شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 287
Obunachilar
-224 soatlar
-57 kun
+12030 kun
Postlar arxiv
3 287
با خودت فکر میکنی از فردای شبی که تا سحر اشک ریختهای، غصه خوردهای یا جریان نفرت را در جزء به جزء تنت حس کردهای یا از فردای آن شبی که حس کردهای آجرها را روی قفسهی سینهات ردیف کردهاند و ترسیدهای تا صبح نفس کم بیاوری، آدم دیگری شدهای؛ آدمی که پیمانهای سفت و سختی با خود میبندد که "دیگر اجازه نمیدهم کسی با من اینشکلی رفتار کند"، دیگر هرگز به کسی اعتماد نخواهم کرد"، "دیگر هرگز فلان نخواهم کرد، بهمان نخواهم کرد."
همانقدر که سفت و سخت پیمان میبندی، به محض گذر زمان -این مقولهی مارموز- همانقدر سفت و سخت پیمانهایت را میشکنی. آدمیزاد به همهچیز عادت میکند، همهچیز و بدتر از آن همهچیز را فراموش میکند این اشرف مخلوقات!
من..از فردای آن شب کذایی به خودم قول دادم دیگر ابدن به تو فکر نکنم، از تو حرف نزنم، از تو حرفی نشنوم.
آنوقت دیشب که از پشت اتاق صدایی بسیار شبیه به صدای تو شنیدم، همه° گوش شدم تا بتوانم تشخیص دهم صدای خودت هست یا نه. همه° قلب شدم، تپیدم آن زمان که مطمئن شدم صدا، صدای خودت است. شاید آدمیزاد عشق را بهانه میکند تا ضعفهای خودش را، سست بودن در ماندن بر سر عهد و پیمان با خودش را بپوشاند، این درماندهی مخلوقات!
۴/۲۶
3 287
سلام صبحتون بهخیر🦦
یادتون هست چند باری اینجا کنار هم نوشتیم؟ نظرتون چیه امروز هم این کار رو بکنیم؟
تمرین امروز کلاس من، نوشتن برای تصویر و موزیکی هست که میفرستم.
[تمام نوشتههاتون رو میخونم🧋]
3 287
سلام 💌
آره، خیلی.
[این نظر کسیه که سال قبل همین موقعها نتونست با این کتاب ارتباط بگیره و گذاشتش کنار!]
3 287
حالا که لیست کانالهای مورد علاقه رد و بدل میشن من هم اینجا میذارم. من همیشه مطالب این کانالها رو با علاقه دنبال میکنم💌
https://t.me/alaskaandtea
https://t.me/whyliterature
https://t.me/peopleintheattic
https://t.me/November25th
https://t.me/NajmehMehryar
3 287
عناوین تصاویر از بالا سمت چپ:
عکس ادایی- افتتاح ماگ جدید
عناوین تصاویر پایین از چپ:
چرا کسی نمیپرسد چه کتابی میخوانم- بریز و بپاش در تعطیلات- باقیات الصالحات
3 287
عمهی مادرم از کربلا آمده بود. آنروزها مثل حالا نبود که مثل آب خوردن کوله پشتت بیاندازی و از مرز خارج شوی؛ آن روزها اگر میرفتی کربلا و مکه، دوستان و آشنایان از ورودی شهر تا سر در خانهات بنر خیر مقدم میزدند.
عمه که از کربلا آمد همه به تکاپو افتادند تا بهموقع به مراسم ولیمه برسند. ما هم بار و بنه را بستیم تا از شهر راهی روستا شویم؛ محل زندگی عمه.
عمه در روستا زندگی میکرد. قرار شده بود پدربزرگ با یکسری از اعضای خانوادهی پرجمعیتش راهی روستا شود. اینکه من چطور توانستم کنار پدربزرگ و مادربزرگم و خالههایم جای بگیرم سخت نبود. کافی بود از پدربزرگ بخواهم تا من را همراه خود ببرد و او که دوست نداشت به من نه بگوید در جا پذیرفت و اینگونه بود که من جایگزین داییام شدم و او بعدن زهر خود را با فشار دادن بازویم دور از چشم پدربزرگ ریخت. در هر صورت اصلن درد نداشت!
