uz
Feedback
جهان چگونه کار می کند؟

جهان چگونه کار می کند؟

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال های علمی دیگر ما در زمینه علوم اعصاب و مستند : @world_function_LIB🎥 📷Instagram.com/world.function گروه علمی ما : @world_function ارتباط با مدیریت : @SHAHAB_FS

Ko'proq ko'rsatish
4 375
Obunachilar
+424 soatlar
+77 kunlar
+1330 kunlar
Postlar arxiv
- چرا مسئولین سیستم های فرسوده و ناکارآمد بجای حل مشکلات و مدیریت، مردم را مقصر جلوه می‌دهند؟! - مشکل خود ماییم! یا این‌طور به ما گفته‌اند؟! در تحلیل‌های علوم اجتماعی و سیاسی، یکی از مؤلفه‌های کلیدی در تداوم قدرت‌های ناکارآمد، توانایی آن‌ها در «بازتعریف واقعیت» از طریق کنترل روایت است. در جوامعی که ساختارهای حکمرانی از پاسخ‌گویی و حل ریشه‌ای مشکلات ناتوان شده‌اند، معمولاً به‌جای پذیرش مسئولیت، کوشیده می‌شود با بازنویسی علل بحران‌ها و جابه‌جایی مقصران، افکار عمومی را مدیریت کنند. این فرایند نه‌تنها نگاه مردم را از منشأ واقعی مسائل منحرف می‌سازد، بلکه در بلندمدت به نوعی درد مزمن اجتماعی دامن می‌زند؛ دردی که نهادینه می‌شود و از سطح جامعه به درون روان افراد نفوذ می‌کند. در چنین شرایطی، پاسخ‌گویی جای خود را به مقصریابی در میان مردم می‌دهد و مطالبه‌گری جمعی، به خودانتقادی فردی یا سرزنش متقابل بین اقشار مختلف جامعه تبدیل می‌شود. آنچه در ادامه می‌خوانید، تحلیلی است از سازوکار «کنترل روایت» و پیامدهای آن در قالب مفاهیمی چون «دردمندی نهادینه‌شده»، همراه با نمونه‌هایی از کشورهایی که چنین الگوهایی را تجربه کرده‌اند؛ کشورهایی که شباهت‌های نگران‌کننده‌ای با برخی وضعیت‌های جاری دارند. کنترل روایت (Control of Narrative): کنترل روایت، ابزاری قدرتمند در مدیریت اجتماعی است. دولت‌ها از آن برای جهت‌دهی به افکار عمومی و تحریف یا بازسازی درک مردم از واقعیت‌های ملموس استفاده می‌کنند. تمرکز اغلب بر منحرف کردن نگاه جامعه از ریشه‌های ساختاری مشکلات، و مقصر نشان دادن عوامل بیرونی یا فرهنگی است. این تکنیک، راهی برای سلب مسئولیت حکمرانی و تداوم اقتدار بدون پاسخ‌گویی است. دردمندی نهادینه‌شده (Institutionalized Suffering/Guilt): با تکرار روایت‌هایی که بار بحران‌ها را بر دوش مردم می‌گذارند، نوعی «دردمندی نهادینه‌شده» در جامعه شکل می‌گیرد. مردم، در حالی که قربانی‌اند، خود را مقصر مشکلات می‌پندارند. این حس گناه و بی‌کفایتی مزمن، به مرور منجر به کاهش مطالبه‌گری، پذیرش وضعیت موجود، و جست‌وجوی راه‌حل‌های انفرادی و بی‌اثر می‌شود. ونزوئلا: در دوران بحران در ونزوئلا، در حالی که سوءمدیریت، فساد ساختاری و فروپاشی اقتصادی آشکار بود، روایت رسمی نظام بر «جنگ اقتصادی» و «تحریم‌ها» تمرکز داشت. مردم به مصرف‌گرایی و عدم همکاری متهم می‌شدند، و نه نهادها. این کنترل روایت، بستری فراهم کرد تا ناکارآمدی، مشروعیت‌زدایی نشود و اعتراضات عمومی مهار گردد. زیمبابوه: در زیمبابوه نیز شاهد الگوی مشابهی بودیم. به‌جای پذیرش تبعات تصمیمات اشتباه اقتصادی و فساد حاکم، مسئولیت بحران‌ها به گردن عوامل خارجی یا «رفتار مردم» انداخته می‌شد. مردم، به‌جای آنکه قدرت را پاسخ‌گو بخواهند، به درون خود و یکدیگر خیره می‌شدند. کنترل روایت، ابزاری راهبردی برای بقای ساختارهایی‌ست که پاسخ‌گویی در آن‌ها جای خود را به فرافکنی داده است. در این الگو، واقعیت به گونه‌ای بازنویسی می‌شود که بحران‌ها نه از دل تصمیمات اشتباه و فساد، بلکه از سبک زندگی مردم ناشی می‌شود. این وارونگی حقیقت، جامعه‌ای را می‌سازد که به‌جای اعتراض، سکوت می‌کند؛ و به‌جای تغییر، خود را مقصر می‌داند. «Channel of science is for life»

- چرا بعد از رد شدن از یک نفر، بیشتر به او فکر می‌کنیم؟ «نگاهی علمی به پدیده‌ی رمانتیزه‌کردن فقدان» پدیده‌ی «افزایش میل و وابستگی پس از طرد شدن» یکی از پرتکرارترین تجارب هیجانی در روابط انسانی است. این مقاله با تکیه بر یافته‌های روان‌شناسی شناختی، نظریه‌های دلبستگی، و علوم اعصاب اجتماعی تلاش می‌کند توضیح دهد که چرا طرد شدن نه تنها باعث کاهش علاقه نمی‌شود، بلکه در بسیاری از افراد تمایل، اشتیاق و حتی دلبستگی را تشدید می‌کند. - شاید بارها برایمان پیش آمده که نسبت به کسی بی‌تفاوت یا سرد بوده‌ایم، اما به محض این‌که احساس کنیم او ما را نمی‌خواهد یا رد می‌کند، به شکل وسواس‌گونه‌ای درگیرش می‌شویم. این واکنش از نگاه اول غیرمنطقی به نظر می‌رسد، اما پایه‌های عمیق شناختی، تکاملی و روان‌زیستی دارد. ⮐ ۱. اصل کم‌یابی و اثر روان‌شناختی آن یکی از مهم‌ترین سازوکارهای شناختی دخیل در این پدیده، اصل کم‌یابی (scarcity principle) است. طبق این اصل که توسط رابرت چالدینی (Cialdini, 2007) مطرح شده، انسان‌ها به چیزهایی که دسترسی به آن‌ها محدود شده یا از دست رفته‌اند، ارزش و جذابیت بیشتری نسبت می‌دهند. مغز انسان به طور پیش‌فرض محرومیت را با ارزشمندی معادل می‌گیرد.
وقتی کسی ما را طرد می‌کند، مغزمان گویی این پیام را دریافت می‌کند که «چیزی ارزشمند را از دست داده‌ایم» حتی اگر قبلاً چنین احساسی نداشتیم.
⮐ ۲. نظریه تقویت متناوب (Intermittent Reinforcement) مطالعات رفتاری نشان داده‌اند که پاداش‌های غیرقابل پیش‌بینی، اعتیادآورتر از پاداش‌های منظم‌اند (Skinner, 1953). در روابط، رد شدن یا بی‌پاسخ‌ماندن می‌تواند همان نقش تقویت متناوب را ایفا کند: گاه‌به‌گاه پاسخ گرفتن، و اغلب طرد شدن، باعث می‌شود انگیختگی روانی فرد افزایش یابد، و ذهن ناخودآگاهانه برای «پاداش بعدی» بماند. ⮐ ۳. سیستم پاداش مغز و دوپامین در سطح عصبی، زمانی که از چیزی منع می‌شویم، فعالیت سیستم دوپامین مغز (به‌ویژه در nucleus accumbens) افزایش می‌یابد. این سیستم بیشتر از آن‌که به خودِ پاداش واکنش نشان دهد، به پیش‌بینی پاداش حساس است. طرد شدن ممکن است این پیش‌بینی را تضعیف کند، اما همین تضعیف موجب فعال شدن سیستم جستجوگر مغز می‌شود (Panksepp, 1998)، که در واقع میل را افزایش می‌دهد. ⮐ ۴. نقش سبک دلبستگی (Attachment Style) افرادی با سبک دلبستگی اضطرابی بیشتر مستعد درگیر شدن ذهنی پس از طرد شدن هستند. این افراد معمولاً طرد شدن را به عنوان تهدیدی برای بقا و هویت درونی خود تجربه می‌کنند و تلاش وسواس‌گونه‌ای برای «بازگرداندن منبع دلبستگی» آغاز می‌کنند (Mikulincer & Shaver, 2007). ⮐ ۵. تصویرسازی ذهنی و ایده‌آل‌سازی پس از طرد پدیده‌ای به نام romanticizing the unavailable یا «رمانتیزه‌کردن دست‌نیافتنی‌ها» وجود دارد. مغز انسان تمایل دارد خلا‌های اطلاعاتی را با فانتزی و تصویرهای ذهنی پر کند. در نبود دسترسی واقعی به فرد، مغز تمایل دارد او را در ذهن زیباتر، مهربان‌تر و مطلوب‌تر بازسازی کند. ⸻⸻ «نتیجه‌گیری» افزایش علاقه یا دلبستگی پس از طرد شدن نه تنها پدیده‌ای رایج، بلکه کاملاً قابل توضیح بر اساس روان‌شناسی شناختی، نوروبیولوژی، و نظریه دلبستگی است. این پدیده ممکن است نشانه‌ای از یک الگوی ناسالم نیز باشد، و در برخی موارد نیاز به آگاهی درمانی و مداخلات رفتاری دارد. آشنایی با سازوکارهای این فرآیند می‌تواند به افراد کمک کند تا تجربه طرد را بهتر درک کرده و از دام تکرار رنج اجتناب کنند. ⸻⸻ • Cialdini, R. B. (2007). Influence: The Psychology of Persuasion. Harper Business.Skinner, B. F. (1953). Science and Human Behavior. Macmillan.Panksepp, J. (1998). Affective Neuroscience: The Foundations of Human and Animal Emotions. Oxford University Press.Mikulincer, M., & Shaver, P. R. (2007). Attachment in Adulthood: Structure, Dynamics, and Change. Guilford Press.Fisher, H. (2004). Why We Love: The Nature and Chemistry of Romantic Love. Henry Holt and Company. « Channel of science is for life »

