شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 282
Obunachilar
-224 soatlar
-117 kun
+9430 kun
Postlar arxiv
3 282
غمگینترین دیالوگ فیلم همانجاییست که صابر ابر از خودکشی جمعی میگوید؛
ميدوني از شر اين همه مشكل چهجوري ميشه خلاص شيم مامان؟ يه شب، يه شام درست و حسابي بپزي بخوريم، بعد سر فرصت تمام درزهای در و پنجرهها رو بگيريم، يكيمون شير گاز رو باز كنه، بريم بخوابيم. صبح نشده تمام مشكلاتمون حل شده.
3 282
برای من هر کاری فصلی دارد؛ پائیز فصل خواندن و تماشای کتابها و فیلمهای ایرانیست.
بعد از مدتها دوباره فیلم «اینجا بدون من» از «بهرام توکلی» را دیدم. شاید این را میدانستید که فیلم، اقتباسی از نمایشنامهی معروفی به نام «باغ وحش شیشهای» از «تنسی ویلیامز» است، البته که متناسب با فرهنگ ایرانی و سلیقهی خودِ کارگردان تغییراتی پیدا کرده.
3 282
عشق، اگر چه میسوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظهها را رنگین میکند. سرخ. خون را داغ میکند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کشف تازهای از خود در خود. ریشههایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز میکنند. چگونه اما عشق میآید؟ من چه میدانم؟ نسیم را مگر که دیده است؟ غرش رعد را چه کسی پیش از رعش شنیده است؟
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
3 282
اما به کدام مرد رکاب خواهد داد؟ زن است دیگر! همو که دارد پیش چشم من مثل کیک میخرامد و چشمهایش جز از بیزبانی و غربت نمیگویند، روزی میتواند بدل به کره اسب چموشی بشود.
طبع زن! این طبع زن است. هر کدامشان میتوانند به آنی از این رو به آن رو بشوند. به آب دریا و باد صحرا میمانند. بیقرار. بیقرارند و اگر به روی خود نمیآورند برای این است که نصیب از یک هوشیاری ذاتی دارند.
ای که هیچ نمیتوان دانست در پناه این شیشههای درخشنده چهها خفته است.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
3 282
توصیف صفحهی ۳۲ فوقالعاده بود..
مارال بر سر سنگی نشست و پاهایش را در آب گذاشت. پاچینش را بالا گرفت و ساقهایش، گرده ساقها را در آب خواباند. پاچین را بالاتر کشاند، آب تا سپیدی رانها بالا خزید. زن به پاهای خود نگاه کرد، به آیینهی زانوهایش. دو ماهی سپید. پاها را در آب به هم میمالید و از حس و حالی که در خود بیدار یافت به وجد آمد. باز کف پای راست بر گردهگاه پای چپ مالید و پای چپ بر گردهی پای راست. حظّ از آب او را با خود میبرد.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
3 282
آدمیزاد بعضی وقتها خبرها را بو میکشد. یکجوری که انگار ندیدهها را دیده. میداند. بو میکشد. برمیخوری به حرفم؟ در مثل غمی به آدم رو میکند. ناگهانیها، ناگهانی! آدم نمیداند این غم از کجا آمده و به ته دلش چسبیده! فقط دلش میگیرد.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