شبانه از شهر بیرون زدیم به مقصد ترمینال. اینهمه اتوبوس آن هم نه دقیقن شبیه آنهایی که در شهر تردد میکنند، یکجا مایهی شگفتی من بود. آن وقت شب کلی آدم در خانه نبودند! پس میشد آدمها شب بیرون از خانه باشند و همچنان در امنیت به سر ببرند. کلی آدم با ساکدستی و کوله تنها یا در گعدهای نشسته و حرف میزدند. تنها عدهای سرشان را به عقب تکیه داده و چرت میزدند. زندهترین شب زندگیام بود.
صبح رسیدیم روستا. تا آن سن به شهرهای شمالی نرفته بودم اما اگر کسی بگوید تنها شمال کشور سرسبز است سخت با او مخالفت میکنم. روستایی که در آن پا گذاشتیم سبز بود و بکر. خانمهای روستا با لباسهای محلی تردد میکردند؛ دامنهای لایهلایه و رنگی، روسریهای بلند و در اصطلاح آذری ساچاخدار که به سبک خاصی پوشیده میشوند. خیلی دست و پا شکسته فارسی حرف میزدند اما این مشکل نبود، من از سن پایینتر زبان آذری را یاد گرفته بودم.
با کلهپاچه از ما پذیرایی کردند. چشم و چال گوسفند بینوا بود که در کاسهها دست به دست میشد.
حشرههای ریزی به نام "بیره" هم بودند که با فامیلهای ما همزیستی میکردند و تنها گوشت تن من به مذاقشان خوشمیآمد؛ تا آخر سفر جای سوزن انداختن روی پوست من نبود.
باقی اوقات در باغهای روستا گذشت؛ میتوانستم هر چقدر میخواهم سیب، آلبالو، آلو، گلابی و گردو بچینم. میوهها را همانجا در آب چشمه میشستیم و میخوردیم. نوک انگشتانم با رنگ آلبالو سرخ شده بود و کف دستانم بخاطر پوست کندن گردوها سیاه. از لب و لوچهام آب آویزان بود بس که میوهها آبدار بودند. حس شخصیتهای کتاب جین آستین را داشتم که با خانوادهشان راهی سفری میشوند تا آب و هوایی عوض کنند.
با غروب خورشید ساکنین به خواب رفتند. چراغی روشن نبود و ستارهای در آسمان به چشم نمیآمد. جز صدای احشام چیزی شنیده نمیشد. تنها کسانی که هنوز نخوابیده بودند من بودم و "بیرههای" روی تنم که نهایت استفاده را میبردند. میتوانستم صدای سکوت را بشنوم. میتوانستم درک کنم تنها ماندن با خود و صدای سکوت و مغز میتواند سختترین کار دنیا باشد.
گروه سرود خروسها از گرگ و میش هوا هنرماییشان را شروع کردند. باید خیلی زود به شهر غیررویایی خودمان برمیگشتیم. تنها خوشحالیم این بود دوباره ترمینال را میدیدم.
۳/۲۶
پ.ن: این روایت واقعیست.
3 287
حالا که لیست کانالهای مورد علاقه رد و بدل میشن من هم اینجا میذارم. من همیشه مطالب این کانالها رو با علاقه دنبال میکنم💌
https://t.me/alaskaandtea
https://t.me/whyliterature
https://t.me/peopleintheattic
https://t.me/November25th
https://t.me/NajmehMehryar
3 287
حالا که لیست کانالهای مورد علاقه رد و بدل میشن من هم اینجا میذارم. من همیشه مطالب این کانالها رو با علاقه دنبال میکنم💌
https://t.me/alaskaandtea
https://t.me/whyliterature
https://t.me/peopleintheattic
https://t.me/November25th
https://t.me/NajmehMehryar
3 287
شاید نتونم چاقو دست بگیرم و بکشمت. شاید نتونم دستمو دور گردنت فشار بدم تا خفه بشی و بمیری ولی تا حالا چندین بار تو قلبم کشتمت. تو خیلیوقته برای من وجود نداری.
3 287
امروز قرار بود با تصویر و این موسیقی متنی بنویسیم؛ این موزیک به من اضطراب میده. احساس میکنم منتظرم و لحظات کند میگذرن. خودم رو در حالی که دارم مدام یک مسیر نامشخص رو گز میکنم تجسم میکنم. اما این انتظار به جایی ختم میشه. به یک تصمیم؛ تصمیمی مثل رفتن.