- فرایند تجزیه زیستی و دلایل ماندگاری اجساد در شرایط خاص محیطی تجزیه زیستی اجساد پدیده‌ای طبیعی و وابسته به فعالیت میکروارگانیسم‌هاست. با این حال، در شرایط محیطی خاص، این روند ممکن است متوقف یا به‌ شدت کند شود. در این مقاله به بررسی عوامل موثر بر کندی یا توقف تجزیه اجساد در محیط‌های خاص پرداخته می‌شود و دلایل علمی ماندگاری طولانی‌مدت بافت‌های زیستی بررسی می‌گردد. تجزیه زیستی، فرآیندی طبیعی است که پس از مرگ موجودات زنده، توسط میکروارگانیسم‌هایی مانند باکتری‌ها، قارچ‌ها و آغازیان انجام می‌شود. این روند نقش مهمی در چرخه مواد آلی در طبیعت ایفا می‌کند [1]. با این حال، گزارش‌هایی از کشف اجساد تقریباً سالم، مومیایی‌شده یا بافت‌های زیستی نسبتاً دست‌نخورده در شرایط خاص محیطی وجود دارد که گاهی موجب شکل‌گیری تفسیرهای غیرعلمی یا خرافی شده است. این در حالی است که علم محیط‌زیست و میکروبیولوژی دلایل روشنی برای چنین پدیده‌هایی ارائه می‌دهد. «مکانیسم‌های تجزیه زیستی» تجزیه شامل دو مرحله اصلی است:
1. تجزیه خودبه‌خودی (Autolysis): پس از مرگ، آنزیم‌های درون‌سلولی به تجزیه بافت‌ها می‌پردازند. 2. تجزیه میکروبی (Putrefaction): در این مرحله، میکروارگانیسم‌ها (عمدتاً بی‌هوازی) با شکستن ترکیبات آلی، موجب بوی تعفن و تجزیه پیشرفته‌تر اجساد می‌شوند [2].
«شرایط مهارکننده تجزیه اجساد» در شرایطی خاص، فرایندهای تجزیه کند یا متوقف می‌شوند. از جمله عوامل محیطی مؤثر می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: ⮐ 1. مومیایی‌سازی (Mummification): در اقلیم‌های گرم و خشک، تبخیر سریع آب از بدن، مانع رشد میکروارگانیسم‌ها می‌شود [3]. ⮐ 2. شوری بالا (نمک‌زارها): نمک با ایجاد فشار اسمزی بالا، از رشد و فعالیت میکروبی جلوگیری می‌کند [4]. ⮐ 3. انجماد: در دماهای پایین، میکروارگانیسم‌ها به حالت غیرفعال (dormant) در می‌آیند. این حالت در محیط‌های سرد مانند یخچال‌های طبیعی دیده می‌شود [5]. ⮐ 4. محیط باتلاقی: باتلاق‌ها دارای pH پایین و شرایط بی‌هوازی‌اند که مانع از رشد بسیاری از باکتری‌ها می‌شود. علاوه بر آن، ترکیبات اسیدی مانند اسید هومیک نیز بافت‌ها را محافظت می‌کنند [6]. ⮐ 5. اکسیداسیون: در برخی موارد، اکسید شدن ترکیبات زیستی باعث تثبیت اجزا و جلوگیری از فعالیت بیوشیمیایی بعدی می‌شود. ⮐ 6. اقلیم بسیار گرم: گرمای شدید می‌تواند پروتئین‌ها را دناتوره کند و موجب خشک شدن سریع بافت‌ها شود؛ مشابه آنچه در بیابان‌ها رخ می‌دهد. «نقش میکروارگانیسم‌ها در تجزیه» میکروارگانیسم‌ها شامل انواعی از باکتری‌ها (مثل Clostridium perfringens)، قارچ‌ها، آغازیان و گاهی ویروس‌ها هستند که در فرآیند تجزیه فعال‌اند [7]. بسیاری از این میکروب‌ها به شرایط خاصی از رطوبت، دما، و اکسیژن نیاز دارند. هنگامی که این شرایط فراهم نباشد، فعالیت آن‌ها مختل می‌شود یا به حالت خواب می‌روند. برای مثال، گوشت منجمد تا زمانی که در دمای انجماد نگهداری می‌شود، فاسد نمی‌گردد زیرا میکروارگانیسم‌ها در چنین شرایطی غیرفعال‌اند. ⸻⸻ «نتیجه‌گیری» ماندگاری طولانی‌مدت اجساد در برخی محیط‌ها نه حاصل نیروهای ماورایی، بلکه نتیجه مستقیم شرایط فیزیکی و شیمیایی محیط است که فعالیت‌های زیستی از جمله تجزیه میکروبی را مهار می‌کنند. درک علمی این فرآیندها می‌تواند در علوم پزشکی قانونی، باستان‌شناسی، و حفاظت از آثار زیستی نقش مهمی ایفا کند. « Channel of science is for life »

- چرا رابطه با آدم های متعهد خسته‌کننده به نظر می‌رسد؟! - چرا «BAD BOYها» جذابیت بیشتری دارند؟! نوشتار پیش روی شما مرور جامعی است بر دلایل نوروفیزیولوژیک و نروسایکولوژیک که چرا ارتباط با افراد غیرمتعهد و پرریسک (که در فرهنگ عامه به «bad boy» شناخته می‌شوند) گاهی جذاب‌تر از رابطه‌های پایدار با افراد متعهد است. تمرکز بر سه محور اصلی است: سیستم پاداش دوپامینرژیک، تقویت ناپیوسته، و سیگنالینگ پرهزینه. 1. «سیستم پاداش دوپامینرژیک و پیش‌بینی‌پذیری»: ⮐• نقش دوپامین: این انتقال‌دهنده، سیگنال «خطای پیش‌بینی پاداش» را منتقل می‌کند؛ به‌خصوص وقتی پاداش غیرمنتظره یا متغیر باشد، پاسخ دوپامینی قوی‌تری تولید شده و تکامل یافته تا رفتار را تقویت کند. ⮐• تقویت ناپیوسته (Intermittent reinforcement): پاداش ناپیوسته باعث ایجاد انتظاری مداوم و در نتیجه تحریک بیشتری نسبت به پاداش همیشه‌داده‌شده می‌شود. ⮐• در روابط پرریسک، عدم ثبات رفتار باعث ایجاد پالس‌های دوپامینی قوی‌تر می‌شود که مغز آن را «هیجان» برداشت می‌کند، نوعی سیگنال انگیزشی که شبیه حالت اعتیاد است. 2. «نظریه سیگنال‌دهی پرهزینه (Costly Signaling) ⮐• طبق این نظریه، رفتارهای پرخطر مانند نمایش یک ویژگی زیستی پرهزینه (مثل دم طاووس) به‌عنوان نشانه کیفیت ژنتیکی عمل می‌کند. ⮐• مطالعات متعدد (از ماهی‌ها تا انسان‌ها) نشان داده‌اند که گرایش به ریسک در روابط کوتاه‌مدت جذابیت بیشتری دارد، به‌ویژه در زنان (در مطالعه Bassett & Moss، 2004، “رنجرهای پرریسک” بیشترین امتیاز را در جلب توجه کوتاه‌مدت دریافت کردند). 3. «بُعد تکاملی ترجیحات» ⮐• مطالعات نشان می‌دهند زنان در شرایط سلامتی و منابع بهتر، تمایل بیشتری به انتخاب مردان ریسک‌پذیر در روابط کوتاه‌مدت دارند؛ این احتمالاً از تمایل به به‌دست آوردن ژن‌های قوی در عین حفظ ایمنی اجتماعی نشئت می‌گیرد. ⮐• از منظر سازگاری ژنتیکی، ترکیب «ریسک‌پذیری» + «پدر احتمالی قوی» ممکن است برای برخی شرایط جذاب تلقی شود؛ اما برای رابطه بلندمدت، ویژگی تعهد مهم‌تر است. 4. «چرا رابطه با آدم متعهد خسته‌کننده به نظر می‌رسد»؟
1. پیش‌بینی‌پذیری بالا ⇦ پاسخ دوپامینی کم 2. عدم وجود نوسان ⇦ فعال‌سازی اندک سیستم پاداش 3. کورتیزول پایین، سروتونین و اکسی‌توسین بالا ⇦ آرامش و خستگی روانی در نبود هیجان
«جمع‌بندی» رابطه با افراد غیرمتعهد به دلیل سیستم پاداش مغزی (دوپامینرژیک)، تقویت ناپیوسته و سیگنال‌دهی پرهزینه، به‌نوعی حالت مُعادل «هیجان/اعتیاد» را برای مغز ایجاد می‌کند، در حالی که رابطه‌ی پایدار هیجان کمتر ولی امنیت بیشتری دارد. این دو حالت ممکن است به‌دلیل نیاز تکاملی به تنوع و نوع‌آوری ژنتیکی شکل گرفته باشند؛ اما در نهایت پایدار نیستند. ⸻⸻ 1. Schultz, W. et al. Dopamine reward prediction error mechanisms… 2. Skinner pigeon gamb*… مغز درجهت تقویت ناپیوسته واکنش نشان می‌دهد. 3. Bassett & Moss (2004): جذب زنان به ریسک‌پذیرها در روابط کوتاه‌مدت 4. Grueter et al. (2023): ریسک‌پذیری مردان در روابط کوتاه‌مدت و تاثیر سلامتی زنان 5. Costly Signaling Theory: ریسک‌پذیری به‌عنوان سیگنالی ژنتیکی معتبر « Channel of science is for life »

