uz
Feedback
مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.

مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.

Kanalga Telegram’da o‘tish

فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این داستان‌ها اتفاق افتاده. https://t.me/Emptycreaturebot

Ko'proq ko'rsatish
718
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kunlar
+930 kunlar
Postlar arxiv
جدا گاهی اوقات(همیشه) به این نتیجه می‌رسم که کوچک‌ترین درکی نسبت به درس عبرت گرفتن ندارم و انگار قراره تا همیشه یک کار اشتباه رو بارها و بارها تکرار کنم. بس کن آدمک نادون. بس کن.

هربار هم همین قضیه تکرار می‌شود و من هر بار همانند یک خر دوباره کار اشتباه رو انجام می‌دم.

به ورژن قدیمی خودم که تصمیم گرفت کاری رو فقط برای plotکنه لعنت می‌فرستم. خاک بر سرت ملعون. یک جو مغز نداری تو اون کله. درس عبرت هم نمی‌گیری. بدبختی پشت بدبختی. بگایی پشت بگایی. یکی نیست بهت بگه دو دقیقه آروم بگیر حیوان. مگر خرس گریزلی دنبالت کرده آخه. نادون.

نمی‌تونم تصمیم بگیرم آیا باید خودم رو بکشم یا فقط یک فنجون چای بخورم

واقعا سر یک مسائلی ناراحت می‌شم که حتی نمی‌تونگ راجع بهش حرف بزنم خدایاشکرت❤️

Repost from کی‌‌وان
از ناراحتی های احمقانم با کی صحبت کنم جدی؟

الان که امتحاناتم تقریباً تمام شده ، نیاز دارم یک مدت با هیچ آدمی دیگه ارتباط نگیرم ، زیر پتوی‌ گرمم دراز بکشم و به هیچ چیز فکر نکنم.

کوچک‌ترین بخش وجود من، ضعیف‌ترین تیکه از خاطراتم، دورانداختنی‌ترین امیدم و احمقانه‌ترین صدای درونم، نوزده ساله بهم می‌گه که همه‌چیز قراره بهتر بشه درحالی که همه‌چیز بد و بدتر شده.

دفترچه کارگردانی تبدیل شده به کابوس شب‌هام.

نیاز دارم یکی ببرتم دور دور

Happy Father’s Day
+2
Happy Father’s Day

یک‌چیزهایی هم دست خودت نیست. مثل امید به اینکه تمام‌ این‌ها ارزشش رو داشته باشه. یعنی بحث فقط این نیست که وقتی چهارده سالت بود با کتک بهت گفتن باید از این خونه بری، بحث اینه اگر به اندازه کافی کتک بخوری، قراره موجود خاص‌تری بشی؟ یک‌چیزهایی تحت کنترل تو نیست. مثل باور به اینکه کافی بودن رو می‌شه اندازه گرفت. مثلا یه تعداد ساعت هست که بگه تو به اندازه کافی مفید واقع شدی، یه تعداد جمله هست که بگه تو به اندازه کافی نوشتی، یه تعداد لبخند که تو به اندازه کافی خوشحالی. یک‌چیزهایی دست خودت نیست و باعث می‌شه فکر کنی تمام این‌ها معنی‌ای داره. تو فقط سنجابت توسط گربه‌ خورده نشد که فقط سنجابت رو از دست داده باشی، نه قطعا نقشه‌ای در کاره. سخت‌ترین کار هم اینه که قبول کنی همه‌چیز به طور اتفاقی، اتفاق می‌افته. رمنتسایز کردن درد دروغی بود که ادبیات به خوردمون داد ولی مادر طبیعت سرش شلوغ‌تر از این حرفاست که بخواد چیزی به ما یاد بده و زخم‌های شلاق طرح خاصی رو روی کمرت نمی‌کشه. حالا می‌خوای یقه یکی رو بگیری و سرش داد بزنی که این انصاف نیست. اما ما اینجاییم و بعد دیگه نیستیم و هر بلایی که سرمون میاد، بی‌ارزش، ناکافی و بی‌معنیه و تمام چیزی که برامون می‌مونه این ترسه که هیچ‌چیزی به اندازه کافی دردناک نیست که با زجرش ما رو تبدیل به شخصیت اصلی کنه و سال‌ها بعد از مرگ ما، همچنان خورشید قراره منفجر شه.

Repost from بهارِشرقی
کارهایی که انجام می‌دم نه کمیت دلخواهم رو داره و نه کیفیت.