، صاحب‌نظر نیست. ابراز وجود کردن‌ مداوم و تصور مرکز جهان بودن و دهان‌هایی که بی‌وقفه می‌جنبند، شبیه زیستن در سیاره‌ای بیگانه است. باید فرار کرد و به لایه‌های زیرین سکوت گریخت. پروفایل‌هایی که به صاحبان‌شان این تصور را می‌دهند که علامه دهراند و همه به نظرات درخشان‌شان نیاز دارند، همه‌مان را به بلندگوهای متحرکی تبدیل کرده که فقط اصوات و کلمات را گاهی بی‌آن‌که چندان نظم و منطقی هم داشته باشند‌، منتشر ‌کنیم. سکوت شبیه نقطه‌ای‌ست که در انتهای جمله‌ای معنادار می‌گذاری، صبری که اجازه می‌دهد مغزت را به کار بیندازی و خویشتن‌دارانه خاموشی را انتخاب ‌کنی! مثل دمی ایستادن در سایه، وقتی که آفتاب از مستقیم‌ترین زاویه می‌تابد. سکوت، تاریکی خوشایندی است که فرصت فکر و تماشا را به تو می‌دهد، می‌گذارد در سایه‌اش کمی اطراف هر موضوع بچرخی و زاویه‌های متفاوت را در آن هنگام که دیگران عجولانه می‌خواهند در صف ابراز نظر از هم جلو بزنند، کشف کنی. سکوت مکثی‌ست در هیاهوی هستْ بودن، دهن‌کجی به دنیایی که‌ در آن، خاموشی به معنای فراموشی است.

‏ما از آنان که به خنده‌هایمان حسادت می‌کردند، غمگین‌تر بودیم.
‏ما از آنان که به خنده‌هایمان حسادت می‌کردند، غمگین‌تر بودیم.