تصور کنید اگر دنیا هیچ رنگ و صدایی نداشت، اگر طعم غذا متفاوت نبود یا گلها بویی نداشتند؛ چه حسی به شما دست داد؟! بیایید این موضوع را از دید فلسفه ذهن و علوم شناختی(Cognitive Science) مورد بحث و بررسی قرار بدهیم: جهان فیزیکی و «خصوصیات حسی» (Qualia) در واقع جهان بیرونی شامل ذرات، میدان‌ها، انرژی‌ها و قوانین فیزیکی است که این اجزا هیچ رنگ، بو، مزه یا صدایی «ذاتی» ندارند. مثلاً نور، تنها پرتوهای الکترومغناطیسی با طول موج‌های مشخص است. خودِ نور رنگ ندارد؛ رنگ فقط وقتی معنا پیدا می‌کند که چشم و مغز آن طول موج‌ها را دریافت و پردازش کنند. صدای واقعی هم لرزش‌های مکانیکی هواست؛ اما «شنیدن صدا» یعنی دریافت این لرزش‌ها توسط گوش و تبدیلش به سیگنال‌های عصبی و سپس پردازش در مغز. همینطور حس بو نتیجه‌یِ مولکول‌های بویایی در هوا است که وارد بینی شده و به گیرنده‌های بویایی روی مخاط بینی متصل می‌شوند. این گیرنده‌ها سیگنال‌هایی به بخش بویایی مغز (لوب پیشانی) می‌فرستند و مغز بوی خاص هر مولکول را شناسایی می‌کند. در ادامه می‌توان به حس مزه اشاره کرد که مولکول‌های غذا روی زبان به گیرنده‌های چشایی (طعم‌دهنده‌ها) متصل می‌شوند، این گیرنده‌ها اطلاعات را به مغز می‌فرستند و مغز طعم‌های اصلی مثل شیرین، ترش، شور، تلخ را تشخیص می‌دهد. - مغز ما اطلاعات دریافتی از حس‌ها (بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی، لامسه) را تحلیل و تفسیر می‌کند و این تحلیل منجر به تجربه‌های ذهنی خاصی می‌شود که به آنها «خصوصیات حسی» یا «qualia» می‌گویند. به زبان ساده رنگ قرمز یا طعم شیرین، چیزهایی هستند که مغز برای ما «خلق» می‌کند و نتیجه پردازش اطلاعات حسی است. - از نظر علم نوروفیزیولوژی، جهان «خودش» رنگ و بو و طعم ندارد، این‌ها مفاهیمی هستند که ذهن ما به داده‌های خام فیزیکی نسبت می‌دهد. این دیدگاه به نوعی «رئالیسم معرفتی» (Epistemological Realism) نزدیک است که می‌گوید جهان واقعی وجود دارد ولی آنچه ما تجربه می‌کنیم ساخته‌ی ذهن است. در فلسفه به این بحث «مسئله آگاهی» و «مسئله خصوصی بودن تجربه» گفته می‌شود. - نتیجه گیری: جهان فیزیکی بدون حس‌های ما فاقد رنگ، بو، مزه و صدا است و این حس‌ها نتیجه پردازش اطلاعات توسط مغز هستند؛ پس چطور با وجود اینکه حس‌های روزمره ما صرفا نتیجه پردازش مغز ما هستند، برخی افراد تجربیات شخصی مانند دیدن جن و‌ روح را ملاک قرار می‌دهند تا برخی چیز های غیر واقعی را، واقعی جلوه دهند؟! Epistemic Realism in Bradley and Early Moore” - Journal for the History of Analytical Philosophy « Channel of science is for life »

- پرسش‌های گشوده؛ مسائلی بی‌پایان اما ضروری. برخی پرسش‌ها نه بی‌پاسخ‌اند و نه می‌توان برایشان پاسخی روشن، قطعی و همیشگی یافت. آن‌ها را «پرسش‌های گشوده» می‌نامند؛ پرسش‌هایی که پاسخ مشخص ندارند، اما نمی‌توان به بهانه‌ی بی‌پاسخ بودن، رهایشان کرد. این پرسش‌ها هم‌زمان با زیست فردی و تاریخی بشر، همواره حضور دارند و در هر مرحله از زندگی، چهره‌ای تازه به خود می‌گیرند. معنا و کیفیت آن‌ها با رشد ما تغییر می‌کند و درست به همین دلیل، پاسخ‌هایشان نیز دائم در حال دگرگونی‌اند. اما مسئله این‌جاست که اغلب ما، تاب و توان پذیرش این سرشت سیال و گشوده را نداریم. گاه به محض یافتن پاسخی، هرچند موقتی یا ناکامل آن را به‌مثابه حقیقتی قطعی می‌پذیریم و تا سال‌ها با آن زندگی می‌کنیم؛ حتی اگر بعدها همان پاسخ، مایه‌ی رنج و سردرگمی‌مان شود. چرا چنین می‌کنیم؟ شاید به این دلیل که ذهن ما از ابهام، تعلیق، ناشناختگی و عدم قطعیت گریزان است. شاید نمی‌خواهیم بپذیریم که برخی پرسش‌ها، نه به قصد پاسخ که برای زیستن با آن‌ها زاده شده‌اند. برخی از این پرسش‌ها چنین‌اند:
«من کیستم؟» «آگاهی چیست؟» «چه چیزی زندگی را معنادار می‌کند؟» «چه چیزی را باید خواست؟» «درست و نادرست چیست؟» «مرز میان خودآگاه و ناخودآگاه کجاست؟» «ذهن چگونه تعریف می‌شود؟» و…
با وجود بدیهی به نظر رسیدن این نکته که انسان در طول عمرش پاسخ‌های متفاوتی به این پرسش‌ها خواهد داد، واقعیت آن است که بسیاری از ما، سال‌های زیادی را صرف تثبیت و دفاع از پاسخ‌هایی می‌کنیم که شاید اصلاً خودمان آن‌ها را انتخاب نکرده‌ایم. ممکن است از تغییر آن‌ها بترسیم، چراکه تغییر پاسخ، به معنای بازبینی گذشته و زیر سوال رفتن هزینه‌هایی است که برای باورهایمان پرداخته‌ایم. اما در نهایت، ایستادن بر پاسخ‌های کهنه‌ای که دیگر پاسخ نیستند، خود به بی‌معناییِ آن هزینه‌ها می‌انجامد. شاید چاره‌ای نیست جز پذیرش همین سیالیت و عدم قطعیت. پذیرفتن اینکه این پرسش‌ها، گره‌خورده به خود زندگی‌اند؛ نه برای یافتن پاسخ‌هایی نهایی، بلکه برای مواجهه‌ای دائم و آگاهانه. و شاید در پایان دریابیم که بحث درباره‌ی مسائلی که حتی بر سر تعریفشان نیز توافقی وجود ندارد، گرچه گاه خسته‌کننده و بی‌فرجام می‌نماید، اما بخشی جدایی‌ناپذیر از فرآیند رشد انسانی ماست. Stanford Encyclopedia of Philosophy – “Identity” & “Questions” - “Unknowability: An Inquiry into the Limits of Knowledge” - « Channel of science is for life »

❗️- اگر در هنگام حمله هوایی در آسانسور گیر افتادید، چه کنید؟ #پست‌موقت - «Channel of science is for all»
❗️- اگر در هنگام حمله هوایی در آسانسور گیر افتادید، چه کنید؟
#پست‌موقت - «Channel of science is for all»

