شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 281
Obunachilar
-224 soatlar
-117 kun
+9430 kun
Postlar arxiv
3 281
از آن روزهای خوب و آرام است.
دستانم را زیر نور تابیده در کنج آشپزخانه میرقصانم، قهوه درست میکنم و روبهروی کتابهای ایرانیِ کتابخانه، قهوه را مزهمزه میکنم و برای شبهای طولانی پاییز نقشه میکشم. کاش حالا برای نوشیدن این قهوه اینجا میبودی. در تمام این مدت، پادکست «ودکا در میدان سرخ مسکو» پخش میشود. کاش حالا برای شنیدن این پادکست اینجا میبودی.
امروز هوا کمتر گرم است، باد میوزد و پرده را، دامن گلدار مرا و روح مرا به رقص در میآورد.
کاش برای دیدن رقص من اینجا میبودی.
3 281
سیمین دانشور به من گفت:«غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یکوقت، معروفی!» و من غصه خوردم.
اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشتهام، از دوشنبه وارد مرحله پرتودرمانی میشوم؛ در تونلی تاریک به نقطههای روشنی فکر میکنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمهکارهام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم.
هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت.»
گفتم:« در طب ایرانی به این بدبیاری میگویند غمباد. »
خندید.
3 281
۱۰ شهریور سال یک، در راه برگشت از باشگاه، پیامک داد که "عباس معروفی رفت." کل مسیر برگشت از خانه را اشک ریختم. حسرت کتابهای نصفه ایشان هنوز هم قلبم را آتش میزند.
چقدر جای عباس معروفی خالیست...
3 281
- فراموش کردن تو تنهایی راحتتره.
- حالا چرا میخوای فراموش کنی؟
- اگر اون تونسته فراموش کنه، منم میتونم.
- میبینیم. هنوزم دوستش داری.
- از کجا معلوم؟
- هنوز میخوای کارایی رو بکنی که اون کرده.
• شبهای روشن
3 281
دیدم که از دستت عصبانی نیستم،
دلشکسته نیستم،
قهر نیستم،
من دیگر با تو هیچچیز نیستم.
• منسوب به جمال ثریا
3 281
از صبح چندین و چند بار اینجا نوشتهام، هر بار پشیمان شدم و پاک کردم. قرار بود اینجا همانی باشم که در سیو مسج مینویسد؛ در جسورترین و بیسانسورترین حالت ممکن. نشد؛ نمیدانم مشکل در کجای کار است اما فعلن مهم نیست.
امروز خیلی آرام بود؛ اخیرن کم پیش آمده چنین باشم.
چند صحنهی ماندگار از امروز در ذهنم ثبت شده؛ در مسیر برگشت از باشگاه پسربچهای با تیشرت و شلوارک سبز فسفری دیدم، از کلاس فوتبال میآمد و از تحرک بالا سرخ شدهبود. نیشش تا بناگوش باز بود.
صحنهی دوم مربوط به پدربزرگ همسایهی ساکن وسط است، پیرمردی مهربان و آرام؛ فکر کردم کاش مثل قدیمها با پدربزرگ خودم در راهپله مواجه شده بودم.
امروز کتاب «چهلسالگی» از ناهید طباطبایی را خواندم، وقتی تمام شد با خودم گفتم ضبطش میکنم؛ به گمانم این هم در نوع خود love language من باشد.
پراکنده نوشتم. پراکنده هستم. پراکنده شدهام.
سیام مرداد سال دو
3 281
در اولین پادکست از فصل اولِ «رادیو راه»، مجتبی شکوری از عشق و پسزده شدن توسط معشوق صحبت میکند.
عاشق مانند نوزادی که از رحم مادر خارج میشود، پس از رد شدن توسط معشوق و تجربه جدایی، همانقدر درد میکشد، گریه میکند، دست و پا میزند؛ یعنی همه ما پس از ۹ ماه وابستگی به مادر، در اولین ثانیههای تولد با پدیدهی تلخ جدایی مواجه میشویم، بدون اینکه انتخاب ما بوده باشد.
از تولد تابحال چند بار مجبور بودهایم دیگران را ترک کنیم؟ چند بار تابحال دیگران ما را ترک کردهاند؟ متوجه منظورم میشوید؟ این درد کِی پایان میگیرد؟
