معمای عشق
Kanalga Telegram’da o‘tish
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است... فرح _فریماااا https://t.me/AF14202https https://t.me/AFmoamm
Ko'proq ko'rsatish777
Obunachilar
+224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+130 kun
Postlar arxiv
778
○
کلمات، تنها چیزی بودند که میتوانستند هم نجات بدهند و هم نابود کنند.
آنها میتوانستند جهانی بسازند یا آن را به آتش بکشند و این همان چیزی بود که انسانها را هم زیبا و هم خطرناک میکرد…
📕 #کتاب_دزد
✍ #مارکوس_زوساک
🍏🍎🍃
778
🎼❤️🎼
▫️استاد ناصر مسعودی
▫️آواز بیات ترک / گیلکی
▫️تار: زنده یاد فرهنگ شریف
▫️ضرب: جهانگیر ملک
▫️ شعر: تیمور گرگین
📝 متن آهنگ:
بیابان سر به سر تاریک و تاره
می لب تشنه می پا خونین جه خاره
فارسئن یار خانه ، خیلی سخته
ولی عاشق وأ ئه رایأ دَو اره
🍏🍎🍃
778
○
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
778
چه خطا هست؟ در اینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده...
که در لا به لای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟
✍#نادر_ابراهيمى چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم
🍏🍎🍃
778
🎼❤️🎼
پکهای رفته یِ
سیگار را ، می شود
در بهت ابری ِ
فنجان خالی ِ قهوه؛
پشت باوری تلخ، از یاد برد
جا پای ِقدم های خیسِ
بارانی بدون چتر را ؛
در بغضِ خاطراتی غریب هرگز ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
778
🎼❤️🎼
پکهای رفته یِ
سیگار را ، می شود
در بهت ابری ِ
فنجان خالی ِ قهوه؛
پشت باوری تلخ، از یاد برد
جا پای ِقدم های خیسِ
بارانی بدون چتر را ؛
در بغضِ خاطراتی غریب هرگز ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
778
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
#حافظ
778
هر روز یک غزل از حافظ
---------------------------
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
خِرد که قید مجانین عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟
هزار جان گرامی فدای جانانه
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه
🍏🍎🍃