❗️اگر هنگام حمله هوایی در مترو بودید، چه کنید؟ «مترو تهران از امشب جهت پناه گرفتن هم‌وطنان ساکن تهران، به صورت 24 ساعته باز خ
❗️اگر هنگام حمله هوایی در مترو بودید، چه کنید؟
«مترو تهران از امشب جهت پناه گرفتن هم‌وطنان ساکن تهران، به صورت 24 ساعته باز خواهد بود.» #پست‌موقت - «Channel of science is for all»

❗️ - اقدامات لازم در زمان جنگ #پست‌موقت - «Channel of science is for all»
❗️ - اقدامات لازم در زمان جنگ
#پست‌موقت - «Channel of science is for all»

🌚 - اخلاق از نگاه مغز: چگونه دیگران را می‌فهمیم و اخلاقی عمل می‌کنیم؟ پایه‌های عصبی‌شناختی اخلاق: منتالیزیشن، همدلی و کنترل مهاری رفتار اخلاقی انسان‌ها بر پایه سه فرآیند عصبی-شناختی کلیدی شکل می‌گیرد: منتالیزیشن (Mentalizing)، همدلی (Empathy)، و کنترل مهاری (Inhibitory Control). ↩️منتالیزیشن و نظریه ذهن منتالیزیشن توانایی درک و تفسیر افکار، نیات و باورهای دیگران است. این توانایی زیرمجموعه‌ای از آن چیزی‌ست که به آن نظریه ذهن (Theory of Mind) گفته می‌شود. رشد این توانایی در کودکان به‌تدریج اتفاق می‌افتد: • تا ۲ سالگی: تشخیص ترجیحات متفاوت در دیگران. • تا ۳ سالگی: فهم افکار متفاوت. • در ۴ تا ۵ سالگی: درک باورهای نادرست (False Beliefs). • در ۶ تا ۷ سالگی: دیدگاه‌گیری (Perspective Taking)، یعنی توانایی قرار دادن خود به‌صورت ذهنی در جایگاه دیگران. این مهارت‌ها توسط نواحی خاصی از مغز مثل قشر پیش‌پیشانی میانی و اتصال گیجگاهی-آهیانه‌ای پشتیبانی می‌شوند. ↩️همدلی: شناخت و تجربه هیجانات دیگران همدلی یعنی درک هیجانی یا شناختی وضعیت روانی دیگران. این فرایند به دو نوع اصلی تقسیم می‌شود: ⬅️• همدلی شناختی: درک افکار و احساسات دیگران. ⬅️• همدلی عاطفی: تجربه احساسات مشابه با دیگران. فرایند رشد همدلی نیز از نوزادی آغاز می‌شود: • تا ۱ سالگی: تقلید حالات هیجانی (مثل گریه یا خنده)، وابسته به نورون‌های آینه‌ای. • در ۳ سالگی: تمایز بین هیجانات گوناگون. • در ۵ تا ۶ سالگی: ظهور شفقت (compassion) و پاسخ‌های عاطفی هدف‌دار به وضعیت دیگران. نواحی درگیر در همدلی شامل آمیگدال، قشر سینگولیت قدامی و قشر اینسولا هستند. ↩️کنترل مهاری: مهار خواسته‌ها در خدمت اخلاق در موقعیت‌هایی که تمایلات آنی با اصول اخلاقی تضاد دارند، کنترل مهاری به فرد اجازه می‌دهد از رفتارهای ناهنجار پرهیز کند. این توانایی توسط قشر پیش‌پیشانی جانبی و ناحیه اوربیتوفرونتال تنظیم می‌شود و برای انتخاب رفتارهای اخلاقی ضروری است. ⬅️نورون‌های آینه‌ای و بازنمایی عصبی اخلاق نورون‌های آینه‌ای در مغز هنگام مشاهده یا تجربه افعال و احساسات دیگران فعال می‌شوند. این نورون‌ها نقشی کلیدی در همدلی و فهم کنش‌های اخلاقی ایفا می‌کنند، زیرا به فرد اجازه می‌دهند تجربه ذهنی دیگری را به شکلی مستقیم‌تر بازسازی کند. «نتیجه‌گیری» تعامل بین منتالیزیشن، همدلی و کنترل مهاری، زیربنای رفتارهای اخلاقی را در انسان تشکیل می‌دهد. از میان این سه، همدلی عاطفی نقشی بنیادی دارد؛ چراکه بدون آن، اخلاق صرفاً به یک درک خشک شناختی تقلیل پیدا می‌کند و فاقد بار انسانی خواهد بود. 👤سپیتام آذرمهر 📌Source 1 - 2 - 💎«Channel of science is for all»💎

🤡 «علم برای شناخت برخی پدیده ها ابزار کافی ندارد و‌ کامل نیست، مثلا ممکن است علم 100 سال دیگر به وجود روح برسد. » جمله بالا احتمالا برای شما شبیه به یک دیالوگ خنده دار در یک برنامه‌ی استند‌آپ کمدی شبیه باشد، اما باید دانست که برخی جمله بالا را در حالی بیان می‌کنند که اعتقاد قلبی به این موضوع دارند؛ چندی پیش به این موضوع پرداختیم که چرا انسان‌ها به خرافات گرایشی بیشتری دارند، اما اینجا به این موضوع میپزدازیم که:
1️⃣. آیا ممکن است روزی ماوراء‌الطبیعه در قالب موضوعات علمی گنجانده شود؟! 2️⃣. روشمندی علمی چیست و صاحب نظران چه نظراتی دارند؟! 3️⃣. یک پدیده باید چه فاکتور هایی را دارا باشد که از نظر علمی مورد برسی قرار بگیرد یا علمی تلقی شود؟! 4️⃣. آیا لزوما باید پدیده های جهان را صرفا از نظر علمی برسی کرد ؟!
علم، برای بسیاری از اندیشمندان و پژوهشگران، به‌دلیل دقت در روش‌شناسی و نتایج قابل اتکا، به روشی بلامنازع در فهم جهان بدل شده است. این جایگاه ناشی از ساختار منظم و قابل بازبینی علم است؛ ساختاری که بر پایه مشاهده، آزمون و تحلیل تجربی بنا شده است. اما این روشمندی دقیقاً چگونه عمل می‌کند؟ «استقراء و مراحل بنیادین روش علمی» علم تجربی بر استقراء مبتنی است؛ یعنی گردآوری داده‌ها از طریق مشاهده، آزمون و تکرار. نخستین گام در این مسیر، مشاهده است؛ ثبت و توصیف دقیق پدیده‌ها. سپس، نوبت به طرح پرسش می‌رسد. این مرحله ماهیتی فلسفی دارد و ریشه در تمایل انسان به «چرایی» امور دارد. در ادامه، پژوهشگر فرضیه‌هایی را برای پاسخ به پرسش‌های خود تدوین می‌کند. این فرضیات باید قابل آزمون باشند. آزمون‌ها باید بر تکرارپذیری استوار باشند؛ بدین معنا که در شرایط یکسان، نتایج مشابهی به‌دست دهند. اگر فرضیه در آزمون‌های مختلف نتایج مشابهی نشان داد، می‌تواند به یک نظریه علمی تبدیل شود. «ابطال‌پذیری و جایگاه فرضیه‌های علمی» کارل پوپر، فیلسوف برجسته علم، بر این باور بود که یک گزاره علمی باید ابطال‌پذیر باشد. به عبارت دیگر، باید بتوان آن را با شواهد تجربی نادرست نشان داد. اگر فرضیه‌ای به‌گونه‌ای طراحی شده باشد که هیچ راهی برای رد آن وجود نداشته باشد، نمی‌توان آن را علمی دانست. به عنوان مثال، اگر گفته شود «نیرویی نادیدنی باعث بیماری است اما فقط وقتی که کسی آن را باور نداشته باشد»، چنین گزاره‌ای ابطال‌پذیر نیست و از دایره علم خارج می‌شود. «فکت، نظریه و قانون: تفاوت‌های بنیادین» در علم، مفاهیم «فکت»، «نظریه» و «قانون» کاربردهای متفاوتی دارند: 1️⃣• فکت: مشاهدات اثبات‌شده مانند «زمین به دور خورشید می‌چرخد». 2️⃣• نظریه: تبیینی جامع برای پدیده‌ها، مانند نظریه تکامل. 3️⃣• قانون: روابط ریاضی و مدل‌سازی‌شده‌ای که رفتار پدیده‌ها را در شرایط خاص پیش‌بینی می‌کند، مانند قوانین ترمودینامیک. برخی نظریه‌ها، مانند نظریه تکامل، هم فکت محسوب می‌شوند و هم نظریه، چرا که هم به‌صورت تجربی قابل مشاهده‌اند و هم تبیینی گسترده برای پدیده‌ها فراهم می‌آورند. «شبه‌علم؛ تهدیدی برای درک دقیق علمی» شبه‌علم اغلب با تکیه بر زبان و مقدمات علمی آغاز می‌شود اما به نتایجی غیرمنطقی و غیرقابل آزمون می‌انجامد. از این نظر، ظاهری علمی دارد اما محتوایی فاقد اعتبار دارد. همان‌طور که تنه درخت کاج و گردو شبیه‌اند، اما ثمرات آن‌ها متفاوت است، شبه‌علم نیز ممکن است از ظاهر علمی برخوردار باشد اما فاقد نتایج معتبر است. «ویژگی‌های سه‌گانه گزاره‌های علمی» برای آنکه یک گزاره «علمی» تلقی شود، باید سه ویژگی داشته باشد: ↩️1. تکرارپذیری (Repeatability): نتایج در شرایط یکسان قابل تکرار باشند. ↩️2. ابطال‌پذیری (Falsifiability): امکان نقض فرضیه با شواهد تجربی وجود داشته باشد. ↩️3. جهان‌شمولی (Universality): نتایج محدود به زمان یا مکان خاصی نباشند و در تمامی شرایط مشابه صادق باشند. به عنوان مثال، در تجربه‌های نزدیک به مرگ (NDE)، تفاوت مشاهدات افراد از فرهنگ‌های مختلف (مثلاً دیدار با امامان در ایران یا عیسی در غرب) نشان‌دهنده عدم جهان‌شمولی این پدیده است. نظریه‌هایی نظیر تکامل، شواهدی تجربی، قابل تکرار و جهان‌شمول دارند. به عنوان نمونه، اگر فسیل خرگوشی در لایه‌های زمین‌شناسی مربوط به ۵۰ میلیون سال پیش پیدا شود، این یافته می‌تواند نظریه تکامل را به‌کلی نقض کند. چنین آزمونی یکی از نشانه‌های قدرت نظریه علمی است. ➖➖➖➖ نتیجه‌گیری علم، برخلاف باور رایج، به دنبال اثبات نیست بلکه همواره آماده است تا با شواهد جدید خود را تصحیح کند. معیارهای سه‌گانه‌ی تکرارپذیری، ابطال‌پذیری و جهان‌شمولی، خط‌کش‌هایی هستند که علم را از شبه‌علم متمایز می‌سازند. آشنایی با این مفاهیم برای تفکیک دروغ از واقعیت، و باور از دانش، ضروری است. - سپیتام آذرمهر 💎«Channel of science is for all»💎

