هیچ.
Kanalga Telegram’da o‘tish
302
Obunachilar
+124 soatlar
+27 kunlar
+830 kunlar
Postlar arxiv
302
Repost from N/a
دوستان از اونجایی که تا ابد مملکتمون شهید پروره این نکته رو بگم، وقتی میگن "اینایی که سهمیه دارن در واقع حق شما رو نمیخورن، اینا با همدیگه رقابت میکنن"، اینجا شما میتونید به اوج کندذهنی شخص سهمیهای پی ببرید. نخیر.
تصور کنید یه کلاس ۳۰ نفر ظرفیت داره. سهمیه یعنی من میام ۱۰ تا از این صندلیها رو از مردم عادی میگیرم و اختصاص میدم به ۱۰ نفر اولِ سهمیهدار. همین. حتی وقتی اونا دارن با همدیگه رقابت میکنن، رقابت سر صندلیهاییه که حق شماست.
302
Repost from esthète.
ایران یه جاییه که نه دولتش به مردمش رحم داره نه مردمش به مردم. هنوز از خبر اعدام ها یه روزم نگذشته بعد یه نر با قیافه ای یه مادر فقط میتونه دوسش داشته باشه واسه من تو لایو دختر مردمو میزنه و با افتخار نیششم بازه. مردم تو گه خودشون موندن بعد هرروزم باید غصه ی یکی رو بخوریم که مورد ظلمه تو این جهنم. کاش یه بمب اتم بزنن کل نسلمون برداشته شه که از اول تا آخر این مملکتو کفرات و بدبختی گرفته.
302
Repost from 🌾 چِراگـــاه
مردم ایران، سال ۱۴۳۷ درحال سر و کله زدن با محمدمهربد خامنهای، سومین مدل رهبر-هوشوارهی ج.ا
302
بدون اوریدیس چه کنم؟
اورفئوس از بزرگترین موسیقیدانان یونان باستان بود.
در یکی از اجراهایش پری جنگلی زیبایی به نام «اوریدیس» صدای نواختن او را شنید و نزد او آمد. آن دو یکدیگر را دیدند و بسیار شیفتهی هم شدند. روزی اوریدیس در جنگل دچار مارگزیدگی شد و همانجا جان سپرد.
اورفئوس بخاطر مرگ همسرش دیوانه شد و تصمیم گرفت به دنیای مردگان برود تا بتواند معشوقهاش را بازگرداند.
«هادس» خدای دنیای مردگان برای او شرطی گذاشت: «تو میتوانی به سراغ همسرت بروی و او را بازگردانی، اما اگر تا زمانی که از دنیای مردگان خارج نشدید حتی یکبار به پشت سرت نگاه کنی، همسرت برای همیشه از تو گرفته خواهد شد.»
اورفئوس راه افتاد اما در میانهی راه از روی دلتنگی و ترس از نیامدن اوریدیس بازگشت. اوریدیس پشت سر او بود! و تنها توانست بگوید: «بدرود»
در همان لحظه اوریدیس ناگهان محو شد و به قلمروی مردگان بازگشت.
اورفئوس دیگر نتوانست وارد دنیای مردگان شود و در دنیای زندگان هم هیچوقت عاشق نشد. سالها در تنهایی زندگی کرد و برای عشق از دست رفتهاش خواند.
@MyInnerEmotion
302
من الان جدیترین چیز برام نجات جونمه.
چون قراره وارد محیطی بشم که هیچ آدم نزدیکی رو اونجا ندارم.
حتی درحد عموی پسرخالهی پسرعمه زندایی بابام!
تمام تلاشم رو میکنم و اگر اهواز بودم حتما تجمع حضوریای چیزی میرفتم تا تعویق بخوره امتحانات.
برای بقیه دوستان نمیدونم موضوع مهم زندگیشون الان چیه:))))
چون حتی بعضی از بچهها توی خود کلاس هم دربارهی این موضوع حرف نزدن (دلیلش هم نمیدونم)
ولی من هرکاری ازم بربیاد انجام میدم
302
حقیقت اینه که امتحانای چه پایان یک ترم مثلا از فلان تا ترم طی چند سال اینقدری جدی نیست که جدیش میکنیم یعنی اینکه مثلا چه حذف میشد چه تعویق میخورد چه هرچی بهترین کاری بود که میشد حالا برا دانشجو بشه یا خود دانشجو در حق خودش کنه
(دانشجو نیستم اما خب بنظرم زندگی کلا چیز دیگه ایه که نگرفتیم چی ب چیه)
302
چون الان اتفاقی نیفتاده برای کسی و تو حتی قدمی برنداشتی برای اینکه فاجعهی اون شب خوابگاه رو رسانه ای کنی
پس بعدش هم قرار نیست گوه بخوری دربارهش و ازش استفاده کنی علیه جناح مقابلت
302
اگه اتفاقی برای یکی بیفته توی راه یا خوابگاه یا هر چیز دیگه ای که مربوط به دانشگاه و امتحانات باشه، و یکی بخواد بابتش استوری غمگین و چصناله بذاره مثل استوری های جنوب، چوب میکنم تو دماغش
