uz
Feedback
مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.

مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.

Kanalga Telegram’da o‘tish

فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این داستان‌ها اتفاق افتاده. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614

Ko'proq ko'rsatish
716
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kunlar
-930 kunlar
Postlar arxiv
نمی‌دونم چطور بگم. این آهنگ گرجس گورجیا از مغزم بیرون نمی‌ره و اگر پیرپسر دیدید می‌دونید چی می‌گم.

کم مونده بشینم گریه کنم از ناتوانی در به خواب رفتن.

چقدر آدم‌های خوشگل اینجا ان. کم مونده برم پیوی ملت و بگم ببخشید خیلی خوشگلید واقعا.

منم همینطور عزیزم. منم همینطور.

این ساعت از شب دو حالت بیشتر نداره. یا به این فکر می‌کنی که باید هرچه زودتر زندگیت رو جمع و جور کنی و هرروز شیش صبح بیدار شی، باشگاه بری، درس بخونی، سرکار بری، روتین پوستی داشته باشی، با دوستات هنگ‌اوت کنی، کارهای مفید کنی، تلاش کنی به خواسته‌ها و آرزوهات برسی و اینجورچیزها. و حالت دوم؟ به این فکر می‌کنی که هرچه زودتر به زندگیت خاتمه بدی.

سلام. از کمبود دوپامین می‌خواپ سر به کوه و بیابون بذارم. اگر کسی میاد می‌تونیم باهم بریم.

Repost from هموسو.
خیلی‌ها از من می‌پرسند تو چرا این‌جوری هستی. راستش برای خودم هم خیلی سوال بود که چرا این‌جوری هستم. جواب این است که بابام.

من می‌خوام بخوابم اما صداها و شیاطین درونم این اجازه رو نمی‌دن.

03.Scary Monsters (And Super Creeps).mp312.17 MB

به تصمیمات احمقانه‌ای که در گذشته گرفتم فکر می‌کنم و با خودم می‌گم "واقعا هم که عقل نداری." به گرفتن تصمیمات احمقانه ادامه می‌دم.

نمی‌دونم نیاز دارم چند نفر جمع شیم دور هم به مردها نفرت‌پراکنی کنیم.

عزیزم هر از گاهی یادت میوفتم و به حماقت خودم می‌خندم. گاهی هم فحش می‌دم. بالاخره اشتباهه دیگه. پیش میاد.

you're the worst thing that ever happened to me.

من همیشه متوسط بودم. نه زیبایی خاصی داشتم. نه نابغه بودم. نه خیلی پولدار بودم. همیشه توی همه‌ی چیزها ۵۰ بودم. هیچوقت هیچی نبود که توش عالی و ۱۰۰ باشم. تحقیقات نشان میداد که آدم ها حداقل توی سه چیز نابغه‌ هستند. و من؟ هیچی. بیست سال از عمرم رو صرف یاد گرفتن چیزهای مختلف کردم تا این خلا رو پر بکنم. تصمیم گرفتم اگر توی چیزی نابغه نیستم پس می‌توانم توی صدها چیز متوسط باشم. دو دهه از زندگی‌ام همینطوری گذشت. آدم‌ها اول نزدیکم می‌شدند و معلم‌هام بهم امید داشتند، و بعد همه‌اشون رو ناامید می‌کردم. چون اون‌ها فکر می‌کردند من نابغه‌ام، یک استعداد خاص، یک فرد ویژه. بعدش متوجه می‌شدند من هم مثل خودشون متوسط هستم و فاصله می‌گرفتند. بخاطر همین از متوسط بودن متنفرم. چون هیچوقت نتونستم واقعا چیزی باشم که آدم‌هارو نگه میداره. ترجیح میدادم یا صفر باشم یا صد.

Ovozli xabar00:18