🤬 - آدمارو باید موقع عصبانیت شناخت! آیا واقعا انسان ها موقع عصبانیت واقعیت فردی خود را نشان می‌دهند؟! و یا اینکه نظرات واقعی
🤬 - آدمارو باید موقع عصبانیت شناخت! آیا واقعا انسان ها موقع عصبانیت واقعیت فردی خود را نشان می‌دهند؟! و یا اینکه نظرات واقعی خود را بیان می‌کنند؟! آیا می‌شود گفت که اطرافیانتان را باید با شخصیتی که در موقع عصبانیت هستند سنجید؟! 🧠 - مغز در زمان عصبانیت عصبانیت یک واکنش هیجانی شدید است که با فعالیت در بخش‌هایی از مغز از جمله آمیگدالا (amygdala)، هیپوتالاموس و درگیری نسبی قشر جلوی پیشانی (prefrontal cortex) همراه است. 1️⃣. فعال‌ شدن آمیگدالا (مرکز هشدار هیجانی) آمیگدالا نقش کلیدی در شناسایی تهدیدات و راه‌اندازی پاسخ جنگ یا گریز (fight or flight) دارد. وقتی عصبانیت یا ترس بروز می‌کند، آمیگدالا بسیار فعال می‌شود و پیام‌هایی به هیپوتالاموس می‌فرستد تا پاسخ‌های استرسی بدن را فعال کند. 2️⃣. کاهش فعالیت قشر پیش‌پیشانی (Prefrontal Cortex) این قسمت از مغز مسئول تصمیم‌گیری منطقی، خودتنظیمی، و قضاوت است. هنگام عصبانیت، جریان خون و فعالیت عصبی در این ناحیه کاهش می‌یابد. یعنی مغز وارد حالت واکنشی، نه تحلیلی، می‌شود. به همین دلیل افراد در این وضعیت معمولاً نمی‌توانند تصمیم‌های منطقی بگیرند یا حرف‌های سنجیده بزنند. 3️⃣. افزایش کورتیزول و آدرنالین این هورمون‌ها پاسخ‌های جسمی مثل افزایش ضربان قلب، تنش عضلانی، و کاهش کنترل شناختی را به همراه دارند. این وضعیت باعث می‌شود افراد بیشتر تحت تأثیر تکانه‌های هیجانی عمل کنند تا تفکر منطقی. ➖➖➖➖ 📌 جمع‌بندی علمی: در زمان عصبانیت، مغز انسان وارد حالت دفاعی و هیجانی شدید می‌شود که طی آن: ◀️توانایی‌های منطقی کاهش می‌یابند. ◀️رفتارها بیشتر واکنشی و تکانه‌ای می‌شوند. ◀️حرف‌هایی که زده می‌شوند الزاماً بازتاب شخصیت واقعی فرد نیستند، بلکه نتیجه‌ی اختلال در عملکرد شناختی لحظه‌ای هستند. به همین دلیل قضاوت درباره‌ی شخصیت یا نیت واقعی یک فرد صرفاً بر اساس حرف‌هایی که در اوج عصبانیت می‌زند، از نظر علمی معتبر نیست. 📚 رفرنس‌های علمی: 1. LeDoux, J. (2000). Emotion circuits in the brain. Annual Review of Neuroscience, 23(1), 155–184. 2. Arnsten, A. F. T. (2009). Stress signalling pathways that impair prefrontal cortex structure and function. Nature Reviews Neuroscience, 10(6), 410–422. 3. Sapolsky, R. M. (2017). Behave: The Biology of Humans at Our Best and Worst. Penguin Press. 4. McEwen, B. S., & Morrison, J. H. (2013). The brain on stress: vulnerability and plasticity of the prefrontal cortex over the life course. Neuron, 79(1), 16–29. 💎«Channel of science is for all»💎

👀 - اما من با چشمای خودم دیدم! جمله‌ی بالا آخرین سنگر برای تاکید بر وجود ارواح و اجنه از سوی باورمندان است، همینطور باید گفت
👀 - اما من با چشمای خودم دیدم! جمله‌ی بالا آخرین سنگر برای تاکید بر وجود ارواح و اجنه از سوی باورمندان است، همینطور باید گفت جمله‌ی «خودم دیدم» معمولا ناشی از آگاه نبودن از متدولوژی علمی و ترس از تغییرِ عقاید تثبیت شده است؛ اما باید به این پرسش پرداخت که آیا واقعا عمل “دیدن” مُهر تاییدی بر وجود ارواح و اجنه است؟! تجربه‌های پارانورمال و عملکرد مغز: چرا برخی افراد “جن” می‌بینند؟ درک تجربه‌های پارانورمال مانند دیدن «جن»، «سایه‌ها» یا احساس «حضور کسی» در غیاب شواهد واقعی، به اختلال در شبکه‌های ادراکی مغز بازمی‌گردد. پژوهش‌های نوروساینس نشان می‌دهد که این توهمات اغلب از نقص در پردازش چندحسی و درگیری برخی نواحی مغز ناشی می‌شوند. 1️⃣. درگیری مناطق مغزی ↩️• اتصال تمپوروپاریتال (TPJ)، اینسولا و شبکه فرونتوپاریتال در احساس حضور دیگران، ادراک بدن و خودآگاهی نقش دارند. تحریک یا اختلال در این نواحی می‌تواند باعث تجربه‌ی «حضور یک موجود ناپیدا» شود. (Blanke et al., 2014؛ Ionta et al., 2011) ↩️• تالاموس، به‌ویژه هسته‌ی پول‌وینار (Pulvinar)، و قشر بینایی اولیه (V1) در درک بینایی و فیلتراسیون توجه نقش دارند. اختلال در این مسیرها ممکن است باعث دیدن سایه‌ها یا توهمات دیداری شود. (Arcaro et al., 2018) ↩️• در تاریکی، عدم دریافت اطلاعات بینایی باعث افزایش فعالیت شبکه‌ی پیش‌فرض مغز (DMN) و تحریک حافظه تصویری می‌شود. مغز تلاش می‌کند با الگوهای حافظه‌ای، خلأ اطلاعاتی را پر کند؛ و این ممکن است با تخیلات فرهنگی مانند “جن” تطبیق پیدا کند. 2️⃣. نقش حافظه، فرهنگ و هیجانات مغز، در غیاب اطلاعات حسی دقیق، از خاطرات ذخیره‌شده در هیپوکامپ و نواحی مرتبط مانند کورتکس انتورینال استفاده می‌کند. فرهنگ نقش کلیدی در ماهیت این برداشت‌ها دارد: در ایران، یک تهدید نادیدنی ممکن است به صورت «جن» تعبیر شود، اما در فرهنگ غربی ممکن است «یوفو» یا «روح» دیده شود. (Hood et al., 2009) 3️⃣. توهم در بیماری‌های نورولوژیک ↩️• در اسکیزوفرنی، توهمات شنیداری به دلیل بیش‌فعالی مسیر مزولیمبیک دوپامینی و کاهش فعالیت پره‌فرونتال کورتکس رخ می‌دهد. کاهش ماده خاکستری در لوب تمپورال، شکنج هشل و پلانتو تمپورال با شدت توهمات شنیداری مرتبط است. (Shenton et al., 2001; Hugdahl, 2009) ↩️• ساختار پاراسینگولیت سولکوس در قشر پیش‌فرونتال میانی (mPFC) در تمایز واقعیت از خیال مؤثر است. کاهش طول این شیار در برخی بیماران توهم‌زا دیده شده. (Garrison et al., 2015) 4️⃣. مغز در حالت استراحت و توهمات ادراکی در حالت استراحت (مثلاً در تاریکی یا سکوت)، مغز فعالیت خاصی دارد که می‌تواند به اندازه‌ی یک محرک خارجی واقعی باشد. این افزایش فعالیت می‌تواند باعث شود که مغز یک رویداد خیالی را به‌عنوان واقعیت درک کند. اگر این اطلاعات با خاطرات قبلی تطبیق یابد (مثلاً تجربه‌ی ترسناک قبلی از «جن»)، فرد واقعاً احساس می‌کند چیزی خارجی را دیده یا شنیده است. (Raichle et al., 2001; Northoff et al., 2006) ➖➖➖➖ نتیجه‌گیری تجربه‌های پارانورمال در بسیاری از موارد، انعکاسی از فعالیت ناهنجار مغز، حافظه فرهنگی، ترس، و محدودیت دریافت‌های حسی هستند. مغز در تلاش برای درک محیط، در غیاب اطلاعات کافی، واقعیت را با تخیل جایگزین می‌کند و آنچه ما به‌عنوان «جن» یا «سایه» می‌بینیم، ممکن است بازتابی از ذهن خود ما باشد. ➖➖➖➖ 📌منابع علمی معتبر: 1. Blanke O., Slater M., Serino A. (2015). Behavioral, Neural, and Computational Principles of Bodily Self-Consciousness. Neuron. 2. Garrison J.R., et al. (2015). Paracingulate sulcus morphology is associated with hallucinations in the human brain. Nature Communications. 3. Hugdahl K. (2009). “Auditory hallucinations: A review of the ERC project.” Schizophrenia Bulletin. 4. Raichle M.E., et al. (2001). A default mode of brain function. PNAS. 5. Arcaro M.J., et al. (2018). Organization of visual processing in the pulvinar. Nature Communications. 6. Shenton M.E., et al. (2001). A review of MRI findings in schizophrenia. Biological Psychiatry. - 💎«Channel of science is for all»💎

