uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

معمای عشق

معمای عشق

Kanalga Telegram’da o‘tish

از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است... فرح _فریماااا https://t.me/AF14202https https://t.me/AFmoamm

Ko'proq ko'rsatish
778
Obunachilar
-224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+130 kun
Postlar arxiv

سنگ و گوهر هر دو یکسان است در میزان چرخ آسیا کِی "دانه را از دانه" می‌سازد جدا؟ #صائب_تبریزی

برندارد چشم شوخ او سر از دنبال دل طفل مشرب را که از دیوانه می‌سازد جدا؟ #صائب_تبریزی

موج از دامان دریا برندارد دست خویش جان عاشق را که از جانانه می‌سازد جدا؟ ✍#صائب_تبریزی

شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا #صائب_تبریزی

● خواب را از دیده این افسانه می‌سازد جدا پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوست شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا موج از دامان دریا برندارد دست خویش جان عاشق را که از جانانه می‌سازد جدا؟ هرکجا سنگین‌دلی در سنگلاخ دهر هست سنگ از بهر من دیوانه می‌سازد جدا بود مسجد هر کف خاکم، ولی عشق این زمان در بن هر موی من بتخانه می‌سازد جدا برندارد چشم شوخ او سر از دنبال دل طفل مشرب را که از دیوانه می‌سازد جدا؟ سنگ و گوهر هر دو یکسان است در میزان چرخ آسیا کِی "دانه را از دانه" می‌سازد جدا؟ ✍#صائب_تبریزی 🍏🍎🍃

📖

📕✨📕 #گلستان_سعدی #باب_اول #حکایت 🍏🍎🍃

sticker.webp1.58 KB

photo content

🎼❤️🎼 بَرِ من نیستی یارا؛ کجایی؟ به هر جایی که هستی؛ جان فزایی! برای تو جدا گردم ز عالم که تا نآید مرا بوی جدایی تو در دل جورها داری، همی کن که تا روز قیامت، جان مایی! #مولانای_جان 🍏🍎🍃

sticker.webp0.26 KB

🎼❤️🎼 اما بعد... کسی را بعد از تو دوست نخواهم داشت اما قبل... من دوست داشتن را جز با تو نشناختم... ✍#محمود_درویش 🍏🍎🍃

sticker.webp0.63 KB

۰ شازده کوچولو: یعنی گل منم یه گل معمولی مثل شماهاست؟! آخه اون بهم گفت تنها نمونه از نوع خودش تو کل دنیاست. روباه: اما اون یه گل معمولی نیست گل توست. زمانی که صرف گلت کردی اون رو انقد مهم میکنه. #شازده_کوچولو #آنتوان_دوسنت_اگزوپری 🍏🍎🍃

○ شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: من مسئول گلم هستم...! 📕#شازده_کوچولو #آنتوان_دوسنت_اگزوپری زاد روزش گرامی🎂 🍏🍎🍃

sticker.webp0.28 KB

🔁

📕 پدرم الکلی بود و در سن چهل سالگی مرد. چند هفته قبل از مرگش یک شب مرا به نزد خود خواند و تاریخچه‌ زندگی خود را برای من حکایت کرد، یعنی تاریخچه‌ شکستش را. ابتدا از مرگ پدرش، یعنی پدربزرگم با من شروع به صحبت کرد. پدرش به او چنین گفته بود: «من فقیر و ناکام می‌میرم، ولی همه‌ی امیدم به تو است، شاید تو بتوانی آنچه را که زندگی به من نداده است، از او بگیری!» پدر من نیز وقتی حس کرد که اجلش فرا رسیده است به من گفت که حرفی به جز تکرار آنچه پدرش به او گفته ندارد: «من نیز ای فرزند عزیزم، اینک فقیر و ناکام می‌میرم. امیدم به تو است و آرزومندم بتوانی آنچه را که زندگی به من نداده است، تو از او بگیری!» بنابراین آرزوها هم مثل بدهی‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند. من اکنون سی و پنج سال دارم، و می‌بینم در همان نقطه‌ای هستم که پدر و پدربزرگم بودند. من نیز آدمی هستم شکست خورده و زنم پا به زا است. فقط همین حماقتم باقی هست که معتقد شوم، فرزندم خواهد توانست آنچه را که زندگی به من نداده است از او بگیرد. ‌ ‌‌ ✍اینیاتسیو سیلونه 📕نان و شراب 🔁محمد قاضی 🍏🍎🍃

photo content