📚- چندی پیش لیستی از پر تیراژ ترین (نسخه های فروشی، نسخه های بدون هزینه، و…)کتاب های تاریخ معرفی شد که نشان می‌داد اولین و د
+1
📚- چندی پیش لیستی از پر تیراژ ترین (نسخه های فروشی، نسخه های بدون هزینه، و…)کتاب های تاریخ معرفی شد که نشان می‌داد اولین و دومین کتب پرفروش دنیا متعلق به «کتاب مقدس» و «قرآن» است؛ کتاب انجیل با 5 میلیارد نسخه و قرآن با 3.5 میلیارد نسخه. اما چرا دو کتاب پر فروش دنیا، باید کتبی غیر علمی و اغلب بدون پایه و اساسِ معتبر باشند؟! چرا ما معمولا به خرافات علاقه بیشتری داریم؟! داستان ها و اساطیر چه نقش مهمی در زندگی ما بازی می‌کنند؟! 1️⃣. چرا کتاب‌های دینی (و اغلب غیرعلمی) پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان هستند؟ کتاب‌هایی مانند انجیل و قرآن نه صرفاً به دلیل ویژگی‌های ادبی خود، بلکه به دلایل زیر پرفروش شده‌اند: ↩️• انتقال فرهنگی: این کتاب‌ها پایه‌های اصلی ادیان بزرگ جهان هستند. قرن‌ها است که به‌عنوان بخشی از هویت دینی و فرهنگی، بازنویسی، حفظ، آموزش و گسترش یافته‌اند. ↩️• حمایت نهادی: دولت‌ها، نهادهای دینی و جوامع مذهبی اغلب مطالعه این کتاب‌ها را تشویق یا حتی الزام‌آور می‌دانند. ↩️• قدمت زیاد: این کتاب‌ها هزاران سال زمان داشته‌اند تا خواننده و پیرو جذب کنند. ↩️• پاسخ به دغدغه‌های بنیادی انسان: آن‌ها به پرسش‌های همیشگی انسان مانند مرگ، هدف، رنج و اخلاق پاسخ می‌دهند؛ مسائلی که علم اغلب به آن‌ها پاسخ عاطفی یا وجودی نمی‌دهد. ➖➖➖➖ 2️⃣. چرا از نظر مغز و روان انسان، به خرافه و اسطوره گرایش داریم؟ از منظر عصب‌شناسی و روان‌شناسی تکاملی، مغز ما طوری تکامل یافته که به داستان، الگو و معنا پاسخ دهد، حتی اگر آن معنا علمی یا واقعی نباشد: الف. مغزهای الگو‌یاب: ↩️• مغز انسان برای یافتن الگوها تکامل یافته، حتی وقتی وجود ندارند (پدیده‌ای به نام آپوفنیا). این ویژگی در گذشته به بقا کمک می‌کرد. اگر صدای باد را اشتباهاً به‌عنوان شکارچی تشخیص می‌دادی، فقط نگران می‌شدی. اما اگر واقعا شکارچی بود و نادیده‌اش می‌گرفتی، می‌مردی. ⬅️• خرافه‌ها اغلب نتیجه اشتباه در تشخیص الگو هستند: «دعا کردم و خوب شدم = دعا باعث بهبودی شد.» در اینجا می‌توان در علم به «اثر پلاسیبو» اشاره کرد. ب. داستان‌گویی و حافظه: ↩️• مغز ما روایت‌ها را خیلی بهتر از اطلاعات انتزاعی حفظ می‌کند. اسطوره‌ها و داستان‌ها راهی قدرتمند برای انتقال درس‌ها، اخلاق و هنجارهای اجتماعی هستند. ⬅️• شبکه حالت پیش‌فرض مغز در زمان استراحت و تخیل فعال است این بخش در برنامه‌ریزی، داستان‌پردازی و درک ذهن دیگران نقش مهمی دارد. ج. آرامش روانی و کنترل ذهنی: ↩️• خرافه‌ها اضطراب را کاهش می‌دهند و حس کنترل در موقعیت‌های نامطمئن را ایجاد می‌کنند. سیستم استرس مغز با حس پیش‌بینی‌پذیری و عاملیت آرام می‌شود. ⬅️• مثلاً، مراسم پیش از یک مسابقه«even if irrational» باعث کاهش کورتیزول (هورمون استرس) و بهبود عملکرد می‌شود. ➖➖➖➖ 3️⃣. نقش اسطوره‌ها و داستان‌ها در زندگی انسان: داستان و اسطوره فقط سرگرمی نیستند، بلکه بخشی بنیادین از ماهیت انسان‌اند: ⬅️• هویت مشترک: اسطوره‌ها هویت‌های جمعی می‌سازند. ادیان، ملت‌ها و حتی برندها (مثل اپل یا تسلا) از ساختارهای روایی برای ایجاد حس تعلق استفاده می‌کنند. ⬅️• آموزش اخلاق: اسطوره‌ها اغلب آموزه‌های اخلاقی پیچیده را در قالب‌های ساده و به‌یادماندنی منتقل می‌کنند، مثل افسانه‌های ازوپ، گیتای بهاگاواد، یا مثل‌های عیسی. ⬅️• تمرین ذهنی: داستان‌ها به ما اجازه می‌دهند که موقعیت‌های اجتماعی را شبیه‌سازی کنیم، همدلی بیاموزیم، و ذهن دیگران را مدل‌سازی کنیم (که در تکامل اجتماعی بسیار مهم بوده است). ⬅️• چارچوبی برای معنا: وقتی با مرگ، بی‌نظمی یا بی‌عدالتی روبه‌رو می‌شویم، نیاز به معنا داریم. اسطوره‌ها چارچوب‌هایی ارائه می‌دهند که این نیاز را به‌‌ مراتب بهتر از توضیحات علمی برآورده می‌کنند. ➖➖➖➖ جمع‌بندی: کتاب‌های دینی و اسطوره‌ای همچنان محبوب‌اند چون با ساختار تکاملی مغز ما هماهنگ هستند. ما الگو می‌خواهیم، معنا جست‌وجو می‌کنیم، و مفاهیم پیچیده را از طریق روایت بهتر درک می‌کنیم. علم توضیح می‌دهد، اما داستان‌ها ارتباط و آرامش فراهم می‌کنند. هر دو ضروری‌اند، اما نیازهای شناختی و احساسی متفاوتی را پاسخ می‌دهند. 📌منابع استفاده شده: ↩️بخش اول در مورد مغز الگویاب و خرافات: کتاب: The Believing Brain- مایکل شرمر - Paranormal believers are more prone to illusory agency detection than skeptics ↩️بخش دوم در مورد نقش روایت در حافظه و درک انسانی: کتاب: The Storytelling Animal- جاناتان گاتشال - The Function of Fiction is the Abstraction and Simulation of Social Experience ↩️بخش سوم در مورد کاهش استرس از طریق خرافات یا آیین‌ها : The Biology of Humans at Our Best and Worst - 💎«Channel of science is for all»💎

💥 - درختان به عنوان پیش بینی کننده های فوران آتشفشانی. دانشمندان ناسا روشی نوآورانه برای پیش‌بینی فوران‌های آتشفشانی با استفاده از تصاویر ماهواره‌ای توسعه داده‌اند که تغییرات در سلامت درختان اطراف آتشفشان‌ها را بررسی می‌کند. این روش بر اساس این اصل استوار است که درختان می‌توانند به‌طور غیرمستقیم نشانه‌هایی از فعالیت‌های آتشفشانی را نشان دهند. هنگامی که ماگما به سطح زمین نزدیک می‌شود، گازهایی مانند دی‌اکسید کربن (CO₂) را آزاد می‌کند. این گاز از طریق خاک و آب به ریشه‌های درختان نفوذ کرده و باعث افزایش رشد و سبزتر شدن برگ‌های آن‌ها می‌شود. این تغییرات فیزیولوژیکی در درختان می‌تواند با استفاده از تصاویر ماهواره‌ای، به‌ویژه از طریق شاخص‌هایی مانند NDVI (شاخص تفاوت نرمال‌شده پوشش گیاهی)، شناسایی شود. پروژه AVUELO (آزمایش اعتبارسنجی هوابرد: از خشکی به اقیانوس) که توسط مؤسسه تحقیقات استوایی اسمیتسونین اجرا می‌شود، داده‌های زمینی را برای تأیید یافته‌های ماهواره‌ای فراهم می‌کند. این ترکیب داده‌ها به دانشمندان امکان می‌دهد تا مناطق با فعالیت آتشفشانی بالقوه را شناسایی کرده و هشدارهای زودهنگام ارائه دهند، به‌ویژه در مناطق دورافتاده یا غیرقابل دسترس.
به گفته دکتر فلوریان شوآندرنر، مدیر بخش علوم زمین در مرکز تحقیقات ایمز ناسا، هدف این روش جایگزینی سیستم‌های فعلی نیست، بلکه تقویت و بهبود آن‌هاست. با استفاده از پاسخ درختان به عنوان شاخصی برای فعالیت‌های آتشفشانی، می‌توان موانع موجود در نظارت بر آتشفشان‌های دورافتاده یا پوشیده از جنگل را برطرف کرد.
این رویکرد جدید می‌تواند به‌طور قابل توجهی سیستم‌های هشدار زودهنگام را بهبود بخشد و به محافظت از جوامع در برابر خطرات آتشفشانی کمک کند. 📌Source - 💎«Channel of science is for all»💎

🏠 - هیچ جا خونه خود آدم نمیشه! قطعا این جمله را برای یک بار هم که شده خودتان یا اطرافیانتان بعد از برگشتن از یک مسافرت طولان
🏠 - هیچ جا خونه خود آدم نمیشه! قطعا این جمله را برای یک بار هم که شده خودتان یا اطرافیانتان بعد از برگشتن از یک مسافرت طولانی مدت به خانه، گفته‌اید/شنیده‌اید؛ اما سؤال اینجاست که چرا چنین دیدگاهی وجود دارد؟! از دیدگاه نوروساینس (عصب‌شناسی) و فیزیولوژی چندین عامل در این احساس خوشایند دخیل هستند. بیایید به‌طور مرحله‌ای بررسی کنیم: 1️⃣. کاهش فعالیت آمیگدالا (Amygdala) آمیگدالا بخشی از مغز است که با تشخیص خطر و احساس اضطراب مرتبط است، وقتی وارد مکان ناآشنا می‌شویم، آمیگدالا فعال می‌شود چون محیط جدید ممکن است تهدیدآمیز باشد. اما وقتی به مکان آشنا برمی‌گردیم: • فعالیت آمیگدالا کاهش پیدا می‌کند. • در نتیجه، سطح اضطراب کم می‌شود و احساس امنیت و آرامش بیشتر می‌شود. ➖➖➖➖ 2️⃣. فعال شدن سیستم پاداش (Reward System) مکان‌های آشنا (مثل خانه، محل کودکی یا هر جایی که تجربه‌ی مثبت داشتیم) ممکن است با خاطرات خوب همراه باشند. این خاطرات مثبت باعث ترشح: • دوپامین (هورمون پاداش) • و گاهی اکسی‌توسین (هورمون دلبستگی) می‌شوند که با احساس رضایت، آرامش، و حتی عشق و دلبستگی همراه است. ➖➖➖➖ 3️⃣. کاهش نیاز به اسکن محیطی در مکان ناآشنا مغز به‌طور مداوم در حال اسکن و تحلیل محیط است (از طریق سیستم‌های توجه، دیداری، شنوایی و حافظه‌ی کاری). این کار: • انرژی زیادی مصرف می‌کند. • فشار شناختی (cognitive load) ایجاد می‌کند. وقتی به مکان آشنا برمی‌گردیم، چون الگوها و خطرات احتمالی را می‌شناسیم، مغز می‌تواند استراحت کند و این باعث احساس آسایش می‌شود. ➖➖➖➖ 4️⃣. نقش حافظه هیپوکامپ (Hippocampus) هیپوکامپ مسئول حافظه فضایی و تشخیص مکان‌هاست. وقتی مکان آشنایی رو دوباره تجربه می‌کنیم: • هیپوکامپ با فعال‌سازی نقشه‌های ذهنی آشنا، احساس جهت‌مندی و «در خانه بودن» را ایجاد می‌کند. • این حس کنترل و پیش‌بینی‌پذیری باعث کاهش استرس می‌شود. ➖➖➖➖ 5️⃣. هموستازی روانی-فیزیولوژیکی بازگشت به محیط آشنا باعث بازگشت به نوعی تعادل درونی (homeostasis) می‌شود: • ضربان قلب کاهش پیدا کرده • کورتیزول (هورمون استرس) کم شده • و مغز به حالت «استراحت» برمی‌گردد(rest-and-digest). ➖➖➖➖ جمع‌بندی این احساس خوشایند نتیجه‌ی تعامل بین سیستم‌های: • احساسی (آمیگدالا)پاداش (دوپامین)حافظه (هیپوکامپ) • و تنظیم هورمونی (کورتیزول، اکسی‌توسین) است که نشان می‌دهد انسان ذاتاً به امنیت، پیش‌بینی‌پذیری و دلبستگی محیطی وابسته‌ست. 📌Source ➡️ 1 - 2 - 3 - 4 - 💎«Channel of science is for all»💎

رفتن بیش‌از‌حد به جکوزی (به‌ویژه با دمای بالا و زمان طولانی) می‌تواند بر تولید اسپرم در مردان تأثیر منفی بگذارد. اما چگونه؟ ب
رفتن بیش‌از‌حد به جکوزی (به‌ویژه با دمای بالا و زمان طولانی) می‌تواند بر تولید اسپرم در مردان تأثیر منفی بگذارد. اما چگونه؟ بیضه‌ها برای عملکرد صحیح باید دمایی کمی پایین‌تر از دمای بدن داشته باشند، و قرار گرفتن طولانی در گرمای زیاد (مثل جکوزی یا سونا) می‌تواند تولید اسپرم را کاهش دهد.
↩️تأثیر جکوزی بر باروری مردان:کاهش تعداد اسپرم‌هاکاهش تحرک اسپرم‌هاتغییر شکل غیرطبیعی اسپرم‌ها
• این اثرات معمولاً موقتی هستند و در صورت توقف استفاده‌ی زیاد از جکوزی، طی چند ماه (معمولاً ۳ ماه، برابر با چرخه کامل تولید اسپرم) قابل بازگشت‌اند. ↩️چند بار در هفته بی‌خطر است؟ • بهتر است بیش از ۱ تا ۲ بار در هفته و هر بار بیش از ۱۵ تا ۲۰ دقیقه در جکوزی نباشید. • دمای آب جکوزی بهتر است از ۳۸ درجه سانتی‌گراد بیشتر نباشد. تحقیقات علمی نشان داده‌اند که افزایش دمای بیضه‌ها حتی به میزان ۲ تا ۳ درجه سانتی‌گراد می‌تواند تولید اسپرم را کاهش داده و به DNA اسپرم آسیب برساند. 🔬 شواهد علمی • مطالعه‌ای در دانشگاه کالیفرنیا، سانفرانسیسکو (UCSF) نشان داد که قرارگیری مکرر در آب داغ (مانند جکوزی) می‌تواند منجر به کاهش موقت در تولید اسپرم شود. در این مطالعه، مردانی که به طور منظم از جکوزی استفاده می‌کردند، کاهش قابل توجهی در تعداد و تحرک اسپرم‌هایشان مشاهده شد. • مطالعه‌ای دیگر نشان داد که قرارگیری در آب با دمای بالای ۴۰ درجه سانتی‌گراد به مدت ۳۰ دقیقه در هفته برای سه ماه، منجر به کاهش ۲۲٪ در تحرک اسپرم‌ها شد. ⚙️ توصیه‌های عملی • از استفاده مکرر از جکوزی، سونا یا حمام‌های آب داغ خودداری کنید. • در صورت استفاده، مدت زمان را به کمتر از ۱۵ تا ۲۰ دقیقه محدود کرده و دمای آب را زیر ۳۸ درجه سانتی‌گراد نگه دارید. • از پوشیدن لباس‌های تنگ که می‌تواند دمای بیضه‌ها را افزایش دهد، پرهیز کنید. ✅به طور کلی، استفاده گاه‌به‌گاه و کوتاه‌مدت از جکوزی احتمالاً تأثیر منفی قابل توجهی بر باروری ندارد، اما استفاده مکرر و طولانی‌مدت می‌تواند خطراتی به همراه داشته باشد. 📌Source - 💎«Channel of science is for all»💎

☕️آیا مصرف قهوه در ساعات اولیه صبح مفید است؟! سطح هورمون کورتیزول، که به عنوان «هورمون استرس» شناخته می‌شود، به طور طبیعی در
☕️آیا مصرف قهوه در ساعات اولیه صبح مفید است؟! سطح هورمون کورتیزول، که به عنوان «هورمون استرس» شناخته می‌شود، به طور طبیعی در ساعات اولیه صبح (حدود ساعت ۸ تا ۹ صبح) به اوج خود می‌رسد. مصرف قهوه در این زمان می‌تواند باعث افزایش بیشتر سطح کورتیزول شود، که ممکن است منجر به افزایش اضطراب، تغییرات خلقی و کاهش اثربخشی کافئین شود. مطالعات نشان داده‌اند که نوشیدن قهوه در ساعات اولیه صبح ممکن است تأثیر بیشتری بر افزایش کورتیزول داشته باشد. همچنین، مصرف قهوه با معده خالی می‌تواند باعث افزایش ترشح کورتیزول و ایجاد تغییرات خلقی شود.
بر اساس این یافته‌ها، توصیه می‌شود که مصرف قهوه را به بعد از ساعات اوج کورتیزول موکول کنید، یعنی حدود ساعت ۹:۳۰ تا ۱۱:۳۰ صبح. در این زمان، سطح کورتیزول کاهش یافته و کافئین می‌تواند تأثیر بیشتری بر افزایش هوشیاری داشته باشد.
البته، این توصیه‌ها ممکن است برای همه افراد یکسان نباشد. افرادی که به طور منظم قهوه مصرف می‌کنند، ممکن است به اثرات افزایش کورتیزول ناشی از کافئین مقاوم‌تر باشند. با این حال، برای بهره‌مندی بیشتر از فواید قهوه و کاهش عوارض احتمالی، بهتر است زمان مصرف آن را با توجه به ریتم طبیعی بدن تنظیم کنید. 📌Source - 💎«Channel of science is for all»💎

☕️مطالعه نشان می دهد کافئین موجود در خون شما می تواند بر چربی بدن و خطر ابتلا به دیابت تأثیر بگذارد. سطح کافئین در خون شما می تواند بر میزان چربی بدن شما تأثیر بگذارد، عاملی که به نوبه خود می تواند خطر ابتلا به دیابت نوع ۲ و بیماری های قلبی عروقی را تعیین کند. اینها یافته‌های یک مطالعه در سال ۲۰۲۳ است که از نشانگرهای ژنتیکی برای ایجاد ارتباط قطعی‌تر بین سطوح کافئین، BMI و خطر دیابت نوع ۲ استفاده کرد. تیم تحقیقاتی از مؤسسه کارولینسکا در سوئد، دانشگاه بریستول در بریتانیا و کالج امپریال لندن در بریتانیا، گفتند نوشیدنی‌های کافئین‌دار بدون کالری می‌توانند به عنوان ابزاری بالقوه برای کمک به کاهش سطح چربی بدن مورد بررسی قرار گیرند. محققان در مقاله خود که در مارس ۲۰۲۳ منتشر شد، نوشتند: از نظر ژنتیکی غلظت های بالاتر کافئین پلاسما با خطر کمتر دیابت نوع ۲ مرتبط بود. تخمین زده شد که تقریبا نیمی از تاثیر کافئین بر ابتلا به دیابت نوع ۲ از طریق کاهش BMI انجام می شود. این مطالعه شامل داده‌های مربوط به کمتر از ۱۰ هزار نفر بود که از پایگاه‌های اطلاعاتی ژنتیکی موجود جمع‌آوری شده بود، با تمرکز بر تغییرات در ژن‌های خاص یا نزدیک به آن که با سرعت تجزیه کافئین مرتبط هستند. به طور کلی، آنهایی که دارای تغییراتی هستند که بر ژن‌ها تأثیر می‌گذارند - یعنی CYP1A2 و ژنی که آن را تنظیم می‌کند به نام AHR - تمایل دارند کافئین را کندتر تجزیه کنند و به آن اجازه می‌دهند مدت بیشتری در خون باقی بماند. با این حال آنها به طور کلی تمایل به نوشیدن کمتر کافئین دارند. در حالی که ارتباط معنی‌داری بین سطوح کافئین، BMI و خطر دیابت نوع ۲ وجود داشت، اما هیچ رابطه‌ای بین میزان کافئین در خون و بیماری‌های قلبی عروقی از جمله فیبریلاسیون دهلیزی، نارسایی قلبی و سکته وجود نداشت. مطالعات قبلی افزایش متوسط و نسبی مصرف کافئین را با سلامت قلب بهتر و BMI پایین‌تر مرتبط کرده‌اند و این تحقیق جزئیات بیشتری را به آنچه قبلاً درباره اثرات قهوه بر بدن می‌دانیم اضافه می‌کند. مهم است به خاطر داشته باشید که تأثیرات کافئین بر بدن همه مثبت نیست، به این معنی که باید در ارزیابی فواید نوشیدن آن دقت کرد – اما این مطالعه اخیر گام مهمی در ارزیابی میزان ایده آل بودن کافئین است. محققان توضیح دادند: آزمایش‌های کوچک و کوتاه‌مدت نشان داده‌اند که مصرف کافئین منجر به کاهش وزن و توده چربی می‌شود، اما اثرات طولانی‌مدت مصرف کافئین ناشناخته است. با توجه به مصرف گسترده کافئین در سراسر جهان، حتی اثرات متابولیکی کوچک آن می تواند پیامدهای مهمی برای سلامتی داشته باشد. این تیم فکر می‌کند ارتباط نشان‌داده‌شده در اینجا می‌تواند ناشی از روشی باشد که کافئین باعث افزایش ترموژنز (تولید گرما) و اکسیداسیون چربی (تبدیل چربی به انرژی) در بدن می‌شود، که هر دو نقش مهمی در متابولیسم کلی دارند. در حالی که این مطالعه شامل یک نمونه بزرگ بود، هنوز ممکن است عوامل دیگری در بازی باشند که در نظر گرفته نشده‌اند. تحقیقات بیشتری برای تأیید علت و معلول مورد نیاز است. بنجامین وولف، اپیدمیولوژیست ژنتیکی دانشگاه بریستول، گفت: کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی‌شده و کنترل‌شده برای ارزیابی اینکه آیا نوشیدنی‌های حاوی کافئین بدون کالری ممکن است در کاهش خطر چاقی و دیابت نوع 2 نقش داشته باشند، ضروری هستند. این تحقیق در BMJ Medicine منتشر شده است. 👤ترجمه:یاس 📌رفرنس 💎«Channel of science is for all»💎

🚨 - آیا ناسا قصد دارد مردم رامسر را به عنوان مسافران مریخ انتخاب کند؟! این خبر که ناسا قصد دارد مردم رامسر را به دلیل تحمل ب
🚨 - آیا ناسا قصد دارد مردم رامسر را به عنوان مسافران مریخ انتخاب کند؟! این خبر که ناسا قصد دارد مردم رامسر را به دلیل تحمل بالای آن‌ها در برابر پرتوهای طبیعی به مریخ بفرستد، صحت ندارد و بیشتر شبیه به یک شایعه یا برداشت نادرست از مطالعات علمی است که متاسفانه در برخی از کانال های تلگرامی منتشر شده است. «واقعیت درباره پرتوزایی در رامسر» رامسر، شهری در شمال ایران، به‌عنوان یکی از مناطقی با بالاترین سطح پرتوزایی طبیعی در جهان شناخته می‌شود. در برخی مناطق این شهر، میزان پرتوزایی سالانه به حدود ۲۶۰ میلی‌سیورت می‌رسد که بسیار بالاتر از میانگین جهانی است. این پرتوزایی بالا عمدتاً به دلیل وجود رادیم-۲۲۶ در چشمه‌های آب گرم و سنگ‌های منطقه است. «ارتباط با تحقیقات فضایی» برخی پژوهشگران پیشنهاد داده‌اند که مطالعه ساکنان رامسر می‌تواند به درک بهتر تأثیرات پرتوزایی بر انسان‌ها کمک کند، به‌ویژه در زمینه مأموریت‌های فضایی که فضانوردان در معرض سطوح بالای پرتوهای کیهانی قرار می‌گیرند. به‌عنوان مثال، مقاله‌ای در مجله Health Physics به بررسی رامسر به‌عنوان یک مدل طبیعی برای مطالعه تأثیرات پرتوزایی مشابه با شرایط فضایی پرداخته است. «نتیجه‌گیری» در حالی که رامسر به‌دلیل سطح بالای پرتوزایی طبیعی مورد توجه برخی محققان قرار گرفته است، هیچ برنامه رسمی از سوی ناسا برای اعزام ساکنان این شهر به مریخ وجود ندارد. مطالعات انجام‌شده بیشتر جنبه تحقیقاتی داشته و به‌منظور درک بهتر تأثیرات پرتوزایی بر انسان‌ها در شرایط مختلف است. 💎«Channel of science is for all»💎